ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

313

معجم البلدان ( فارسى )

خمقاباذى . « 1 » پيرى است و بدى ندارد . خمقرى [ خ ق ] با راء و الف كوتاه پايانين . نامى مركب است ، به معنى [ 471 ] پنج ده كه در خراسان است . بدانجا نسبت دارد بو المحاسن عبد الله پسر سعيد پسر محمد پسر موسى پسر سهل خمقرى « 2 » . به فضل شهرت داشت . از هبة الله پسر عبد الوارث شيرازى برشنود . بو سعد او را در استادان خود ياد كرده است . او به سال 545 درگذشت . خمليخ « 3 » [ خ ] شهرى در كشور خزر است . بحترى در ستايش اسحاق پسر كنداجيق چنين مىسرايد : لم تنكر الخزرات الف ذؤابة * يحتلّ ، في الخزر ، الذوائب و الذّرى شرف تزيّد في العراق الى الذي * عهدوه في خمليخ ، او ببلنجرى « 4 » خمّ [ خ م م ] نام جايگاه غدير خم است . ريشه خمّ در لغت به معنى قفس پرندگان است . اگر آن را از ريشهء فعل مجهول بگيريم خمّ الشئ يعنى چيزى را در خمّ ( - حبس ) نهادن و خمّ به معنى پاكيزه كرد . همهء اينها از زهرى است . سهيل از ابن اسحاق آرد خمّ چاهى است از آن كلاب پسر مرّه ، از ريشهء خممت البيت پارو كردم خانه را . گويند فلانى مخمم القلب است يعنى دلى پاكيزه دارد . گوئى آن جايگاه را به دليل پاكيزگى چنين خوانده‌اند . زمخشرى گويد : خمّ نام مردى رنگرز بود كه آن گودال ( غدير ) به او نسبت داده مىشده است و آن در ميان مكه و مدينه كنار جحفه بوده است . و گويند سه ميل با « جحفه » فاصله دارد . صاحب مشارق گويد : خمّ نام مردابى است در آنجا و در آن گودالى است كه بدان مرداب نسبت داده مىشود او گويد خمّ جايى است كه آب چشمه بدان جا ريزد كه ميان غدير و العين است و مسجد پيامبر خدا ( ص ) در ميان آن دو است . عرّام گويد پائين‌تر از جحفه در يك ميلى غدير خم است و درهء آن به دريا مىريزد و هيچ گياه به جز مرخ و تمام و أراك و عشر ندارد . اين غدير خم سمت خاور است و هميشه باران دارد و اندكى مردم از خزاعه و كنانه در آنجايند . معن بن أوس مزنى چنين مىسرايد : عفا ، و خلا ممن عهدت به خمّ * و شاقك بالمسحاء من شرف رسم عفا حقبا ، من بعد ما خفّ أهله * و حنّت به الأرواح و الهطّل السّجم « 5 » حازمى گويد : خمّ دره‌اى ميان مكه و مدينه نزديك جحفه است و گودالى ( غدير ) در آنجاست كه پيامبر خدا در اين دره خطبه خواند . و اين دره به دشوارى شهرت دارد . خمّ و رمّ نام دو چاه [ 472 ] است كه عبد شمس پسر عبد مناف آن دو را برآورده چنين سرود : حفرت خمّا و حفرت رمّا * حتى ترى المجد لنا قد تمّا « 6 » اين دو چاه در مكه‌اند . محمد بن اسحاق فاكهى در كتاب مكه گويد : چاه خمّ نزديك ميثب است و آن را مرّة بن كعب پسر لؤىّ بر آورد . او گويد مردم در جاهليت و دوران اسلام كهن براى گردش به خم مىآمدند و مدتى مىماندند . محمد بن منصور از سفيان از عمر بن دينار حديث كرد كه از عبد الله بن عمر در « خمّ » شنيدم مىگفت زارى زندگان براى مردگان آن مرده را رنج مىدهد و چنين افزود : لا نستقي الا بخمّ و الحفر يعنى ما جز در خم و حفر آبشخورى نداريم . خمّه [ خ م م ] چشمهء آبى در صمان از آن بنى عبد الله پسر دارم است . مىگويند ايشان در آن بيابان جز اين و « قرعاء » كه ميان « دوّ » و « صمّان » است چيزى ندارند . خميثن [ خ ث ] پس از ياء دو نقطه زير ثاى سه نقطه بالاست با نون پايانين . نام ديهى از سمرقند است . از آنجاست بو يعقوب يوسف پسر حيدر خميثنى « 7 » سمرقندى پيشوايى فاضل در ارث شناسى و جز آن بود . او از بو الفضل عبد السلام پسر عبد الصّمد بزّاز و جز وى برشنود . پسر او محمد بن يوسف از وى روايت دارد . خمير [ خ م ] به وزن كوچك نماى خمر . نام چشمهء آبى است اندكى بالاتر از صعده از آن بنى ربيعه پسر عبد الله . در صعدهء ياد شده است .

--> ( 1 ) . ش . ش : 554 از لباب 1 : 461 ، انساب 207 . ( 2 ) . ش . ش : 1637 از انساب 207 ، لباب 1 : 406 تحبير 1 : 268 . ( 3 ) . ياقوت اين شناسه را در سه جا ( چ ع 1 : 730 : 14 و 793 : 23 و چ ع 2 : 471 : 5 ) خمليخ با خاى نقطه بالا مىآورد ، ليكن مقدسى در احسن ع ص 51 و 355 ترجمه ص 73 و 520 و همچنين دمشقى در نخبة الدهر ع ص 383 ترجمه ص 146 خمليج با جيم در پايان ، آورده‌اند گويا غلط از ياقوت يا وستنفلد باشد . ( 4 ) . براى ترجمهء اين دو بيت پاورقى چ ع 1 : 730 : 14 و 793 : : 22 ديده شود . ( 5 ) . خم از مردمى كه مىشناختم تهى شده است . . . چ ع 4 : 526 : 16 . ( 6 ) . خمّ را بكندم و رمّ برآوردم تا بر گزارهء خود را نشان دهم . ( 7 ) . ش . ش : 3365 نقل از همين جا .