ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

405

معجم البلدان ( فارسى )

پسر روح خطيبى با كنيت ابو محمد دندانقانى . « 1 » او در بلخ مىزيست . فقيه و فاضل و مناظره‌گر و خوش سخن در پند و اندرز و در فقه بود . او به بخارا سفر كرد و در آنجا بزيست و فقه را بر استادش برهان بياموخت ، سپس به بلخ شد و بزيست تا در آنجا در گذشت . او در مرو از بو بكر سمعانى و نياى او بو القاسم اسماعيل پسر محمد خطيب بر شنود . سمعانى بو سعد در بلخ از او بر نوشت . او در دندانقان پيرامون سال 488 زاده شد و در بلخ به رمضان به سال 552 در گذشت . دندره « 2 » [ د د ر ] با دو دال بىنقطه و آن را « اندرا » نيز نامند . نام شهركى در باختر نيل در بخشهاى صعيد مصر پايين‌تر از « قوص » است . شهركى خوش آب و هوا با باغستان و نخلستان و تاكستان بسيار . داراى ساختمانهاى عالى است . يكى از ساختمانهاى آن داراى 180 نورگير است . كه هر روز خورشيد به ترتيب از يكى از آنها سر مىزند تا به پايان آنها برسد [ 611 ] و سپس يكى يكى باز مىگردد تا به نقطهء آغازين برسد . خوره‌اى بزرگ نيز به همين « دندره » نسبت دارد . استوار مرد محمد پسر على موصلى فاضل براى من گفت كه قاضى بو المعالى محمد دادرس دندره برايم نقل كرد كه عموى من قاضى سعادتمند حسن گرفتار قولنج شد و پزشك براى او نسخهء حقنه نوشت و خانواده براى او تهيه كردند يكى از حاضران آلت حقنه را بدست گرفت و در آن مىنگريست . پس خنديد اين خنده موجب شد كه مريض بىاختيار ادرار كند . پس عموى من چنين سرود : انّ قاض بدندرا * قال بيتين سطّرا مخرج البول و الخرا حيّرا كلّ من يرى * و هما آفة الورى عثّرا او تبتّرا « 3 » دندنه [ د د ن ] با دو دال بىنقطه و دو نون تك نقطه نام ديهى در بخشهاى واسط است . ريشهء دندنه به معنى صداى نامفهوم است . دنديل [ د ] ديهى از مصر در خورهء « بوصيريه » است . دنقله [ د ق ل ] لهجه‌اى در « دمقله » است كه ياد شد . به خامهء سكّرى ديدم كه آن را دنكله نوشته بود . د ن [ د ] به وزن « دن » به معنى خمرهء سركه سازى . رودخانهء دن از كار گزارى بغداد است . در نزديكى ايوان كسرى كه انوشيروان عادل اين رودخانه را بر كنده . « دنّان » دو كوهند در بيابان كه به هر يك از آنها « دن » گويند . دنن [ د ن ] با دو نون تك نقطه نام شهرى معيّن است . ابن مقبل آن را خواسته است كه گويد : يثنين اعناق آدم يفتلين بها * حبّ الاراك و حبّ الضّال من دنن « 4 » اين شناسه به صورت « ددن » نيز روايت شده است . « دنن » نيز كاخى است در دست ايرانيان . ابو زياد كلابى گويد : دنن آبى است نزديك نجران و اين شعر را به شاهد آورده است : يا دننا يا شرّ ما باليمن قد عادلى تقاعسى عن دنن * و ما وردت دننا مذ زمن « 5 » دنوه [ دو ] ديهى از حمص كه گويند گور عوف پسر مالك أشجعى از ياران پيامبر ( ص ) در آنجاست اللّه اعلم . قاضى عبد الصمد پسر سعيد حمصى در « تاريخ حمص » آورده است كه بو أمامهء باهلى در حمص فرود آمد پس در اينجا دچار تكرّر پيشاب شد . پس از فرماندار دستورى خواست كه به « دنوه » برود و او اجازت داد پس به آن سوى رفت و به سال 81 ( 581 ) در گذشت و پسرى از او [ 612 ] بجا ماند . كه او را معلّس نامند . او ريش دراز داشت و مبيّضه در ديهى كه آن را « كفرنغد » خوانند كشتند . دو دختر از وى باز ماند به نامهاى صليحه و معيّه ، از يكى از اين دو دختر فرزندانى بر جا ماندند كه ايشان را بنو ابى الربيع خوانند و دختر ديگر باز مانده نداشت .

--> ( 1 ) . ش . ش : 2235 از طبقات سبكى 4 : 295 ، تحبير 2 : 29 . ( 2 ) . قزوينى . آثار ع ص 194 ، جهانگير ص 250 ، مراد ج 1 ص 250 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 636 - 637 . ( 3 ) . يك قاضى در « دندرا » يك بيت شعر سرود كه بين مردم دست به دست گشت . دو مخرج بول و غايت اسباب حيرت مردم است و موجب بيچارگى ، گاه از بند آمدن ، گاه از زياد آمدن . ( 4 ) . در دنان گردنهاى مردم كج شده دانهء « اراك » و دانهء « ضال » مىخواهند . ( 5 ) . اى « دنن » بدترين جاى يمن من مدتى است به دنن نيامده‌ام و تنبلى مرا گرفته است .