ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

289

معجم البلدان ( فارسى )

فهى خرساء ، اذا كلّمتها * و يشوق العين عرفان الطّلل « 1 » بو عبيده گويد : رويداد خزاز در گردنهء سلّان و « خزاز » و « كير » و « متالع » رخ داد كه سه كوهند در طخفه ميان بصره و مكه . پس متالع در سمت راست كسى است كه از اين راه به مكه مىرود و كير در سمت چپ او و خزار در گلوگاه اين راه است ، مگر اينكه كسى از آنجا گذر نكند . و نيز گفته‌اند خزاز كوهى است از آن بنى غاضره . بو زياد گويد : دو خزارند كه دو تپهء دراز ميان دو « أبان » از يكسو كه كوهى از آن بنى اسد است ، و ميان وزشگاه باد جنوب جا دارند . درازاى آنها دو روز راه به دره‌اى است كه منعج خوانده مىشود و آن دو در ميان سرزمين بنى عامر و سرزمين بنى اسد هستند . جوهرى را در اينجا غلطى [ 433 ] شگفت انگيز است ، كه گويد : خزاز كوهى است كه تازيان بر سر آن به هنگام جنگ آتش مىافروختند . او اين آتش افروزى را هميشگى شمرده و اين نادرست است ، زيرا كه تنها در يك جنگ چنين رخ داده است . قتّال كلابى چنين مىسرايد : و سفع كدور الهاجرىّ بجعجع * تحفّر ، في اعقارهنّ الهجارش مواثل ما دامت خزاز مكانها * بجبّانة كانت اليها المجالس تمشى بها ربد النّعام كأنها * رحال القرى تمشى ، عليها الطيالس « 2 » داستان يوم خزاز با درازايش در جمله‌هايى كوتاه از بو زياد كلابى چنين آمده است ، او مىگويد : قبيلهء مضر و ربيعه بر آن هم سخن شدند كه يكى از خود را پادشاه بنامند تا در كشاكشهاى ايشان داورى كند . پس هر يك از ايشان خود را براى اين كار نامزد كرد سپس چنين هم سخن شدند كه يك پادشاه از ربيعه و يك پادشاه از مضر باشد سپس هر يك از تيره‌هاى ربيعه و تيره‌هاى مضر ، بر سر اينكه آن پادشاه از اين تيره يا آن تيره باشد ، به كشاكش پرداختند . پس همگى بر آن شدند كه پادشاه را از يمن برگزينند پس قبيلهء بنى آكل المرار كه از كنده‌اند ، خواستار آن شدند ، پس بنى عامر شراحيل پسر حارث ( ملك ) پسر عمر مقصور پسر جحر آكل المرار را به پادشاهى گزيدند ، و بنى تميم و ضبّه محرّق پسر حارث را به پادشاهى گزيدند . و وايل ، شرحبيل پسر حارث را به پادشاهى گزيدند . ابن كلبى گويد : پادشاه بنى تغلب و بكر بن وائل ، سلمه پسر حارث بود و باقيماندهء قبيلهء قيس غلفاء كه همان معدى كرب پسر حارث است به پادشاهى گزيدند ، و بنى اسد و كنانه ، حجر پسر حارث پدر امرء القيس را به پادشاهى برگزيدند . پس بنى اسد ، حجر را بكشتند كه خود داستانى دراز دارد . پس امرء القيس به خونخواهى پدر برخاست و بنى عامر بر ضد شراحيل به پا خواستند ، و وى را بكشتند ، و بنى جعده پسر كعب پسر ربيعه پسر صعصعه مباشر قتل او بودند . پس نابغه جعدى چنين سرود : أرحنا معدّا من شراحيل بعدما * أراهم مع الصّبح الكواكب مصحرا « 3 » پس بنى تميمى محرّق را و بنى وايل شرحبيل را بكشتند ، داستان يوم كلاب چنين بود . پس از فرزندان آكل المرار به جز سلمه كس نماند . پس مردم يمن فراهم آمدند و براى كشتن نزار به راه افتادند ، و چون گزارش به نزار رسيد بنى عامر پسر صعصعه و بنى وايل ( تغلب و بكر ) گرد هم آمدند . و جز بو زياد داستان را چنين آورده است كه : چون خبر به كليب وائل رسيد قبيلهء ربيعه را گرد آورد و سفّاح تغلبى را كه سلمه بن خالد نام دارد . به پيشاهنگى ايشان گمارد ، و به او دستور داد كه از خزاز بالا رود ، و آتشى بر سر آن بيفروزد تا سپاهيان [ 434 ] از آن راهيابى كنند ، و به او گفت : هرگاه دشمن بر تو شبيخون زد ، تو دو آتش بر اين بلندى بيفروز ! پس گزارش فراهم آمدن ربيعه و به راه افتادن ايشان به سلمه رسيد . او با قبيله‌هاى مذحج به راه افتاد ، و به هر قبيله كه مىگذشت ايشان را به قيام و خونخواهى فرا مىخواند . مذحج بر « خزاز » شبيخون زد . پس سفّاح دو آتش بيفروخت ، و كليب با گروهان ربيعه بر سر ايشان تاختند ، و بامدادان در « خزاز » با هم روبرو شدند و جنگى سخت در گرفت و يمنيان بگريختند . پس سفاح تغلبى چنين سرود : و ليلة بتّ او قد فى خزازى * هديت كتائبا متحيّرات ضللن من السّهاد و كنّ لولا * سهاد القوم أحسب هاديات « 4 »

--> ( 1 ) . از خانه‌اى كه در پيشگه منعج و خزار است مىخواهم . دو سال است كه من آنجا را مىشناسم . . . چون با او سخن گويم او لال مىماند . . . . ( 2 ) . سياه چادرهايى مانند كوچ نشينان در زمينى صاف كه آماده براى سختيها هستند تا در « خزاز » باشند مطيع و سر بزيرند . . . . ( 3 ) . ما معدّ را از دست شراحيل خلاص كرديم پس از آنكه روز را براى ايشان تاريك كرده بود . ( 4 ) . شبى كه در خزاز ماندم تا آتش بيفروزم ، با گروه‌هائى سرگردان روبرو شدم ، كه از بىخوابى راه را گم كرده بودند ، و اگر بيخوابى نكشيده بودند شايد راه را مىيافتند .