ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
390
معجم البلدان ( فارسى )
دمح [ د ] با تاى بىنقطه پايانين . كوهى در سرزمين عمر بن كلاب . طهمان شاعر گويد : كفى حزنا انّى تطاللت كى أرى * ذرى قلّتى دمح كما تريان « 1 » [ 586 ] روز دمح به گفتهء حازمى از روزهاى تاريخى عرب است . همه آن را با حاى بىنقطه آوردهاند امّا درست با خاى نقطهدار است . چنان كه ازهرى و جوهرى و سكّرى و جز ايشان گفتهاند و با حاى بىنقطه نادرست است . گويند : دمّح و دبّح يعنى سرش را پايين انداخت و به تلفظ ديگر نيامده است . دمخ [ د ] با خاى نقطهدار پايانين . نام كوهى از آن مردم « رسّ » بلنداى آن در آسمان يك ميل است . و ديگرى گفته است كوهى است از آن بنى « نفيل » پسر عمر پسر كلاب كه در آن جويبارهاى بسيار هست . كه سرچشمهء آنها پيدا نيست « بركنه » گفته است : مرتفعات دمخ اندازه پذير نيست و من واژهء آن را به صورت « دماخ » ياد كردهام . طهمان شاعر پسر عمر دارمى چنين سروده است : الا يا اسلما بالبير من أمّ و اصل * و من أمّ جبر أيّها الطّللان و هل يسلم الرّيعان يأتى عليهما * صباح مساء نائب الحدثان الا هزئت منّى بنجران إذ رأت * عثارى فى الكبلين أمّ أبان كأن لم ترى قبلى أسيرا مكبّلا * و لا رجلا يرمى به الرّجوان عذرتك يا عينى الصّحيحة و البكا * فمالك يا عوراء و الهملان كفى حزنا انّى تطاللت كى أرى * ذرى قلّتى دمخ كما تريان كأنّهما و الال يجرى عليهما * من البعد عينا برقع خلقان الا حبّذا و اللّه لو تعلمانه * ظلالكما يا ايّها العلمان و ماء كما العذب لو وردته * و بى نافض حمىّ اذا لشفانى و انّى و العبسىّ فى ارض مذحج * غريبان شتّى الدّار مختلفان غريبان مجفوّان اكثر همّنا * و جيف مطايانا بكلّ مكان فمن ير ممسانا و ملقى ركابنا * من النّاس يعلم انّنا سبعان خليلىّ ليس الرّأى فى صدر واحد * اشيرا علىّ اليوم ماتريان ء أركب صعب الأمر إنّ ذلوله * بنجران لا يرجى لحين أوان و ما كان غضّ الطّرف منّا سجّيّة * و لكنّنا فى مذحج غربان « 2 » [ 587 ] شاعرى ديگر چنين مىسرايد : أ مغتربا أصبحت فى رامهرمز * نعم كلّ نجدىّ هناك غريب فياليت شعرى هل أسيرنّ مصعدا * و دمخ لأعضاد المطىّ جنيب « 3 » دمدم « 4 » [ د د ] با دو دال بىنقطه بر وزن زم زم با دو « ز » در شعر أميّه چنين آمده است : و لطت حجاب البيت من دون اهلها * تغيّب عنهم فى صحارى دمدم « 5 »
--> ( 1 ) . همين اندوه بس كه با سركشى دو قلهء دمح را آن طورى كه هستند ببينم . فردوسى چنين مىسرايد : بياور ضحاك را چون نوند * به كوه دماوند گردش دهند ( 2 ) . آهاى اسلم در ويرانههاى « بيرأمّ و اصل » و « بيرأمّ جبر » ! آيا جوانى با گذشت روز و شب بر آن پايدار مىماند ؟ آيا وقتى « أمّ أبان » در نجران دست بستهام ديد مسخرهام كرد . آيا او پيش از اين اسير دست بسته يا مردى انگشت نما شده نديده بود ؟ اى چشم بيناى من براى گريه معذورى ولى چشم ديگر كور من تو ديگر چرا ! همين اندوه بس كه با سركشى دو قلّه دمخ را چنان كه هست ببينم از دور كه آنها را مىبينى مانند دو چشمك روپوش فرسودهاند . اى دو كوه به خدا چقدر زيباست سايهء شما . آب شما گوارا . كسى كه به آن در آيد از بدنش دور شود . من و عبسى در سرزمين مذحج بيگانه و دور از هم هستيم . بزرگترين كوشش ما پيدا كردن طويلهاى براى چهار پايانمان است . كسانى كه خوابگاه شب ما و اردوى زندگى ما را ببينند ما را حيوان درّنده بدانند . دوست من راى از آن يك تن نيست . شما هم مىتوانيد با من همفكرى كنيد من كارهاى سخت را در نجران تا مدّتها تحمل مىكردم . چشم پوشى از گناه ديگران خوى ما نبود . ( 3 ) . ما اكنون در غربت رامهرمز هستيم . آرى هر نجدى اى در اينجا غريب است . اى كاش روزى مىرسيد كه من دوباره به تپههاى نجد در كوه دمخ برگردم . اين دو بيت با دو بيت ديگر در چ ع 2 : 738 : 13 - 16 نيز آمده است . ( 4 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا . آيتى ص 602 - 603 لسترنج ص 24 . ( 5 ) . پردهء در خانه را جلو خانواده كشيدم كه صحراهاى دمدم را نبينند .