ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

304

معجم البلدان ( فارسى )

باب خاء و كاف و آنچه پس از آن‌هاست خكنجه [ خ ك ج ] نام ديهى از بخاراست . باب خاء و لام و آنچه پس از آن‌هاست خلاد [ خ ] با دال بىنقطه : جايگاهى در سرزمين طىّ نزديك دو كوه كه از آن بنى سنبس است . در آنجا چاهى بود كه در كنار آن چند نخل رويانده‌اند و چاههايى نيز بر آورند كه آن را اقيلبه خواندند . خلّار [ خ ل لا ] با تشديد لام : نام جايگاهى در فارس است ، كه از آن عسل بر خيزد و داستان حجّاج دربارهء آن معروف است ، كه به كارگزار خود در فارس چنين نوشت : ابعث الىّ من عسل خلّار ، من النحل الأبكار ، من الدستفشار ، الذي لم تمسه النار « 1 » خلاطا : جايگاهى مشرف بر « جمره » در مكه است . خلاط « 2 » [ خ ] با طين بىنقطه در پايان : شهرى آباد نامبردار و حاصلخيز پر از ميوه‌هاى گوارا ، در درازاى 64 درجه و نيم و ثلث و پهناى جغرافيائى 39 درجه و دو سوم در اقليم پنجم جا دارد . از گشوده شده‌هاى عياض بن غنم « 3 » است كه از جزيره ( كردستان ) بدانجا فرستاده شد ، و پاتريارك ( بطريق ) آنجا شرايط گزيت را بپذيرفت كه بپردازد . پس عياض به جزيره بازگشت . [ 458 ] قصبه‌اى است در ارمنستان ميانه ، داراى ميوه‌هاى گوناگون بسيار و آب فراوان . سرماى زمستان آن نمونه است ، درياچه‌اى دارد كه در دنيا بىمانند است ، ماهى معروف به طرّيخ از آنجا به ديگر شهرها صادر مىشود ، و من در بلخ از آن ديدم و شنيدم كه در غزنه نيز يافت مىشود ، و ميان آن دو جا چهار ماه راه است و اين از شگفتيهاى جهان است . ابن كلبى گويد : از شگفتيهاى جهان يكى درياچهء خلاط باشد ، كه ده ماه در سال از ماهى و خرچنگ و قورباغه تهى است و دو ماه ديگر همهء آنها را دارد . گويند : هنگامى كه قباد بزرگ سرزمين‌هاى كشور خود را طلسم مىكرد « بليناس » طلسم ساز را به ارمنستان فرستاد ، پس چون او به درياچهء خلاط رسيده آن را چنان كه گفتيم طلسم كرد . خلاقى [ خ لا قا ] : چشمه‌اى در « جبلين » . زيد الخيل چنين مىسرايد : نزلنا بين فتك و الخلاقى * بحىّ ذي مدارأة شديد « 4 » خلال [ خ ] هم وزن خلال كه بدان دندان‌ها را پاك كنند . نام جايگاهى از املاك خالصهء ضريه در سرزمين بنى نفاثه پسر عدى از قبيلهء كنانه است . خلائق [ خ ] بو منصور گويد : من در قلهء صمّان مغاكى ( حوضچهء سنگى ) خدا ساخته ديدم كه آب باران در آن جمع مىشد ، و تازيان آن را « خلايق » و يكى آن را خليقه مىناميدند . صخر پسر جعد خضرى چنين مىسرايد : كفى حزنا لو يعلم الناس أننى * ادافع كأسا عند ابواب طارق أ تنسين أيّاما لنا بسويقة * و أيامنا بالجزع جزع الخلائق ليالي لا نخشى انصداعا من الهوى * و أيام جرم عندنا غير لائق « 5 » جرم : در اين شعر نام مردى است كه دشمن او بود . عبد الله بن احمد پسر جحش نيز زمينى داشت كه آن را « خلايق » مىناميدند . و آن در پيرامون مدينه بود پس حزين دولى دربارهء آن چنين سرود : لا تزرعن من الخلائق جدولا ، * هيهات ان ربعت و ان لم تربع اما اذا جاد الربيع لبئرها * نزحت و الافهي قاع بلقع

--> ( 1 ) . از عسل خلّار آتش نديدهء دست افشرده از زنبورهاى جوان براى من بفرست . ن . ك : لسترنج ص 272 . ( 2 ) . ن . ك : احسن ع ص 51 ، 377 ترجمه : از كارگزارى دبيل ص 73 ، 559 ، قزوينى آثار ع ص 524 ، جهانگير ص 603 ، مراد ج 2 ص 349 ، تقويم بو الفدا ، آيتى ص 454 - 455 ، لسترنج ص 197 . ( 3 ) . ش . ش : 2171 از اصابه . ( 4 ) . در ميان « فتك » و « خلاقا » در قبيله‌اى فرود آمديم كه نرمش جوى بودند . اين بيت همراه با دو بيت ديگر در چ ع 3 : 851 : 7 نيز ديده مىشود . ( 5 ) . اين اندوه ما را بس كه مردم بدانند كه من آب به دست هر كوبندهء در مىدهم ، آيا روزهاى ما را در ( سويقه ) و « جزع الخلايق » فراموش مىكنى ؟ شبهائى كه بىدردسر به عشق مىپرداختيم ، روزگار جرم شايستهء ما نيست .