ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

421

معجم البلدان ( فارسى )

مىسرايد : اقول لدهناويّه . . . - به دختر دهناويه چنين گويم . سپس بو منصور گويد و آن هفت تپهء شن است . پهناى آن فاصلهء ميان دو كوه شقيقه است و درازاى آن از ريگزار « ينسوعه » تا « دمل يبرين » باشد . و اين از همهء زمينهاى خدا پهناورتر است با همهء كمبود آب و غذا كه در آن است . و در بهار سالهاييكه دهناء سبز شود همهء عربها در آن جاى مىگيرند . از بزرگى و گسترش و پر درختى و اين سرزمينى محترم و نزهتگاه است . هر كس در آنجا زندگى كند تب نبيند به سبب نيكويى هوا و آب آن . پايان كلام بو منصور . و ديگرى چنين مىگويد : كسانى كه از « ينسوعه » كه منزلگاهى در راه از بصره به مكه است به بالا بيايند « دهنا » در سمت چپ ايشان قرار خواهد داشت و همهء تپّه‌ها و گودالها پشت سر هم قرار خواهد گرفت . عربها شنزار « دهنا » را به پشت شتر تشبيه كرده و تپّه‌هاى آن را همچون كوهان‌هاى شتر شمرند ، كه پنج تپه است به شمار پنج بلندى پشت شتر . بلندترين تپه نزديك‌ترين آنها به گوداى بنى سعد است ، و آن را خشاخش نامند به سبب بسيارى صداى خش خش كه از آن برآيد و تپهء دوم حماطان و سوم جبل الرمث و تپهء چهارم را معبّر و پنجم را جبل حزوى ، خوانند . هيثم بن عدى گويد : دره‌اى [ 636 ] كه در سرزمين بنى تميم در بيابان بصره هست از سرزمين بنى سعد است و آن را « دهنا » خوانند ، چون از سرزمين بنى اسد بگذرد آن را « منعج » و چون از « غطفان » بگذرد آن را « رمّه » خوانند كه همان « بطن الرّمه » است كه در راه « فيد » به مدينه قرار دارد و همان درهء « حاجر » است و چون از سرزمين « طىّ » بگذرد آن را « حايل » نامند و سپس از سرزمين « كلب » مىگذرد و در آنجا آن را « قراقر » خوانند . سپس از سرزمين « تغلب » بگذرد پس آن را « سوى » خوانند . و در اينجا به طرف سرزمين « كلب » كج مىشود ، و بسوى نيل مىرود و به هر قومى كه مىگذرد به طرف ايشان سرازير مىگردد . اين گفتهء هيثم « 1 » است . و شاعران شعر بسيار دربارهء « دهنا » سروده‌اند بويژه « ذو الرّمّه » . يك عرب ديگر نيز كه در « حجر اليمامه » زندانى بود چنين مىسرايد : هل الباب مفروج فأنظر نظرة * به عين قلت حجرا فطال احتمامها الا حبّذا الدّهنا و طيب ترابها * و ارض خلاء يصدع اللّيل هامها و نصّ المهارى بالعشيّات و الضّحى * الى بقر وحى العيون كلامها « 2 » عيوف دختر مسعود برادر ذو الرّمّه چنين مىسرايد : خليلىّ قوما فارفعا الطّرف و انظرا * لصاحب شوق منظرا متراخيا عسى ان نرى و اللّه ماشاء فاعل * بأكثبة الدّهنا من الحىّ باديا و ان حال عرض الرّمل و البعد دونهم * فقد يطلب الانسان ما ليس رائيا يرى اللّه انّ القلب أضحى ضميره * لما قابل الرّوحاء و العرج قاليا « 3 » دهنّا [ د ه ن نا ] با تشديد نون و الف كوتاه در پايان . بخشى از سواد در نزديكى مداين است . دهنخيرجان [ د ن خ ] شهرى بزرگ به آذربايجان است . از آنجا تا تبريز دو روز راه و از آنجا تا مراغه دو روز راه است و برخى آن را حرّقان نامند . واژهء جاى گفتگوى ما به معنى ديه نخيرجان است و نخيرجان نام خزانه‌دار خسرو ( پرويز ) است . و اين شهر به دو منسوب است . دهيم [ د ه ] كوچك نماى كوتاه شدهء ادهم به گمان من نام جايگاهى باشد كه در آنجا حادثه‌اى تاريخى براى تازيان رخ داده است . باب دال و ياء و آنچه پس از آن‌هاست ديار بكر « 4 » [ د ب ] سرزمينى بزرگ و گسترده است كه به بكر بن وائل پسر قاسط پسر هنب پسر افصى پسر دعمى ، پسر جديله پسر اسد پسر

--> ( 1 ) . هيثم پسر عدى م 207 ، ن . ك : چ ع 1 : 206 ، پانوشت . ( 2 ) . آيا در باز مىشود كه من نگاهى بيافكنم و از « حجر » چشمكى به راه دور بياندازم خوشا « دهنا » و خوشا خاك آن و سرزمين ساده‌اى كه شب صدا در آن مىشكند و پاى شتران در بامداد صدا مىدهد . و گاوهايى كه با چشمانشان سخن مىگويند . اين سه بيت در چ ع 2 : 211 : 22 ببعد و باز در 3 : 520 : 5 چهار بيت ديده مىشود . ( 3 ) . دوستان من برخيزيد و چشم باز كنيد و ديدار شايق سست شده را بنگريد شايد تپه‌هاى « دهنا » و طايفهء خودمان را ببينيم ، زيرا خدا هر چه بخواهد مىتواند اگر چه تپه‌هاى شن و دورى راه جلوى چشممان را بگيرد . زيرا كه انسان گاهى خواهان ديدن ناديدنى نيز هست . دو بيت آخر اين قطعه در چ ع 2 : 829 : 5 - 4 نيز آمده است . ( 4 ) . قصبهء ديار بكر آمد است ( احسن ع ص 137 ترجمه ص 192 - 193 ) ليكن قزوينى گويد : سرزمينى است كه قصبهء آن موصل و حرّان است و دجله و فرات از آنجا مىگذرد ، ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 368 ، جهانگير ص 433 ، مراد ج 2 ص 125 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 303 به بعد و لسترنج - عرفان ص 93 - 94 .