ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
290
معجم البلدان ( فارسى )
بو زياد كلابى گويد : كسانى را كه ما از مضر و ربيعه دريافتيم به ما چنين گزارش دادند كه أحوص پسر جعفر پسر كلاب به روز خزاز سردار همه قبيلهء نزار بود و او بود كه آتش را بر بلندى خزاز بيفروخت او مىگفت روز خزاز بزرگترين جنگ دوران جاهليت عرب بود او مىگفت دانشمندانى كه ما دريافتيم مىگفتند كه سردار نزار احوص بن جعفر بود سپس به تازگى قبيلهء ربيعه گفتند كه كليب سردار نزار بود . گروهى ديگر گفتهاند كه كليب سردار ربيعه و احوص سردار مضر بود . او مىگويد من شعرى دربارهء روز خزاز جز شعر عمر بن كلثوم تغلبى نشنيدم كه گفته است : و نحن غداة اوقد في خزازى * رفدنا فوق رفد الرافدينا برأس من بنى جشم بن بكر * ندقّ به السّهولة و الحزونا تهدّدنا و اوعدنا ، رويدا ! * متى كنا لأمّك مقتوينا « 1 » او ( بو زياد ) مىگفت : ما نشنيديم كه سردارى از طرف مردم انتخاب شود . من ( ياقوت ) گويم : اين اشتباهى شگفت انگيز از بو زياد است كه خود چنين سروده است : برأس من بني جشم بن بكر « 2 » نام كليب ، وايل پسر ربيعه پسر زهير پسر جشم پسر بكر پسر حبيب پسر عمر پسر غنم پسر تغلب پسر وايل است . و از اين روشنتر نمىتوان بيان كرد . بو زياد گويد : بيابان نوردان راستگويى كه ما در بيابان ، با ايشان برخورد كرديم ، چنين مىگفتند كه : نزاريان از يمنيان دادگرى نمىديدند و يمنيان همواره بر ايشان ستم مىكردند ، تا روز « خزاز » فرا رسيد و از آن پس نزاريان زورمند شده در هر جنگى بر يمنيان چيره بودند ، تا اسلام فرا رسيد . عمر بن زيد گويد : من نمىدانم ، ليكن [ 435 ] ابن حائك در روز « خزاز » شعرى سروده كه نشان مىدهد كليب سردار معدّ بوده است : كانت لنا بخزازى وقعة عجب * لما التقينا و حادي الموت يحديها ملنا على وائل في وسط بلدتها * و ذو الفخار كليب العزّ يحميها قد فوّضوه و ساروا تحت رايته * سارت اليه معدّ من اقاصيها و حمير قومنا صارت مقاولها * و مذحج الغرّ صارت في تعانيها « 3 » اين قصيده دراز است و در پايان آن گويد : « خزاز » همان « مهجم » و در پائين درهء « سردد » است . خزّاز [ خ ز از ] با زاى پايانين : نيز رودى بزرگ در بطيحه ( مرداب ) ميان بصره و واسط است . خزازى [ خ زا ] با دو زاى نقطه دار و الف كوتاه پايانين : لهجهاى در خزاز است كه ياد شد . بو منصور مىگويد : خزازى يكى از روزهاى تاريخى عرب است ، و همان شعر عمر بن كلثوم را آورده گويد : خزازى يك لهجه در آن است . بهتر آن است كه بگوئيم خزازى جمع است ، كه نام يك جايگاه شده و مفرد ندارد ، مانند عرعار و ابابيل . حارث بن حلزه چنين مىسرايد : فتنوّرت نارها من بعيد * بخزازى ، هيهات منك الصلاه « 4 » خزاق [ خ ] با قاف پايانين : خازق تير فرورونده در چيزى است . خزاق نام جايگاهى در سرزمين عرب است . شاعر گويد : برمل خزاق أسلمه الصريم « 5 » و در روايتى ، از قسّ بن ساعده ايادى ، قطعهء شعرى آمده است كه در آن واژهء راوند در كنار خزاق ديده مىشود : أ لم تعلما مالي براوند كلها * و لا بخزاق من صديق سواكما « 6 »
--> ( 1 ) . ما در آن شب كه خزازى را روشن كردند ، گروه گروه به سردارى يكى از بنى جشم پسر بكر گرد آمديم و دشتها و سنگزارها را مىپيموديم ، تهديد مىكرديم و وعده مىداديم . . . . ( 2 ) . به سردارى يكى از بنى جشم پسر بكر گرد آمديم . ( 3 ) . ما در خزازى جنگى شگفت انگيز داشتيم ، جارچى مرگ خبر مىآورد ، ما بر قبيلهء وايل در خود سرزمينشان تاختيم . كليب مفتخرانه از ايشان حمايت مىكرد كه ايشان و معدّ به زير پرچم او رفته بودند و خويشاوندان ما حمير و مذحج با ايشان هم پيمان شده بودند . ( 4 ) . روشنائى آن را از دور در « خزازى » ديدم ، ولى اين گرم شدن را بسنده نبود . ( 5 ) . در شنزار خزاق چوب خشك را به او داد . ( 6 ) . آيا نمىدانيد كه من در همهء راوند و همهء خزاق دوست و آشنايى جز شما دو تن ندارم ؟