ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
389
معجم البلدان ( فارسى )
باب دال و ميم و آنچه پس از آنهاست دما [ د ] با ميم به الف كشيده بىتشديد شهرى از نواحى عمان ، يا شهرى كه هميشه با دبا ياد مىشود كه از بازارهاى مشهور عرب بوده است . از آنجاست : بو شدّاد « 1 » . كه مىگفت : نامهاى از پيامبر ( ص ) دربارهء قطعهاى از سرزمين اديم در عمان به ما رسيد . عبد العزيز پسر زياد خبطى از وى روايت دارد . دمّا [ د م ما ] با تشديد ميم مماله نام جايگاهى در پايين بغداد پايينتر از « كلواذا » ، نيز دمّا نام جايى در پايين « جرجرايا » . دماج [ د ] با جيم پايانين . عمرانى گويد جايگاهى است كه « حطيئه » آن را در شعر آورد . ليكن مشكوك است . دماح [ د ] جايگاهى است كه در شعر جرير چنين آمده است : تقول العاذ لات علاك شيب * أ هذا الشيب يمنعنى مزاحى يكلّفنى فؤادى من هواه * ظعائن يجتز عن على دماح ظعائن لم يدنّ مع النّصارى * و لا يدرين ما سمك القراح « 2 » دماخ [ د ] با خاى نقطهدار پايانين . نام كوههايى در نجد است . در مثل است كه : سنگين تر از « دمخ دماخ » . گويند نام كوهى بزرگ از كوهستان « حمى ضريّه » است . و دماخ نام آن كوهستان و دمخ بدان نسبت يافته است . اصمعى گويد : اين شعر نابغه دربارهء آن است : و ابلغ بنى ذبيان أن لا اخالهم * بعبس اذا حلّوا الدماخ فأظلما بجمع كلون الأعبل الجون لونه * ترى فى نواحيه زهيرا و جذيما هم يردون الموت عند لقاءه * اذا كان ورد الموت لابدّ اكرما « 3 » ثعلب قول حطيئه را نيز چنين مىآورد : انّ الرّزيّة لا ابالك هالك * بين الدّماخ و بين دارة منزر « 4 » دماخ [ د ] با خاى نقطهدار . بو زياد گويد : دماخ نام كوهستان است كه بلندترين آن دمخ نام دارد . و آن جايگاه قبيلهء عمر بن كلاب است . تا كنون كسى همراه اين قبيله در دماخ نزيسته است ، مگر هم پيمانان ايشان كه از « عاديهء بجيله » اند . او ( بو زياد ) گويد : دماخ چند جوى آب است كه دو جوى آنها دور از دسترس بوده و كسى نمىتواند به آنجا برسد ، و مانع انسانها سختى راه كوه و مانع ديگر نيم خورد حيواناتى كه فضلهء آنها آب را مسموم كرده است و به خوردن آن بيمار شده مىميرند . امّا اين آب گوسفندان را صدمه نمىزند . نسبت دمخ جبل به سبب كوههاى اطراف آن است . بو عبيده گويد : دماخ و اظلم دو كوهند . بو منصور به نقل از ثعلب آرد كه ابن اعرابى گفته است دمخ همان شدخ است . امّا من از غير وى چنين چيزى نشنيدهام . دماط [ د ] ديهى به مصر از خورهء باخترى است . دمامين [ د ] با الف ميان دو ميم و ميم دوّم مكسور است با ياء دو نقطه زير و نون پايانين . ديهى بزرگ در صعيد خاورى نيل در ساحل آن ، بالاتر از قوص است ، و نخلستانهاى بسيار دارد . دمانس [ د ن ] شهرى در حوالى تفليس در ارمنستان است كه از آنجا ابريشم صادر مىشود . بو القاسم گويد اين را يكى از مردم آنجا برايم گفته است . دماوند « 5 » [ د و ] لهجهاى از « دنباوند » و « دباوند » كوهى است نزديك رى و خورهاى منسوب بدان است .
--> ( 1 ) . ش . ش : 1287 از انساب 229 اصابد 4 : 104 لباب 1 : 508 استيعاب در حاشيه اصابه 4 : 107 . ( 2 ) . سرزنشگران به من مىگويند پير شدى ولى آيا اين پيرى مانع از شوخى هم مىشود ؟ دل من هواى كاوه سوارانى را دارد كه از « دماح » مىگذرند و با نصارا آميزش دارند و ارزش آب گوارا را مىدانند . اين سه بيت در چ ع 2 : 813 : 2 - 4 نيز ديده مىشود ، و بيت سوم در 4 : 44 : 17 . ( 3 ) . به بنى « ذبيان » بگو گمان نمىكنم اگر به « دماخ » و « ظلم » بياييد به شما بد بگذرد . در ميان گروهى خواهيد بود خوشخو و پيرامون خود را گلزار خواهيد يافت . ايشان با مرگ نيز با بزرگوارى روبرو مىشوند . ( 4 ) . اى بىپدر مصيبت در ميان « دماخ » و « دارة المنذر » به پايان مىرسد . اين بيت در چ ع 2 : 529 : 16 و 2 : 534 : 16 نيز ديده مىشود . ( 5 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 488 - 489 ، لسترنج ص 396 و احسن ترجمه 572 تا 599 . دماوند تلفظ فارسى امروز است ، فردوسى چنين مىسرايد : همى تاختى تا دماوند كوه * كشان و دوان از پس اندر گروه كه اين بسته را تا دماوند كوه * ببر همچنان تازيان بىگروه ( شاهنامه چ حميديان ج 1 ص 54 و 77 ش 48 و 462 ) .