ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
265
معجم البلدان ( فارسى )
و للّه يوم بالمدينة صالح * على لذة منه ، اذا ما تيسّرا « 1 » بشّارى ( به يارى ) گويد : خانقين نيز شهرى در كوفه است . [ 394 ] خان لنجان « 2 » : نام جايگاهى در فارس است . بو سعد گويد : جايگاهى در اصفهان است ، شهرى بزرگ و زيبا داراى بازار و ساختمانهاست . از آنجا تا اصفهان دو روز راه است . نسبت بدانجا را خانى گويند . گروهى از دانشمندان از آنجا برخاستهاند مانند : محمد پسر احمد پسر محمد پسر محمد يحيى پسر حمدان معروف به عجلى و بو عبد الله خانى « 3 » . او در خان لنجان مىزيست و از طبرانى و از بو شيخ و هم طبقگان ايشان حديث دارد . او به سال 423 درگذشت در اينجا دژى استوار و كهن بود كه به دست باطنيان افتاد و سلطان محمد ( سلجوقى ) آن را به سال 570 ويران كرد . خانوقه « 4 » [ ق ] نام شهرى بر كنار فرات نزديك رقّه . بدانجا نسبت دارد بو عبد الله محمد پسر محمد خانوقى « 5 » . او از بو الحسين مبارك پسر عبد الجبار صرد معروف به ابن طيورى حديث دارد . فرزندش محمد نيز از وى برشنوده است . خان وردان [ و ] در خاور بغداد است ، و به وردان پسر سنان يكى از سرداران سپاه منصور نسبت دارد كه ريشى پرپشت داشت . گويند ابن عياش منتوف در يك نامه از منصور چند چيز را بخواست و در پايان نوشت : « و يك ريش پرپشت وردان به من عطا كند كه در اين زمستان مرا گرم نگاه مىدارد » . منصور نيز دستور داد خواستهاى او برآورده شود و در زير واژهء ريش پرپشت وردان نوشت : « با همهء پستى » . خان : جايگاهى در اصفهان است . ريشهء اين واژه ايرانى است و معنى كاروانسرا و زيستگاه بازرگانان دارد . بدانجا نسبت دارد بو احمد محمد پسر « عبد كويه » خانى « 6 » اصفهانى منسوب به خان لنجان كه به هنگام نسبت دادن نيمهء آن واژه را انداختهاند . نام شهرستان اين سرزمين است ، كه پيش از اين نيز ياد كرديم . او مردى نيكوكار از سران اين شهر بود . به اصفهان آمد و در آنجا براى بغداديان و اصفهانيان حديث نقل مىكرد و به سال 406 درگذشت . خانيجار : بعد از نون ياء دو نقطه و جيم و راء پايانين است . نام شهركى ميان بغداد و اربيل نزديك دقوقاء است . واژه ايرانى است . اين جايگاه را هاشم پسر عتبه پسر بو وقّاص بگشود كه عمويش سعد پسر بو وقاص او را فرستاده بود . خاور [ و ] بزرگترين شهر خورهء « كاوار » در جنوب « فزّان » است . عقبه پسر عامر به سال 47 [ 395 ] آن را بگشود و مردمانش را كشتار نمود و اسير كرد . خاوران « 7 » [ و ] ديهى از بخشهاى « خلاط » است . بدين نسبت خوانده مىشود بو الحسن محمد پسر محمد خاورانى « 8 » . شنودههاى او را من به خامهء فرزندش ديدم كه در پايان آن چنين امضاء كرده بود « نويسنده بو محمد پسر بو الحسن پسر محمد پسر محمد خاورانى نوادهء نظام الملك » . در جايى ديدم كه اين مرد گروهى از پيشوايان نامى را ديده و در نيشابور از شيخ الدين بو محمد عبد الجبار پسر محمد بيهقى خوارى « 9 » از واحدى و از بو سعيد عبد الصمد مقرى و از بو القاسم زاهر پسر طاهر شحّامى و از بو محمد عباس پسر محمد پسر بو منصور طوسى معروف به عبّاسيه بر شنوده است . بو الحسن عبد الغفّار فارسى و بو عبد الله محمد پسر فضل فراوى و بو الفضل احمد پسر محمد ميدانى و فرزندش سعيد از وى روايت دارند . او مىگويد من بو حامد غزّالى را در سن چهار سالگى ديدم و بو القاسم محمود پسر عمر زمخشرى را دريافتم و كتاب « كشّاف » و « مفضّل » را از او برشنودم . او به روزگار صلاح الدين ايوبى به بو بكر محمد پسر يوسف پسر بو بكر إربيلى و نيز دو برادرزادهء او محمد و يوسف فرزندان اردشير بن يوسف در تاريخ پايان ربيع دوم سال 571 اجازهء روايت داد . او گويد : او راست ؛ كتاب « تلويح فى شرح المصابيح » و كتابى در « شرح و بيان » و « اربعين » كه به ابن ودعان نسبت داده شده است و « شرح
--> ( 1 ) . اى پسر و عل گويا جنگ نديدهاى . . . روزى در « باجسرى » مانند روز مقيله . . . و روزى در بالاى « خانقين » و « حلوان » كوهستان و شوشتر . . . ( 2 ) . ن . ك : ترجمهء احسن ص 36 و 678 و نسبت بدان « خانى » باشد تقويم بو الفدا - آيتى ص 473 ، خان لنجان شهركى است بسيار نعمت ، حدود العالم و خان ابرار نيز شهرت داشت . لسترنج ص 223 . ( 3 ) . ش . ش : 242 از همين جا . ( 4 ) . يكى از شهرهاى رقهء محترقه در كردستان ( احسن ع ص 54 و 137 ترجمه 78 و 193 . حوالى آن سرزمين « مضيق » است ( لسترنج ص 114 ) . ( 5 ) . ش . ش : 2903 از همين جا . ( 6 ) . ش . ش : 2694 از انساب 187 ، لباب 1 : 416 ، مشتبه 1 : 302 . ( 7 ) . ناحيتى به خراسان ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 360 ، جهانگير ص 424 - 426 ، مراد ج 2 ، لسترنج خاپران نيز مىگفتهاند ص 420 . ن . ك : پانوشت ص 101 احسن ) . ( 8 ) . ش . ش : 2904 از هدية العارفين 982 ، كشف الظنون 1935 . ( 9 ) . ش . ش : 1406 نقل از واژهء خوار اين معجمد .