ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

279

معجم البلدان ( فارسى )

خرب [ خ ر ] با باى تك نقطه : جايگاهى ميان « فيد » و كوه سعد ، كنار راهى كه به مدينه مىرود . خرب نيز كوهى نزديك تعار در سمت قبله ابلى ، در سرزمين سليم است . هيچ در آنجا نرويد . كندى چنين گفته و اين شعر را به گواه آورده است : و ما الخرب الدانى كأنّ قلاله * نجات ، عليهنّ الأجلّة هجّر « 1 » خرب نيز زمين گشاده‌اى باشد ميان « هيت » و شام . « دور الخرب » بخشى نزديك سرّ من رأى ( سامره ) است . ريشهء آن به معنى جاى خواب است . خرب [ خ ر ] با ياى تك نقطه پايانين : ريشهء آن به معنى حباراى نرينه باشد . خرب نيز مصدر أخرب هر چيزى كه در آن شكاف يا سوراخ گرد باشد . خرب العقاب زمينى ابرق ميان « سجا » و « ثعل » از سرزمين بنى كلاب است . خربا [ خ ] جايگاهى است كه عمر پس جموح در آنجا مىزيست . خربتا [ خ خ ر ] در كتاب ابن عبد الحكيم چنين ضبط شده است . ليكن حازمى آن را « حزنبا » با نون و باى تك نقطه ضبط كرده است كه نادرست است . قضاعى گويد : از خوره‌هاى مصر به شمار آيد در حوف باخترى در پيرامون اسكندريه ، من دربارهء خربتا از نويسندگان مصرى پرسيدم برخى گفتند به فتح خاء و برخى آن را به كسر دانستند . اين واژه در حديث محمد بن ابى بكر صديق و محمد پسر بو حذيفه پسر عتبه پسر ربيعه كه بر مصر چيره شده بود نيز آمده است و او خود مملوك عثمان و معاويه و حديج بود و اكنون اين جايگاه ويران و ناشناخته است . خربه [ خ ر ب ] از ريشهء واژهء پيشين است . بو عبيده گويد هنگامى كه حارث پسر ظالم بسوى شام رفت و به پادشاهان غسّانى پيوست همسر او از او پيه خواست ، پس شتر پادشاه يعنى شتر نعمان بن اسود را بگرفت و به درون درهء خرب برد . بو عبيده گويد خرب سرزمينى در پشت ضرّيه است كه در آن معدنى است كه بدان معدن خربه گويند . بو منذر گويد : از آنش بدين نام خواندند كه خرب دختر قنص پسر معدّ پسر عدنان مادر بكر دختر ربيعه پسر نزار در آنجا فرود آمده و به نام او خوانده شده بود . [ 417 ] خربه [ خ ب ] حفصى گويد : آنگاه كه از « حجر » بيروى شوى پاى به « سلّى » گذارى ، نخستين گام تو جايى است كه خربه نام دارد و آن كوهى است داراى شكافى باز در نبك . نصر گويد : خربه [ خ ] نام آبى در سرزمين بنى سعد بن ذبيان بن بغيض است . از آنجا تا ضريه شش ميل فاصله است و آن را خربه نيز گويند . خربة [ خ ر ب ] مؤنث خرب . اصمعى گويد : در بالاى « غرقده » چشمهء آبى است كه آن را خرب گويند از آن چند تن از بنى غنم بن دودان است كه ايشان را بنو الكذاب خوانند . در بالاى آن چشمهء آبى است كه آن را قليب نامند . خربة الملك « 2 » [ خ ر ب ة ل م ل ] احمد بن واضح گويد : معدن زمرّد در خربة الملك ، در شش مرحلگى « قفط » است . و آن شهرى در خاور نيل باشد ، و در آنجا دو كوه است يكى را عروس و ديگرى را خصوم نامند ، و در آنجا چند معدن زمرّد است . و گفته شده است كه در آنجا معدنهايى از اين گوهر باشد كه آن را « كوم صاوى » و « كوم مهران » و « بكابو » و « شقيد » نامند و همگى كانهاى زمرّد باشد . در روى زمين كان زمرّد جز در آنجا نباشد . قيمت برخى از تكه‌هاى آن به هزار دينار مىرسد . خرتبرت « 3 » [ خ ت ب ] با تاى دو نقطه بالا و باء تك نقطه و تاى دو نقطهء كشيدهء پايانين : نام ارمنى دژى است معروف به « حصن زياد » كه نامش در تاريخ بنى حمدان بسيار آمده است . در جايى دور از ديار بكر روم است . از آنجا تا ملطيه دو روز راه است . و همچنين است از آنجا تا فرات . اسامه بن منقذ در شعر خود آن را ياد كرده ليكن نخستين تاى آن را انداخته است و چنين مىسرايد : بيوت الدّور في خربرت سود * كستها النار أثواب الحداد فلا تعجب ، اذا ارتفعت علينا * فللحظّ اعتناء بالسواد بياض العين يكسوها جمالا * و ليس النور الا فى السواد و نور الشعر مكروه و يهوى * سواد الشعر اصناف العباد

--> ( 1 ) . « خرب » پائين مانند بختى مىباشد كه پالان بر آن نهاده‌اند . ( 2 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 187 جهانگير ص 243 مراد ج 1 ص 242 . ( 3 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 309 و 443 ، لسترنج گويد : امروز شهر خرت پرت بنام « خربوط » kharput ناميده مىشود ( لسترنج ص 125 ) و نسخه بدل احسن التقاسيم ع ص 150 س 4 پانوشت .