ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
282
معجم البلدان ( فارسى )
2 - بو نصر عبد الرحمن پسر محمد پسر احمد پسر منصور « 1 » [ 421 ] پسر حرمل خطيب است . او به مرو مىزيست و فاضل ، تاريخ شناس و فقيه بود . مذهب را نزد بو اسحاق ابراهيم پسر احمد مروروذى آموخت و حديث را از بو نصر عبد الكريم پسر عبد الرحيم قشيرى و همپايگان وى برشنود . هنگام هجوم غزها او و گروهى از ترس به بالاى مناره رفتند پس غزها مناره را آتش زدند و بو نصر خرجردى و پسرش عبد الرزّاق بسوختند و اين در دوازده رجب 548 بود . خرجوش [ خ ] ( خرگوش ) با شين نقطهدار پايانين : خراسانيان آن را خرگوش تلفظ كنند . نام كوچهاى در نيشابور است . بدانجا نسبت دارد ، بو سعد خرگوشى . ابن طاهر مقدسى گويد : بو الفرج محمد پسر عبد الله پسر محمد پسر عبيد الله پسر جعفر پسر احمد پسر خرگوشى « 2 » پسر عطيّه پسر معن پسر بكر پسر شيبان شيرازى خرگوشى در بغداد مىزيست و در آنجا حديث مىگفت . خطيب از وى نقل مىكند و او را راستگو مىشمرد ، پس اين خرگوشى نسبت به جدّ است نه شهر خرگوش . خرجه [ خ ر ج ] عمرانى گويد نام آبى است كه فرّاء آن را در باب خاء ياد كرده است . خرخان [ خ ، خ ] با دو خاى نقطه دار و الف و نون پايانين : سمعانى چنين ضبط كرده است . حازمى آن را [ خ ] ضبط كرده است . هر دو گويند نام ديهى از « قومس » است . بدان نسبت دارد . بو جعفر محمد پسر ابراهيم پسر حسين فرايضى خرخانى « 3 » . او از فقيهان شافعى بود در خرخان از بو القاسم بغوى و جزوى روايت داشت . بو نصر اسماعيلى از وى روايت دارد . خرّ [ خ ر ر ] چشمهء آبى در سرزمين بنى كلب پسر وبره در شام نزديك « عاسم » است ، كه چشمهء آبى ديگر از آن كلب است . ابن العدّاء اجدارى كلبى چنين مىسرايد : و قد يكون لنا بالخرّ مرتبع * و الروض حيث تناهى مرتع البقر « 4 » در شنزار راه مصر جايگاهى است به نام خرّكه در پائين « اعراس » است و پس از آن ابو عروق و سپس خشبى و عباسيه بلبيس و قاهره است . ريشهء خرّ سوراخى است در سنگ آسيا كه گندم را با دست در آن ريزند . [ 422 ] خرّزاد اردشير [ خ ر ر د د ] نام شهرى در بخشهاى موصل است . خرزه [ خ ز ] با زاى نقطهدار : حازمى آن را چنين ضبط كرده است . شايد يكى خرز باشد و خرزه [ خ ر ز ] نيز گونهاى ترشى است كه مىتواند خرز مخفف آن باشد . نام چشمهء آبى است از آن قبيلهء فزاره در مرز سرزمين ايشان و سرزمين بنى اسد . حفصى گويد : خرزه از بخشهاى نجد يا يمامه است . من نمىدانم اين همان واژهء پيشين است يا جز آن . خرس [ خ ] با سين بىنقطه : دژى در ارمنستان در كنار دريا در مرز شروان است كه مروان بن محمد « 5 » آنجا را با آشتى بگرفت . خرستاباد [ خ ر ] با سين بىنقطه و تاى دو نقطه بالا : نام ديهى در خاور دجله در كارگزارى نينوى است . آبها و كرمستان بسيار دارد . آبشخور آن از باقيماندهء آبهاى رأس ناعور - آب دولاب است كه « زرّاعه » ناميده مىشود . و در كنار آن شهرى ويران است به نام صرعون . خرسى [ خ ] با سين بىنقطه و ياء نسبت : « مربّعهء ( چهار راه ) خرسى » نام محلتى در بغداد است كه به خرسى رئيس پليس بغداد به روزگار منصور نسبت دارد . و من آن را در حرف ميم « مربّعه » نهادهام . خرشاف [ خ ] با شين نقطهدار و فاى پايانين : نام جايگاهى در « بيضاء » از سرزمين بنى جذيمه در شنزار كرانهء بحرين است و احساء پائين آن قرار دارد . آب گوارا و نخلستانى ( نرينه ) بىخرما دارد . خرشان [ خ ] با شين نقطهدار : جايگاهى است . خرشكت « 6 » [ خ ر ك ] با شين نقطهدار و تاى دو نقطهء كشيده : از شهرهاى چاچ ، در خاور سمرقند ، در ورارود است . گروهى از دانشمندان از آنجا برخاستهاند : بو سعيد سعد پسر عبد الرحمن پسر حميد خرشكتى « 7 » . او از يوسف پسر يعقوب قاضى و از محمد پسر عبد الله حضرمى روايت دارد . بو سعد حسن پسر محمد پسر سهل فارسى از وى روايت مىكند . او بسال 340 در گذشت .
--> ( 1 ) . ش . ش : 1460 از انساب 193 ، هدية العارفين 1 : 519 ، شذرات 4 : 149 . ( 2 ) . ش . ش : 2727 از انساب 194 لباب 1 : 432 ، مشتبه 1 : 147 . ( 3 ) . ش . ش 2308 از انساب 194 . ( 4 ) . چه بسا در خرّ چراگاهى و چمنى براى چريدن گاوها بيابيم . ( 5 ) . مروان دوم 14 همين خليفهء بنى اميهء خاورى و آخرين ايشان است كه به دست بو مسلم خراسانى افتاد ( 14 صفر 127 - 132 ) . ( 6 ) . از شهرهاى چاچ است ( احسن ع 48 ، 264 ترجمه ص 69 ، 384 ) و ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 562 : از كشور چاچ است . ( 7 ) . ش . ش : 1165 ، از انساب ص 194 ، لباب 1 : 433 .