ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
306
معجم البلدان ( فارسى )
مىزيست . 3 - مبرّد ، محمد بن يزيد نحوى « 1 » نيز در خلد مىزيست و ثعلب او را خلدى مىخواند . منصور ( دوانيقى ) خلد را از آن بدين نام خواند كه تشبيهى به بهشت دارد كه خلد يكى از نامهاى بهشت است و ريشهء آن به معنى جاودانگى و هميشه ماندن در جايى باشد . خلد نيز به معنى گونهاى موش است كه خدا او را كور آفريده است و جهان را نمىبيند و يافت نشود مگر در بيابانهاى خشك . خلصاء [ خ ] با صاد بىنقطه و الف كشيدهء پايانين : بو منصور گويد : شهرى نامبردار در دهناء باشد . جز او گفتهاند : زمينى در بيابان است كه چشمهاى دارد . اصمعى گويد : خلصاء نام چشمهء آبى از آن عباده در حجاز است . درست گفتهء ازهرى است كه آن جايگاهها را ديده است . ذو الرّمه نيز آن را ياد كرده است و دهناء خانمان او بوده است و چنين مىسرايد : و لم يبق بالخلصاء مما عنت به * من الرّطب إلا يبسها و هشيمها « 2 » و نيز گويد : [ 461 ] أشبهن من بقر الخلصاء أعينها * و هن احسن من صيرانها صورا « 3 » خلص [ خ ] جايگاهى در « آره » ميان مكه و مدينه . درهاى است داراى چند ديه و نخلستان . شاعر چنين مىسرايد : فإنّ بخلص فالبريراء فالحشا * فوكد الى النّهييّن من وبعان جواري من حيّ عداء كأنها * مها الرمل ذي الازواج ، غير عوان جننّ جنونا من بعول كأنها * قرود تناري في رباط يمان « 4 » ابن هرمه نيز چنين مىسرايد : كأنّك لم تسر بجنوب خلص * و لم تربع على الطلل المحيل و لم تطلب ظعائن راقصات * على احداجهن مها الدبيل « 5 » خلص نيز در زبان عرب گياهى است كه عرف ( بوى خوش ) دارد . خلص [ خ ] ضبط آن را در كتاب نقايض چنين ديدهام . جرير آنجا كه به راعى خطاب مىكند و به جندل پسر راعى تشر مىزند كه ابن بروع ( بچه شتر راعى ) كجاوههاى او را از خانوادهاش در خلص و هبّود بياورد . جرير چنين گفت : به خدا سوگند ايشان را به روز سياه خواهم نشانيد . . . بروع : نام شتر راعى است ، و خلص و هبّود نام دو چشمهء آب است از آن خاندان راعى . اين گفتهء بو عبيده است . خلصه [ خ ل ص ] يا [ خ ل ] با افزايش پيشوند « ذو » بر آن تلفظ مىشود ، كه تلفظ نخستين بهتر است . ريشهء آن در لغت به معنى گياهى است خوش بو كه به درخت مىآويزد داراى دانهاى چون عنب الثعلب ( تاج ريزى ) است . جمع آن « خلص » است . نام بتكدهاى است از آن دوس و خثعم و بجيله و تازيان هم نشين ايشان در « تباله » ، و نام بت ايشان بود كه جرير پسر عبد الله بجلى آن را هنگامى بسوزاند كه پيامبر ( ص ) او را فرستاده بود . نيز گويند اين بت از آن عمر پسر لحى پسر قمعه بود و آن را در پائين مكه نصب كرده و همراه آن چند بت ديگر در جاهاى گوناگون بر پا داشته بود . پس پوشاك بر تن او و قلادهاى با تخم شتر مرغ بر او مىآويختند و حيوانات را در پاى آن ذبح مىكردند . نيز گويند خلصه نام كعبهء يمن است كه ابرهه پسر صباح حميرى آن را ساخته بود و در آن بتى به نام خلصه نهاده بود كه همه را خراب كردند . و گويند ذو الخلصه را كعبهء يمانى خوانند و كعبه شام را بيت الحرام نامند . بو القاسم [ 462 ] زمخشرى دربارهء اين گفته كه : ذو الخلصه خانهاى
--> ( 1 ) . ش . ش : 2994 از انباء الروات 3 : 241 ، عبر : 2 : 74 ، نور القبس : 324 ، كنى و القاب : 3 : 110 معجم المؤلفين : 12 : 114 ، طبقات علمى جزرى : 2 : 280 ، ذريعه : 2 : 100 و : 17 : 256 و : 22 : 20 ، مزهر : 2 : 408 ، ريحانة الادب : 5 : 164 ، آداب اللّغة : 1 : 495 ، هدية الاحباب : 229 ، وافى بالوفيات : 5 : 216 ، شعراى مرزبانى : 405 ، تتمة المنتها : 369 ، روضات الجنات : 7 : 283 ، اعيان الشيعه : 10 : 98 ، اثير : 6 : 91 ، تأسيس الشيعه : 73 ، زركلى : 8 : 15 . ( 2 ) . در خلصاء از چيزهايى كه او تازهء آن را دوست داشت جز خشكيدهاش باقى نمانده است . ( 3 ) . شباهت ايشان به گاوهاى خلصاء در چشمهاى ايشان است ولى خود زيباتر از صيران هستند . ( 4 ) . در « خلص » و « بريراء » و « حشا » و « كد » تا « نهيين » از « وبعان » دخترانى هستند از قبيلهء زيبايان . . . كه از دست شوهرانى ميمون مانند ديوانه شدند . چ ع 4 : 901 : 20 - 22 . ( 5 ) . گويى تو به جنوب « خلص » نرفتهاى و در ويرانههاى آنجا زندگى نكردهاى و از دختران رقصندهء آن نديدهاى . . .