ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
283
معجم البلدان ( فارسى )
خرشنون [ خ ش ] با شين نقطهدار و نون پايانين . نام خورهاى [ 423 ] در سرزمين روم ( آسياى صغير ) است كه خرشنه نيز در آنجاست . خرشنه [ خ ش ن ] با شين نقطهدار و نون و ها در پايان : شهرى نزديك ملطيه در سرزمين روم ( آسياى صغير ) است . سيف الدوله پسر حمدان بر آن يورش برد . متنبّى و شاعران ديگر آن را ياد كرده گويند : خرشنه به نام بنيانگذار آن خرشنه پسر روم پسر يقن پسر سام پسر نوح ( ع ) ناميده شده است . بو فراس چنين مىسرايد : إن زرت خرشنه أسيرا * فلكم حللت بها اميرا « 1 » بدانجا نسبت دارد : 1 - عبيد الله پسر عبد الرحمن خرشنى « 2 » او از مصعب پسر ماها از ياران ثورى روايت دارد . محمد پسر حسن پسر هيثم همدانى در حرّان از وى روايت مىكند . 2 - عبد الله پسر بسيل بو القاسم خرشنى « 3 » . او از عبد الله پسر محمد بزاز فردان حديث آورده است . عمر پسر نوح بجلى از وى روايت كند . خرشيد [ خ ] شهركى در كرانهء فارس است كه آبراههاى به درازاى يك فرسنگ كشتيها را از دريا بدان مىرساند . شهرى بزرگ داراى بازار ما بين سينيز و سيراف است و من آن را ديدم . خرصان [ خ ] جمع خرص به معنى نيزهء باريك است . نام ديهى در بحرين از آنش بدين نام خواندند كه جايگاه فروش نيزه بود چنان كه جايگاه فروش نيزههاى خطّى را خط ناميدند كه آن نيز جاى ديگرى در بحرين است . خرطط [ خ ط ] با دو طين بىنقطه : ديهى در شش فرسنگى مرو در شنزار است كه آن را خرطه گونيد . بدانجا نسبت دارد : حبيب پسر بو حبيب خرططى « 4 » مروزى . او از بو حمزه محمد پسر ميمون سكرى و از ابن مبارك روايت دارد . مردم مرو از او روايت مىكنند . او حديثهايى ساخته به راستگويان در گذشته نسبت مىداد . كتابهاى حديث او ساختگى است و روايت كردن آنها جز براى رسوا كردن او ناروا است . خرعون [ خ ] با عين بىنقطه و نون پايانين : ديهى از سمرقند در بخش أبغر است . از آنجاست بو عبد الله محمد پسر حامد پسر حميد خرعونى « 5 » او از على پسر اسحاق حنظلى و از قتيبه پسر سعيد روايت دارد . گروهى نيز از وى روايت كنند مانند نوادهاش اسماعيل پسر عمر پسر محمد پسر حامد خرعونى « 6 » . سخنانى دربارهء او گفته شده است . او به سال 301 در گذشت . [ 424 ] خرغانكث « 7 » [ خ ك ] با غين نقطهدار و ث سه نقطهء پايانين : نام جايگاهى در فرارود است كه سمعانى آن را با عين بىنقطه ياد كرده گويد ديهى از بخارا است . خرغانكث نيز در كنار كرمينيه در يك فرسنگى پشت دره است . از آنجاست بو بكر محمد پسر خضر پسر شاهويه خرغانكثى « 8 » او از عبد الله پسر محمد بغوى برشنود . حافظ بو عبد الله محمد پسر احمد غنجار از وى روايت كند . او در رجب سال 357 در گذشت . خرقاء [ خ ] با قاف به الف كشيدهء پايانين : و ريشهء آن به معنى زن بىهنر باشد كه ضد « رقيقه » باشد . بو سهم هذلى چنين مىسرايد : غداة الرّعن و الخرقاء تدعو * و صرّح باطن الكف الكذوب « 9 » سكرى گفته است : خرقاء و رعن در اين شعر نام دو جايگاه است . خرقان « 10 » [ خ ر ] با قاف دو نقطه و الف و نون پايانين : ديهى در بسطام كنار راه استرآباد است . در آنجاست گور بو الحسن على پسر احمد « 11 » كه كراماتى دارد . او به روز عاشوراى سال 425 در سن هفتاد و سه سالگى در گذشته است . سمعانى گويد : خرقان نام ديهى است كه من آن را ديدم در دامنهء كوهى است با آب و درخت فراوان و ميوهء نيكو . حازمى گويد : خرّقان [ خ ر ر ] با تشديد است .
--> ( 1 ) . گرچه من در خرشنه اسير بودهام ليكن اكنون در آنجا امير هستم . ( 2 ) . ش . ش : 183 از انساب 194 ، لباب 1 : 433 . ( 3 ) . ش . ش : 1596 از همين جا . ( 4 ) . ش . ش : 785 نقل از انساب : 194 ، تهذيب التهذيب 2 : 182 ، لسان الميزان 2 : 169 ، لباب : 1 : 433 ، ميزان الاعتدال : 1 : 451 ، مجروحين : 1 : 265 . ( 5 ) . ش . ش : 2498 از انساب 194 ، لباب 1 : 434 . ( 6 ) . اسماعيل خرعونى را شبسترى به دنبال نيايش در شمارهء پيش معرفى نموده است . ( 7 ) . احسن ع ص 267 ترجمهء ص 386 و لسترنج ص 498 . ( 8 ) . ش . ش : 2581 ، از انساب ص 194 ، لباب 1 : 434 ، تاريخ بغداد 5 : 241 . ( 9 ) . در روز رعن و خرقاء مىخواند و به دروغ كف بينى مىكند . ( 10 ) . ن . ك : قزوينى ، آثار ع ص 363 ، جهانگير ص 428 ، مراد ج 2 ص 118 . ( 11 ) . ش . ش : 1908 از انساب 195 ، لباب 1 : 434