ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

442

معجم البلدان ( فارسى )

و لا اعتزلت غزاليه المصلّى * بلى خرّت على الخرّارتين و اهدى للرّضيف رضيف مزن * يعاوده طرير الطّرّتين معاهد بل مآلف باقيات * بأكرم معهدين و مألفين تضاحكها الفرات بكلّ فنّ * فنضحك عن نضار اولجين كأنّ الارض من حمر و صفر * عروس تحتلى فى حلّتين كأنّ عناق نهرى دير زكىّ * اذا اعتنقا عناق متيّمين وقت ذاك البليخ يد اللّيالى * و ذاك النّيل من متجاورين اقاما كالشّواريز استدارت * على كتفيه او كالدّملجين ايا متنزّهى فى دير زكىّ * الم تك نزهتى بك نزهتين أردّد بين ورد نداك طرفا * تردّد بين ورد الوجنتين و مبتسم كنظمى أقحوان * جلاه الطّلّ بين شقيقتين [ 665 ] و يا سفن الفرات بحيث تهوى * هوىّ الطّير بين الجلهتين تطارد مقبلات مدبرات * على عجل تطارد عسكرين ترانا واصليك كما عهدنا * بوصل لا ننغّصه ببين الا يا صاحبّى خذا عنانى * هواى سلمتما من صاحبين لقد عصبتنى الخمسون فتكى * و قامت بين لذّاتى و بينى كأنّ اللّهو عندى كابن أمّى * فصرنا بعد ذاك كعلّتين « 1 » و امير المؤمنين رشيد دربارهء اين دير چنين مىسرايد : سلام على النازح المغترب * تحيّة صبّ به مكتئب غزال مراتعه بالبليخ * الى دير زكىّ فجسر الخشب ايا من اعان على نفسه * بتخليفه طايعا من أحبّ سأستر و الستر من شيمتى * هوى من أحبّ لمن لا أحبّ « 2 » و دير « زكّاى » ديگر ديهى در « غوطه » به دمشق است نامبردار عبد اللّه پسر طاهر با برادرش از اين دير گذشتند پس به درون شده نوشيدند و بيرون آمده به سوى مصر رفتند و برادر عبد اللّه در آنجا درگذشت و عبد اللّه طاهر به تنهايى در بازگشت به دير رسيد و به ياد برادر چنين سرود : ايا سروتى بستان زكىّ سلمتما * و غال ابن أمّى نائب الحدثان و يا سروتى بستان زكىّ سلمتما * و من لكما ان تسلما بضمان « 3 »

--> ( 1 ) . آب آن در رقّتين روان است و از دو طرف مىآيد و به جنوب سرازير مىشود . آهوان آن از نمازخانه دور نمىشوند . مگر هنگامى كه كنار فوّاره‌ها مىآيند . شير گرم كرده پيش كش مىكنند و با حركت دو زلف آن را تكميل مىنمايند . يادگارهايى است باقى و دائمى همچون بهترين يادگارىها . رود فرات با بهترين هنرمندى به آن مىخندد و ما را به خنده مىآورد و زمين‌هايش سرخ و زرد گويى عروسى است كه دو رنگ پوشاك پوشيده . گلوى دو رود زكىّ در آنجا به هم مىرسد ؛ و رود بليخ با گذشت روزگار مانند نيل دو همسايهء ماندگارند . اين دو مانند شير دير را در ميان گرفته‌اند و دير همچون بازوبند ايشان است . اى راهب اين دير با ديدن تو تفريح من دو برابر مىشود . چشم خود را ميان دو گونه و پيشانى و لب خندانى كه همچون غنچه‌اى شكفته است مىگردانم . اى كشتىهايى كه بر فرات مىرويد و مانند پرندگان ميان اين دو شاخ جابجا مىشويد و مانند سپاهى بر سپاه ديگر مىتازيد . آيا مىشود كه به شما برسيم و وصالى بيابيم كه جدايى نداشته باشد . اى ياران من افسار مرا بگيريد خدايتان سلامت دارد سال پنجاهم مرا عصبانى كرد و ميان من و لذتهايم جدايى انداخت . بازى همچون برادر من است و از آن پس ما را چون دو دشمن ساخت . ( 2 ) . درود بر تازه وارد . درود زاهدى پرهيزكار بر آهوان چراگاه « بليخ » در دير « زكىّ » تا « جسر الخشب » ( پل چوبى ) اى كسى كه به ضدّيت خود برخاسته‌اى كه كسى را كه دوست دارد به جاى خود نشانيد . مطمئن باش كه من پنهان كارم و عشق خود را به كسى كه دوست دارم از كسى كه دوست ندارم پنهان مىكنم . ( 3 ) . اى دو درخت سرو باغ « زكىّ » و هر كس كه در اينجا با شماست ، فرزند مادرم براى من خيلى با ارزش بود .