ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

307

معجم البلدان ( فارسى )

بوده است كه بت در آنجا بود ، گويد درست نيست زيرا كه « ذو » جز بر اسم جنس بر اسم ديگرى افزوده نشود . ابن حبيب در « محبّر » « 1 » گويد : ذو الخلصه نام خانهء پرستشگاه بجيله و خثعم و حارث پسر كعب و جرم و زبيد و غوث بن مرّ بن ادّ و بنى هلال ابن عامر بود كه كليد دارى آن به دست ايشان بود و ميان مكه و يمن در « عبلاء » در چهار منزلى مكه مىبود . و امروزه چنان كه شنيده‌ام گازرگاه است . مبرّد گويد جاى آن امروزه مسجد جامع شهرى است كه آن را عبلات گويند و در سرزمين خثعم است . بو منذر گويد يكى از بتهاى عرب « ذو الخلصه » است كه سنگى آتشزنه سپيد بود كه بر آن يك تاج نقاشى كرده بودند و اين در زمين تباله ميان مكه و يمن با فاصلهء هفت شبانه روز از مكه است . كليددار آن بنى امامه از قبيلهء باهله پسر أعصر بودند كه آن را بزرگ مىداشته و قبيله‌هاى خثعم و بجليه و أزدسراة و تيره‌هاى ديگر تازيان مانند هوازن براى آن پيش كش‌ها مىآوردند . خداش بن زهير عامرى در خطاب به عثعث پسر وحشى خثعمى كه ميان او و شاعر پيمانى بود كه خيانتكارانه شكسته شده بود چنين مىسرايد : و ذكّرته بالله بينى و بينه * و ما بيننا من مدّة لو تذكّرا و بالمروة البيضاء ثم تبالة * و مجلسة النعمان حيث تنصّرا « 2 » چون پيامبر ( ص ) مكه را بگشود و تازيان مسلمان شدند و فرستادگان ايشان به نزد او آمدند جرير بن عبد الله نيز مسلمان شده بيامد و پيامبر به او گفت اى جرير تو براى من يك سره شدن كار ذو الخلصه « 3 » را گردن بگير ! او گفت : پذيرفتم پس وى را بفرستاد و او به نزد بنى أحمس كه از بجليان بودند آمد و ايشان را برداشته بر سر قبيلهء خثعم فرود آمدند و دويست نفر از بنى قحافه پسر عامر پسر خثعم بكشتند و بر ايشان پيروز شده ايشان را گريزاندند و ساختمان ذو الخلصه را ويران كرده آتش زدند ، پس همهء آن بسوخت و زنى از بنى خثعم چنين سرود : و بنو أمامة بالوليّة صرّعوا * شملا ، يعالج كلّهم أنبوبا جاؤوا لبيضتهم ، فلاقوا دونها * أسدا يقبّ لدى السيوف قبيبا قسم المذلّة ، بين نسوة خثعم * فتيان أحمس قسمة تشعيبا « 4 » او گويد : امروزه ذو الخلصه درگاه مسجد « تباله » شده است . او گويد : شنيده‌ام كه پيامبر خدا ( ص ) فرمود دنيا به پايان نمىرسد مگر وقتى كه زنان قبيلهء دوس دستهاى خود را به ذو الخلصه بمالند [ 463 ] و آن را بپرستند چنان كه در گذشته مىپرستيدند . خلصه نيز ديهى در مكه به دره « مرّ الظهران » است . قاضى عياض مغربى گويد : ذو الخلصه با ضبط [ خ ل ص ] است و گاهى [ خ ل ] گويند و ضبط نخستين بهتر است و برخى آن را به سكون لام خوانند . ابن دريد نيز چنين گفته است . و آن بتكده‌اى در سرزمين دوس بوده است . و آن نام بتى است نه بتكده . و در حديث نيز چنين تفسير شده است . در اخبار امرؤ القيس آمده است كه : چون بنى اسد پدر او حجر را كشتند ، او براى گرد آورى ياران ، براى خونخواهى پدر بيرون آمد تا به قبيلهء حمير رسيد و به يكى از قيل ( - پادشاه ) هاى ايشان بنام مرثد خير پناه برد و آن پادشاه پانصد مرد از حمير به سردارى مردى به نام قرمل و گروهى پراكنده از تازيان و گروهى از قبيله‌هاى يمن را اجير نموده به كمك او فرستاد . او ايشان را براى جنگ با بنى اسد ببرد تا بر تباله بگذشت و در آنجا بتى به نام ذو الخلصه بود كه تازيانش گرامى مىداشتند پس با پرتاب كردن سه جام استخاره را « 5 » كه به واژهء « بكن » و « نكن » و « ميانه » ناميده بود استخاره گرفت . پس بار اول « نكن » آمد ، پس بار دوم استخاره كرد ، و باز « نكن » آمد ، پس بار سوم استخاره كرد و چون باز هم « نكن » آمد ، هر سه جام را شكسته بر صورت بت زد و گفت : اى مكنده فلان مادرت اگر پدرت نيز كشته شده بود نبايد چنين نهى مىكردى ! و چنين سرود :

--> ( 1 ) . « محبّر » يكى از ده‌ها كتاب است كه نديم در « فهرست ، ترجمه ص 176 - 177 » و به نقل از او ياقوت در « معجما 18 : 112 - 117 » به ابن حبيب نسبت داده‌اند . شادروان پدرم در ذريعه 22 : 139 هم شيعيگرى وى را اثبات نموده و هم زادروز او را به تخمين ( 170 - 245 ) دانسته‌اند . ناسزاها كه سنّيان به اين دانشمند پركار داده‌اند ، ناسنّى بودن و شايد گنوسيست بودن او را نشان مىدهد . ياقوت « محبر » را از بهترين آثار او شمرده است و آن را به دست داشته از آن در ( چ ع 2 ص 462 : 2 ) نقل مىكند . ( 2 ) . من او را به نام خدا به ياد پيمانى آوردم كه هنوز مدت زيادى از آن نگذشته كه در مروه سفيد در تباله و در مجلس نصرانى شدن نعمان بسته بوديم . ( 3 ) . قوم دوس و خثعم در حجاز يكى ( بتكده ) كرده آن را ذو الخلصه مىگفتند . . . جرير پسر عبد اللّه بجلى آن را ويران كرد ( ابن اسحاق ترجمهء همدانى چ مهدوى ص 107 - 108 ) . ( 4 ) . بنو امامه در « وليّه » كشته و پراكنده شدند ايشان آمده بودند سنگ سپيد خود را ديدار كنند پس با شيرانى شمشيردار روبرو شدند . جوانان أحمس بيچارگى را ميان زنان خثعم پخش كردند . ( 5 ) . استخاره با سه جام در چ ع 2 : 467 : 13 نيز ديده مىشود .