ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

12

معجم البلدان ( فارسى )

سموم المصيف و برد الشّتاء * حنانيك حالا ازاليك حالا فصبرا على حدث النّائبات * فانّ الخطوب تذلّ الرّجالا « 1 » جبانا [ ج ] بخشى در سواد ( كرانه‌هاى دجله ) ميان انبار و بغداد است . جبان [ ج ب با ] بخشى از كارگزارى اهواز است . نصر آن را فارسى معرب شده داند . جبانه [ ج ب با ن ] ريشهء جبان به معنى بيابان است و مردم كوفه ، گورستان را جبانه خوانند چنان كه مردم بصره آن را مقبره گويند . در كوفه جايگاههائى چند اين نام را دارد و به قبيله‌هاى آن نسبت داده مىشود چنان كه « جبانهء كنده » و « جبانهء سبيع » مشهور است [ 17 ] كه در آن براى مختار پسر بو عبيد رويدادى پيش آمد و « جبانهء ميمون » كه به بو بشير ميمون مولاى محمد پسر على پسر عبد الله پسر عباس نسبت دارد كه وى چند « طاق » در بغداد نزديك دروازهء شام دارد . جبانهء عرزم [ ج ب با ن ى ع ز ] برخى از دانشمندان بدينجا نسبت داده شده ، عرزمى خوانده شده‌اند . جبانهء سالم [ ج ب با ن ى ل ] به سالم پسر عماره پسر عبد الحارث پسر ملكان پسر نهار پسر مره پسر صعصعه پسر معاويه پسر بكر پسر هوازن نسبت دارد . چند جبانهء ديگر نيز هست كه همگى در كوفه مىباشند . جباة [ ج ] ( با تاى دو نقطهء پايانين ) : ريشهء « جبا » در زبان عرب به معنى گرداگرد چاه است و جباة يكى آن ، يا مؤنث آن باشد . و مىتواند تاء بدل همزه باشد و از ريشهء « جبأ عن الشيء - از او پنهان شد » و « اجبأته - روى آن را پوشانيدم » گرفته شده باشد . « اكمة » تپه‌اى است كه يك « جباة » پشت آن پنهان شود پس همزهء آن به تاء بدل شده است . خراسانيان آن را « جباه » به كسر جيم روايت كرده‌اند كه آخر آن « هاى » آشكار است . گوئى آن را جمع « جبهه » دانند . و آن نام آبى است در شام ميان حلب و تدمر كه سيف الدوله در آنجا عربان را سركوب كرد . داستان مشهور آن را متنبى چنين مىسرايد : و مرّوا بالجباة يضمّ فيها * كلا الجيشين من نفع ازار « 2 » جباة [ ج ب با ] گويند جايگاهى از خوره‌هاى فارس است . من گمان مىكنم همان « جبّى » باشد كه ياد شد و گفتيم جبائى به آن نسبت دارد . جبايه [ ج ى ] از ريشهء « جبيت الشيء - آن را از اطراف گرد آورى كردم » گرفته شده است . روز جبايه از روزهاى تاريخى عرب است . نمىدانم آيا نام جايگاهى است يا از آن جهت كه در آنجا چيزى را گرد آورده‌اند بدين نام خوانده شده است . جب [ ج ب ب ] يكى جباب به معنى چاهى كه پوشانيده نشده است . نام شهرى در زنگبار از سرزمين بربر است ، كه از آنجا زرافه مىآورند و با پوست آن مردم فارس كفش مىسازند . جب : نيز يكى از آباديهاى قبيلهء طى در « سلمى » و يكى از دو كوه ايشان است كه آب و نخلستان دارد . جب [ ج ب ب ] نيز آبى در سرزمين بنى عامر است . جب [ ج ب ب ] نيز آبى معروف از آن بنى ضبينه پسر جعده پسر غنى پسر يعصر است . لبيد چنين مىسرايد : ابنى كلاب كيف ينفى جعفر * و بنو ضبينة حاضرو الاجباب [ 18 ] قتلوا ابن عروة ثمّ لطّوا دونه * حتّى يحاكمهم الى جوّاب « 3 » جب [ ج ب ب ] نيز چنان كه اصمعى در كتاب « جزيرة العرب » گويد نام آبهاى جعفر پسر كلاب در نجد است . او گويد : « جب بيار » در ميان دره همان است كه آن را « جب يوسف ع » نيز نامند . جب [ ج ب ب ] نيز جايگاهى درون سرزمين « ضباب » و « عبس » و سپس سرزمين بو بكر است . جب عميره [ ج ب ب ع ] كه به عميره پسر تميم پسر جزء تجيبى نسبت دارد . جايگاهى نزديك قاهره است كه حاجيان و سپاهيان در آن ، جاى گيرند .

--> ( 1 ) . چون زمان اقتضا كند من تابستان را در عراق و زمستان را در كوهستان مىمانم . بادهاى سموم گرمسير و سرماى سردسير از آن تو باشد . من در سختى شكيبائى دارم كه سختيها مردى را نشان مىدهد . ( 2 ) . از جباة كه هر دو سپاه در آن پنهان بودند گذشتند . ( 3 ) . اى بنى كلاب ! چگونه جعفر رانده شود در حالى كه بنى ضبينه در « جب » ها زنده هستند ؟ ابن عروه را كشتند و خونش را پا مال كردند مگر كسى ايشان را باز جوئى و محاكمه كند . بيت اول اين قطعه در چ ع 1 : 131 : 16 نيز ديده مىشود .