ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
386
معجم البلدان ( فارسى )
باب دال و قاف و آنچه پس از آنهاست دقاتش [ د ت ] با قاف دو نقطه و تاى دو نقطه بالا با شين نقطهدار پايانين . جايگاهى در صعيد مصر در خورهء بهنسى [ ب ن سا ] در آنجا جنگى ميان معاويه پسر حديج و ياران محمد پسر بو حذيفه رخ داد كه در پايان به كشته شدن عثمان عفّان انجاميد . دقانيه [ د ن ى ] ديهى از دمشق است . بو القاسم ابن عساكر گويد : يحيى پسر عبد الرحمن پسر عمارة پسر محلّى پسر زكرياى همدانى دقانى « 1 » از مردم ديه دقانيه است كه از روستاهاى دمشق است . او از محمد پسر اسحاق اشعرى صينى و از اسماعيل پسر حصين جبلى و از شعيب پسر شعيب پسر اسحاق پسر اسلم پسر يحيى جزاوى ، دايى شعيب پسر عمر بزّاز ، و از حصين پسر نصر پسر مبارك ، و از محمد پسر عبد الرحمن پسر حسن جعفى ، و از عباس پسر وليد پسر مزيد ، و از ابراهيم پسر يعقوب گوزگانى حديث آورده است . بو بكر محمد پسر سليمان پسر يوسف ربعى از وى روايت دارد او در شعبان سال 315 درگذشت . دقدوس [ د ق ] بر وزن قربوس ، شهركى از بخشهاى مصر و در خورهء خاورى آن است . دقران [ د ] با نون پايانين درهاى در ناحيهء صفرا است و برخى گويند شكاف كوهى در بدر است . ريشهء دقره به معنى باغچه است ، و گزارش آن در « دقرى » روشنتر بيان مىشود . دقران [ د ] چوبى است كه در زمين مىكوبند و شاخههاى انگور را بر آن داربست كنند . دقرى [ د ق ] با قاف دو نقطه و راء بىنقطه و الف كوتاه پايانين . نام باغچهاى خاص بوده است . بو منصور گويد ابن اعرابى گفت : دقر باغچهء زيباست كه همان دقرى باشد : و كأنّها دقرى تخيّل نبتها * أنف يغمّ الضّال نبت بحارها « 2 » و برخى گفتهاند باغچهء معيّنى است كه درختانش به رنگهاى گوناگون در مىآيد . بو عمر گويد دقرى و دقره و دقيره همه به معنى باغچه است و فعلى وزن مخصوص مؤنث آن است چنان كه در أجلى ياد شد . دقله [ د ق ل ] نام جايگاهى است كه به گفتهء حفصى نخلستان بنى غبر در يمامه در آنجاست . [ 581 ] دقهله « 3 » [ د ق ل ] شهرى در مصر بر يك شاخه از رودخانهء نيل است . از آنجا تا دمياط چهار فرسنگ راه است و تا دميره شش فرسنگ است . بازار دارد و خوره را به نام آن اضافه كرده گويند خورهء دقهليّه . دقوقاء « 4 » [ داء ] با واو ميان دو قاف و الف كشيده و گاهى كوتاه پايانين . نام شهرى معروف ميان اربيل و بغداد كه در تاريخ يورشهاى عرب آمده است . در آنجا با خوارج نيز جنگى رخ داد . جعدى پسر صمام ذهلى در عزاى ايشان چنين مىسرايد : شباب اطاعوا اللّه حتىّ احبّهم * و كلّهم شاد يخاف و يطمع فلمّا تبوّوا من دقوقا به منزل * لميعاد اخوان تداعوا فأجمعوا دعوا خصمهم بالمحكمات و بيّنوا * ضلالتهم و اللّه ذو العرش يسمع بنفسى قتلى فى دقوقاء غودرت * و قد قطعت منها رؤوس و اذرع لتبك نساء المسلمين عليهم * و فى دون ما لا قين مبكى و مجزع « 5 » باب دال و كاف و آنچه پس از آنهاست دكّاله « 6 » [ د ك كال ] نام شهرى در مغرب كه زيستگاه قبيلههاى بربر است .
--> ( 1 ) . ش . ش : 3294 از لباب 1 : 505 . ( 2 ) . گويى باغچهاى است كه درختان خيالى آن گمراهان را راهنمايى مىكند . ( 3 ) . احسن ع ص 54 و 594 ترجمه ص 80 و 276 ، دقهليه ( تقويم بو الفدا - آيتى ص 159 ) . ( 4 ) . جلال الدين خوارزمشاه بر اين شهر بتاخت و آن را با زور شمشير بگشود و بسيارى از مردم را بكشت . پس مظفر الدين حاكم « اربيل » مال و پيش كش بسيارى براى او فرستاد و از او خواست تا از شهرهاى خليفه دست بردارد ، و پيامى فرمانبردارانه بفرستد تا فرمانداران خليفه احترام او را نگاه دارند و او به سوى آذربايجان برود كه دشمن او ابن بهلول در آنجاست . ( معجمد چ جندى : ج 2 : 523 ) ياقوت گويد : طغر ميان با عقوبا و « دقوقا » است ( معجمد چ ع 3 : 539 : 1 ، لسترنج ص 64 ) . ( 5 ) . جوانانى كه خدا را مىپرستيدند همگى را به دوستى پذيرفت . همگى « شار » ( خارجى ) بودند و در بيم و هراس . همين كه به « دقوقاء » رسيدند با برادرانى كه پراكنده شده بودند گرد آمدند و دشمن را به حكميت خدا خواستند . و گمراهى دشمن را نشان دادند . جان من فداى كشتگان دقوقا كه به ايشان خيانت شد . سرها و دستهايشان بريده شد . زنان مسلمان بايد برايشان بگريند هر چند كه جايى براى گريه و زارى ندارند . ( 6 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 175 .