ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

312

معجم البلدان ( فارسى )

مىتوان اين واژه را از ريشهء خمر گرفت ، و آن چيزى است كه تو را پنهان كند ، مانند درخت يا دره يا كوه . در كتاب بو زياد چنين آمده است : ذات الخمار به كسر خ است ، و اين شعر حميد پسر ثور را به گواه آورد : و قايلة زور مغبّ و ان يرى * بحلية او ذات الخمار عجيب « 1 » زور در اينجا نام خود اوست و مغبّ به معنى دير به دير ديده شونده است . خماساء [ خ ] با سين بىنقطه و الف كشيدهء پايانين ، به وزن براكاء ؛ نام جايگاهى است . گويا از ريشهء تخمّس به معنى پنج پنج گروه شدن براى جنگ باشد . چنان كه براكاء از بروك به معنى پايدارى در جنگ است . خماصه [ خ ص ] با صاد بىنقطه ، نام جايگاهى در شعر ابن مقبل است : فقلت ، و قد جاوزن بطن خماصة * جرت دون بطحاء الظباء البوارح « 2 » خمّان [ خ م ما ] با تشديد ميم . از بخشهاى بثنيه در سرزمين شام است . مىتوان آن را بر وزن فعلان از ريشهء « خمّ الشئ » به معنى دگرگون شدن چيزى از رطوبت يا گرما كه هنوز نگنديده باشد دانست . خمان [ خ ] بىتشديد . با نون پايانين . نام كوهستانى در سرزمين قضاعه ، كنار راه شام است . اين گفتهء عمرانى است و من مىترسم كه همان واژهء پيشين باشد كه آن را به نادرست چنين در كنار هم نوشته‌اند . [ 470 ] خمايجان « 3 » [ خ ] با نون پايانين . نام ديهى از كارزين در فارس است . از آنجاست بو عبد الله محمد پسر حسن پسر احمد پسر ابراهيم پسر حسن پسر على پسر سفيان خمايجانى « 4 » فقيه . او از حسن پسر على پسر حسن پسر حمّاد مقرى حديث آورد . ابن عبد الوارث شيرازى حافظ از وى برشنوده است . خمخيسره [ خ خ س ر ] با خاى نقطه‌دار و ياى دو نقطه زير و سين و راى بىنقطه . نام ديهى از بخارا است . از آنجاست فقيه بو سهل احمد پسر محمد پسر حسين پسر نهى پسر نضر خمخيسرى « 5 » . او از بو عبد الله رازى و بو بكر رازى روايت دارد . بو كامل بصرى از او برشنوده است . خمرا [ خ ] همان « باخمرا » است كه در حرف باء ياد شد « 6 » . خمران « 7 » [ خ ] با الف و نون پايانين . از شهرهاى خراسان است كه با نيشابور و طوس و ابيورد و نسا و خمران در تاريخ فتوح ياد شده است . اين شهرها را عبد الله بن عامر پسر كريز « 8 » با زور جنگ بگشود تا به سرخس رسيد و گفته شده است كه برخى از آنها را به آشتى به سال 31 هجرى گرفته است . خمّر [ خ م م ] دره‌اى پيرامون مدينه هم وزن بقّم ، شلّم ، خضّم و بذّر . خمربرت [ خ ر ب ] شهرى ميان بخشهاى خلاط و غير از خرتبرت است . خمرك « 9 » [ خ ر ] شهركى در سرزمين چاچ از بخشهاى فرارود است . بدان نسبت دارد بو رجاء مؤمّل پسر مسرور چاچى خمركى . « 10 » او از بو المظفر سمعانى روايت دارد . گروهى بسيار از وى برشنوده‌اند . او به مرو به سال 516 درگذشت . خمطه [ خ ط ] نام جايگاهى در نجد است . خمقاباذ [ خ خ ] نام ديهى از مرو كه آن را خنقاباذ نيز گويند ، در كنار كوال حفصاباذ است . از آنجاست اسحاق پسر ابراهيم پسر زبرگان

--> ( 1 ) . زنى در آنجا مىگفت زور ناپيدا است و اگر در حليه يا ذات الخمار ديده شود شگفت آور است . اين بيت با چند دگرگونگى با سه بيت دنبالش در چ ع 2 : 517 : 7 تا 10 ديده مىشود . ( 2 ) . پس از آنكه خانم‌ها از درهء خماصه گذشتند گفتم آهوان رفتند . ( 3 ) . ( احسن ع ص 447 ترجمه ص 666 ، خمايگان بالا و خمايگان پايين ن . ك : لسترنج ص 285 نزديك بيضا در فارس . ( 4 ) . ش . ش : 2502 از انساب 81 ، لباب : 2 : 152 ، هدية العارفين : 2 : 18 ، نامهء دانشوران : 7 : 162 ، ايضاح المكنون : 2 : 244 و 311 ، طبقات صوفيه خواجه عبد الله : 296 ، ريحانة الادب : 1 : 267 ، مشتبه : 1 : 74 ، نفحات جامى : 112 . ( 5 ) . ش . ش : 424 از لباب 1 : 460 انساب 207 . ( 6 ) . ن . ك : چ ع 1 ص 458 : 20 . ( 7 ) . گويا اين شناسه ، از يادداشتهاى پاكنويس ناشدهء ياقوت باشد . من آن را در جايى نديدم . حوقل ص 14 و استخرى ص 9 « حمدان » را نام پايتخت چين شمرده‌اند ! ( 8 ) . ش . ش : 1646 عبشمى ، كه اصفهان ، كرمان ، خراسان را با جنگهاى خونينى بگرفت . نقل از شذرات 1 : 36 و 65 ، تهذيب التهذيب : 5 : 272 ، اثير : 3 : 208 و 253 ، تاريخ طبرى : 4 : 130 و 161 ، اصابه : 3 : 60 ، تاريخ يعقوبى : 2 : 166 ، ابن عبرى : 104 و 109 ، استيعاب در حاسيه اصابه : 2 : 359 ، اخبار الطول : 139 و 140 و 147 و 216 : فتوح البلدان : 394 و فهرست اغانى و زامباور : 27 و 62 ، مروج الذهب : 2 : 344 ، وزرا و كتّاب : 148 ، بدء و تاريخ : 5 : 109 ، بدايه و نهايه : 8 : 88 ، تاريخ الاسلام ذهبى : 2 : 266 ، اسد الغابه : 3 : 191 ، زركلى : 4 : 228 ، طبقات ابن سعد : 5 : 30 ، تاريخ گزيده : 235 . ( 9 ) . احسن ع ص 49 ، 265 ترجمه ص 69 ، 385 . ( 10 ) . ش . ش : 3151 كردى كه فرماندار خليفه در فاميه بود ليكن به سال 290 با قرمطيان بساخت ن . ك : واژهء « فاميه » .