ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

13

معجم البلدان ( فارسى )

جب الكلب [ ج ب ب ك ] ديهى از حلب است . مالك اين ده ابن اسكافى مىباشد و چون از او پرسيدم كه آنچه دربارهء اين « جب » گويند كه هرگاه كسى كه سگ هار او را گزيده از آنجا آب بنوشد شفا يابد چيست ؟ پاسخ گفت درست است و شكى در آن نيست . در همين چند ماه سه هار گزيده نزد ما آمدند و از آن ده جستجو مىكردند و بد آنجا راهنمائى شدند . چون به بيابان آنجا رسيدند يكى از آن سه نفر پريشان شده گفت مرا ببنديد تا كسى از شما را گاز نگيرم و آزارى نرسانم ، زيرا چهل روز بود كه سگ هار او را گزيده بود . پس وى را بستند ليكن همين كه به « جب » رسيدند و از آب آن نوشيدند شفا يافتند . او مىگفت تا كنون عادت چنين بوده است كه اگر هار گزيده تا چهل روز شفا نيابد ديگر علاج نخواهد داشت و اگر آنگاه بنوشد مرگ او نزديكتر خواهد شد ، ليكن اگر پيش از چهل روز از آن آب بنوشد شفا خواهد يافت . او مىگفت : اين چاه ، آب مردم آن ده را تأمين مىكند كه از آن مىنوشند . او مىگويد : بر سر اين چاه حوضى از سنگ هست كه چند بار آن را دزديده‌اند و هر بار كه دزديده شده است جايگاه آن دزدان سنگباران شده تا آن را به جايگاه نخستين و بر سر چاه باز گردانيده‌اند . جب يوسف صديق « 1 » [ ج ب ب س ف ص ] نيز آن است كه برادران يوسف ( ع ) او را در آنجا انداختند و خداوند او را در كتاب عزيز ياد كرده است . در اردن بزرگ ميان بانياس و طبريه دوازده ميلى طبريه پشت دمشق است . اين گفتار اصطخرى بود . ديگرى گفته است : خانهء يعقوب در نابلس در سرزمين فلسطين بوده است ، و آن چاه كه يوسف در آن انداخته شد ، در يكى از ديه‌هاى آن است كه « سنجل » نام داشت ، و ميان آن و نابلس بوده است . جبتل [ ج ت ] ( با تاى دو نقطه ) : واژه‌اى بىريشه است . نام جايگاهى از سرزمين نهد در يمن است ، كه نامش در شعر آمده [ 19 ] . جبثا [ ج ] ( با ثاى سه نقطه ) : نام بخشى از كار گزارى موصل است . جبجبان [ ج ج ] نام دو كوه به مكه است كه در عنوان « جباجب » ياد شد و آن را « اخشبين » نيز نامند . جبجب [ ج ج ] نام آبى نامبردار در بخشهاى يمامه است . احوص چنين مىسرايد : و فى الصّعدين الآن من حىّ مالك * ثوى شوقه ام فى الخليط المصوّب يظلّ عليها ان نات و كانّه * صدى حاتم ذيد عن كلّ مشرب فانّى له سلمى اذا حلّ و انتوى * بحلوان و احتلّت بمزج و جبجب « 2 » راجز نيز چنين مىسرايد : يا دار سلمى بديار يثرب * بجبجب و عن يمين جبجب « 3 » جبحه [ ج ح ] ( با حاى بىنقطه ) : جايگاهى در يمن است . جبرين [ ج ] « 4 » : لهجه‌اى يا تلفظى از جبريل است . « بيت جبرين » پيش از اين ياد شد . و آن از گشوده‌هاى عمر پسر عاص است كه ديهى از آنجا را براى خود گرفت كه به نام مولاى او عجلان ناميده شد . نام دژى ميان بيت المقدس و عسقلان است . بدانجا نسبت دارد ابو الحسن محمد پسر خلف پسر عمر جبرينى . او از احمد پسر فضل صايغ روايت دارد . بو بكر محمد پسر ابراهيم اصفهانى نيز از وى روايت مىكند . در « كتاب دمشق » آمده است : احمد پسر عبد الله پسر حمدون پسر نصر پسر ابراهيم بو الحسن رملى معروف به جبرينى « 5 » به دمشق آمد و در آنجا از بو هاشم محمد پسر عبد الاعلى پسر عليل امام و از بو الحسن محمد پسر به كار پسر يزيد سكسكى دمشقى و از ابو الفضل عباس پسر فضل پسر محمد پسر حسن پسر قتيبه و از بو محمد عبد الله پسر ابان پسر شداد و از بو الحسن داود پسر احمد پسر مصحح عسقلانى و از بو بكر محمد پسر محمد پسر بو ادريس امام مسجد حلب حديث نقل كرد . عبد الوهاب پسر جعفر ميدانى و تمام پسر محمد رازى از وى روايت دارند . جبرين فستق [ ج ف ت ] ديهى بزرگ و آباد نزديك دروازهء حلب در دو ميلى آن است . جبرين قورسطايا [ ج ن ر ] ( با راء و سين و طين بىنقطه ) [ 20 ] نام ديهى در حلب از بخش « عزاز » است كه آن را « جبرين شمالى » نيز

--> ( 1 ) . بو الفدا . آيتى ص 263 . ( 2 ) . در « صعدين » از قبيلهء مالك آرزوى او به خاك شد . . . دسترسى به سلمى كجا باشد او را هنگامى كه به حلوان آيد و به « مزج » و « جبجب » فرود آيد . چ ع 4 : 519 : 10 . ( 3 ) . اى خانهء سلمى در سرزمين يثرب در « جبجب » در سمت راست « جبجب » . ( 4 ) . آثار قزوينى ع ص 279 ، جهانگير ص 336 ، مراد ص 366 . ( 5 ) . جبرينى ش . ش : 2589 .