ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
406
معجم البلدان ( فارسى )
دنيسر « 1 » [ د ن س ] شهرى بزرگ و مشهور از بخشهاى جزيره ( كردستان ) نزديك ماردين با فاصلهء دو فرسنگ ، نام ديگر آن قوچ حصار است . من آن را در كودكى ديدهام كه ديهى شده بود سپس سى سال بعد آن را به صورت شهرى بىمانند ديدم كه بزرگ و پر جمعيت شده بود و بازارهاى بزرگ داشت . در اينجا رود خانهاى نيست و مردم از آب شيرين و گواراى چاههايش مىنوشند . زمينش سنگزار و هوايش خوش است . و اللّه الموفق للصواب . باب دال و واو و آنچه پس از آنهاست دوّار [ د و وا ] با راى پايانين نام زندانى در يمامه است . بو احمد عسگرى از « جحدر » كه به دست ابراهيم ابن عربى در آن زندانى بود شعر زيرين را نقل مىكند كه در آن زندان سروده است : انّى دعوتك يا إله محمّد * دعوى فأوّلها لى استغفار لتجيرنى من شرّ ما انا خائف * ربّ البرّية ليس مثلك جار تقضى و لا يقضى عليك و انّما * ربّى بعلمك تنزل الاقدار كانت منازلنا الّتى كنّا بها * شتّى و ألّف بيننا دوّار سجن يلاقى اهله من خوفه * أزلا و يمنع منهم الزّوّار يغشون مقطرة كأنّ عمودها * عنق يعرّق لحمها الجزّار « 2 » نيز جحدر گفته است : يا ربّ دوّار أنقذ اهله عجلا * و انقض مرايره من بعد أبرام ربّ ارمه بخراب و ارم بانيه * بصولة من ابى شبلين ضرغام « 3 » عطارد دزد نيز چنين سروده است : ليست كليلة دوّار يؤرّقنى * فيها تأوّه عان من بنى السيد و نحن من عصبة عضّ الحديد بهم * من مشتك كبله فيهم و مصفود [ 613 ] كأنّما اهل حجر ينظرون متى * يروننى جارحا طيرا اباديد « 4 » دوّار [ د و وا ] با راى پايانين نام درهاى يا كوهى است كه در شعر نابغهء ذبيانى چنين آمده است : لا اعرفن ربربا حورا مدامعها * كأنّهنّ نعاج حول دوّار « 5 » بو عبيده در گزارش اين بيت گويد : دوّار به ضمّ دال ، شنزارى است . و به فتح آن نام زندانى است ، جرير چنين مىسرايد : ازمان اهلك فى الجميع تربّعوا * ذا البيض ثم تصيّفوا دوّارا « 6 » برادر زادهء شافعى آن را چنين ضبط كرده كه به خطّ ازدى در شعر ابن مقبل آمده است :
--> ( 1 ) . قزوينى . آثار ع ص 259 ، جهانگير ص 316 ، مراد ج 1 ص 340 ، روض المعطار ص 250 آن را با صاد ( دنيصر ) آورده گويد : از بخشهاى موصل و نصيبين است . شهرى است پهناور داراى بوستان و چمن بسيار كه با جويها آبيارى مىشود . بازارهاى گسترده دارد . و در مرزهاى شام و روم مىباشد . دنيسر در دشتى با فاصله سه فرسنگى جنوب رأس عين است ( لسترنج ص 103 - 104 ) . ( 2 ) . اى خداى محمد من از تو چيزى خواستم اول كه مرا ببخشى دوّم مرا از شرّ چيزى كه از آن مىترسم پناه دهى . اى خدا تو مانند ندارى تو داورى مىكنى و كسى دربارهء تو داورى نتواند . قدرساز تويى ما در منزلهاى دور از هم بوديم و دوّار ( رسول خدا ) ما را به گرد هم آورده زندانى كه ساكنانش از ترس آن لرزانند و از ديدار ديدار كنندگان محرومند سر پوشى بر سر آنهاست كه عمود سقف آن مانند تير قصّابان است كه گوشتها را به آن مىآويزند . ( 3 ) . خداى « دوّار » مردم آنجا را هر چه زودتر آزاد كن و گره از مشكلات آنها بگشا . خدايا ساختمانش را ويران كن و سازندهاش را نابود كن . به حق پدر آن دو قهرمان شير صولت . ( 4 ) . شبى چون شب دوّار نديدم كه در آن جا گرفتارى از « بنى سيد » آه مىكشيد ما به هم بسته و به زنجير كشيده شده بوديم . با گونهاى مىنگرند كه پرندگان به عقاب درنده . ( 5 ) . گورخرى مىدانم مانند گوسفندان كناره درّهء دوار . ( 6 ) . اى زمان مردم تو بهار را در « ذا البيض » و تابستان را در « دوّار » مىگذرانند . اين بيت در چ ع 1 : 795 : 5 نيز تكرار شده است .