ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

246

معجم البلدان ( فارسى )

بو ذويب چنين مىسرايد : من وحش حوضى يراعى الصيد منتقلا * كأنّه كوكب فى الجوّ منفرد « 1 » و در روايتى به جاى منفرد ، منجر آمده است . من در نوادر بو زياد خواندم : حوضا در نجد يكى از زيستگاههاى بنى عقيل است . و در آنجا [ 364 ] سنگى خارا هست كه سخت‌تر از آن در نجد سنگى ديده نشده است . ذو الرمّه چنين مىسرايد : إذا ما بدت حوضى و أعرض حارك * من الرّمل ، تمشى حوله العين أعفر « 2 » حارك به معنى تپه است . در برخى كتابها خواندم كه : شوهر يك زن عرب درگذشت پس پسر عموى اين بيوه از وى خواستگارى كرد ، زن سر به زير افكند ، و با ناخن گودالى در زمين بر كند و آن را با اشك چشم پر كرد ، اين خانوار گورستانى به نام حوضى داشت كه وى شوى را در آنجا به خاك سپرده بود . پس زن چنين بسرود . فأن تسألانى عن هواى ، فانّه * مقيم بحوضى أيّها الرّجلان و أن تسألانى عن هواى ، فانّه * رهين له بالبثّ يا فتيان و انّى لأستحييه ، و الترب بيننا * كما كنت استحييه و هو يرانى أهابك اجلالا ، و إن كنت فى الثرى * و أكره حقّا أن يسؤك مكانى « 3 » جوان خواستگار برخاست و نااميدانه برفت ، سپس روزى اين مرد آن بيوه را با لباسى زيبا در گورستان بديد پس با دوستى كه همراه خود داشت گفت آن بانو را ببين كه با پوشش زيبا خود را به مردان نشان مىدهد ، پس چون زن به گور شوهر رسيد بايستاد و چنين سرود : يا صاحب القبر يا من كان ينعم بى * عيشا و يكثر فى الدّنيا مواتاتى لمّا علمتك تهوى أن ترانى فى * حلى ، و تهواه من ترجيع أصواتى فمن رآنى رأى حيرى مفجّعة * بشهرة الزّى أبكى بين أمواتى « 4 » پس فرياد كشيد و در گذشت ، و او را در كنار شوى به خاك سپردند . و قتال كلابى چنين سرود : و ما أنس الأشياء لا أنس نسوة * طوالع من حوضى ، و قد جنح العصر و لا موقفى بالعرج حتّى أحنّها * علىّ من العرجين أسبرة حمر طوالع من حوضى الرّداة كانّها * نواعم من مرّان ، أوفرها النّسر بشرقىّ حوضى أخرتنى منازل * قفار جلالى عن معارفها القطر تنيرو تسدى الرّيح فى عرصاتها * كما نمنم القرطاس بالقلم الحبر و خيطى نعامى الرّبد فيها كانّها * أبا عرضلال ، بآباطها نشر « 5 » [ 365 ] حوط [ ح ] از ريشه حاط يحوط حوطة و حيطة و حياطة به معنى چريدن است . بو سعد گويد : اين واژه نام ديهى است در حمص يا در جبله در كرانه شام از آن قبيلهء طى . بدان نسبت دارد : بو عبد الله احمد پسر عبد الوهاب پسر نجده حوطى « 6 » از مردم « جبله » او از جناده پسر مروان حمصى و از بو اليمان حكيم پسر نافع و جز اين دو حديث مىآورد . سليمان پسر احمد طبرانى از او حديث نقل كرد . او به سال 77 در گذشت . حوف « 7 » [ ح ] گمان مىكنم كه در برخى از لهجه‌هاى عرب اين واژه به معنى مشك - ( قرابه ) است . آنچه من از نوشته بو منصور ازهرى نقل كرده‌ام آن است كه حوف قرابه [ ق ب ] است و جمع آن احواف باشد . حوف در لهجهء مردم شحر چيزى مانند هودج است و خود آن نباشد .

--> ( 1 ) . او همچون ستاره‌اى منفرد و درخشان مواظب حيوانات وحشى حوضى است . ( 2 ) . هنگامى كه حوضى ديده مىشود و تپه‌ى شن ( حارك ) ناپديد مىگردد ، چشم به جستجوى آن بر مىآيد . ( 3 ) . اگر از عشق من مىپرسيد او ساكن حوضى شده است اى دو مرد جوان ، اگر از عشق من مىپرسيد او در گرو خاك است ، من او را در خاك زنده مىبينم همانگونه كه در بيرون بود . من ترا بزرگ مىدارم ، هر چند در خاك هستى و نمىخواهم كارى كنم كه تو را ناخوش آيد . ( 4 ) . اى گور نشين كه در زندگى با من همگام بودى ، چون مىدانستم كه از پوشش زيباى من خرسند مىشوى و از صداى خوش من لذّت مىبرى ، چنان كردم كه بهترين لباس پوشم و در ميان مردگانم بهترين ناله‌ها كنم . ( 5 ) . فراموش نمىكنم زنانى را كه به هنگام عصر از حوض بيرون مىآمدند و در بالاى تپه ايستاده بودم . . . ( 6 ) . ش . ش : 304 نقل از انساب 181 ، لباب 1 : 402 ، م 279 . ( 7 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 141 - 161 .