ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
239
معجم البلدان ( فارسى )
ماهى الّا شربة بالحواب * فصعّدى من بعدها او صوّبى « 1 » در حديث است كه : چون عائشه خواست براى جنگ جمل به بصره آيد بر اين جايگاه بگذشت و صداى پارس كردن سگها بشنود و پرسيد اينجا كجاست ؟ به دو گفتند اينجا را حوأب مىنامند گفت انّا لله ! گمان مىكنم صاحب آن داستان خودم باشم ! از وى پرسيدند داستان چيست ؟ گفت : از پيامبر ( ص ) شنيدم كه در برابر چند زن چنين گفت : كدام يك از شما خواهيد بود به هنگامى كه سردار سپاه باشد و از حوأب بگذرد و سگها به او پارس كنند ؟ پس عايشه به انديشه بازگشت افتاد . اطرافيان ترس او را فرو نشانيده براى او سوگند خوردند كه اينجا « حوأب » نيست . در كتاب سيف آمده است كه شكست خوردگان جنگ « بزاخه » پيروان « طليحه » متنبّى در « ظفر » گرد آمدند كه امّ زمل سلمى دختر مالك پسر حذيفه پسر بدر فزارى در آنجا بود . او نزد قبيلهاش مانند مادرش ام قرفه بزرگوار بود ، پس همگى به نزد او گرد آمدند ، او از ايشان پذيرايى كرد و براى جنگ به كمك ايشان آماده شد . ام زمل زنى بود كه در روزگار ام قرفه اسير شد و او را به عائشه بخشوده بودند و عائشهام زمل را آزاد كرده بود ليكن او نزد عايشه مانده بود ، تا آنكه روزى پيامبر ( ص ) به نزد ايشان آمد و به ايشان گفت : سگهاى حواب به يكى از شما در حالى كه سردار سپاهى خواهد بود پارس خواهند كرد . سپس سلمى ( ام زمل ) بسوى قبيلهء خود بازگشته و دوباره با آن قبيله مرتد شده بود . اينك هنگامى كه ورشكستگان جنگ [ بزاخه ] « 2 » پيش او آمدند به ايشان پناه داد و در صدد خونخواهى كشتگان خود افتاد و در ميان ظفر و حوأب به گرد آورى سپاه پرداخت و انبوهى مردم از غطفان و هوازن و سليم و أسد و طى به گرد او فرا آمدند . پس خبر به خالد ( ابن وليد ) رسيد و به سوى او شتافت و دو طرف به جنگ خونينى پرداختند ، در حالى كه او سوار شتر مادرش بود گروهى از مسلمانان گرد او را فرا گرفته و او را همراه صد نفر از پيرامونيانش كشتند . پس در اينجا ياران به عائشه گفتند : مقصود پيامبر ( ص ) از پارس كردن سگها در حوأب در جنگ ردت بوده است . حوأب در تاريخ جنگهاى ردت جايگاهى دارد . حوأب نيز نام يك مخلاف از سرزمين طائف است . حوأب نيز نام كوهى سياه است كه پيشتر ياد شد . حوار [ ح يا ح ] با واو و بى تشديد . ريشهء اين واژه [ ح ] بمعنى بچه شتر باشد تا آنگاه كه از مادرش جدا كنند و از آن پس آن را « فصيل » خوانند . حوار [ ح ] مصدر محاوره و گفتگو باشد . حوار نام بخشى از بخشهاى هجر است كه آن را حوارين نيز گويند چنان كه خواهد آمد . حوارين [ ح ، ح ] نام خورهاى است ميان حلب و « عزاز » و « جومه » است . حوار نيز [ 354 ] از روستاهاى منبج است . حوّار [ ح و وا ] به معنى سپيد و خبز حوار به معنى نان سپيد . حوّار و بشر دو جايگاه در جزيره است . بو منصور اين شعر ابن احمر را به گواه آورده است : لعبت بها هوج يمانيه * فترى معارفها ، و لا تدرى ان تغد من عدن فأبنيت * فمقيلها الحوار و البشر « 3 » احمد بن طيب دربارهء سفرى كه همراه معتضد به « طواحين » رفت مىگويد : حوار كوهى در باختر جيحان در مرزهاى شام است . از آنش بدين نام خوانند كه خاكى سپيد دارد ، و از اين رو آرد سپيد را نيز دقيق حوارى گويند . كسى از مردم حلب كه به دو اعتماد دارم براى من گفت : حوار خورهاى بزرگ است و مركز آن كه بلاط نام داشت اكنون ويرانه است و آن را حوّار [ ح ] نيز گويند .
--> ( 1 ) . در حواب كارى جز يك آشاميدن آب ندارى و بايد راه افتاده و به بالا بيايى . ( 2 ) . براى جنگ بزاخه كه يكى از جنگهاى بو بكر خليفه ضد مرتدان عرب است ن . ك : چ ع 1 ص 601 و 701 ، چ ع 2 ص 353 و 815 ، چ ع 3 ص 519 ، 577 ، 814 ، چ ع 4 : ص 779 ، ام زمل سلمى دختر مالك يكى از آن مرتدان است . او و مادرش ام قرفه در سال 6 ه اسير شده ، و پاهاى مادرش را ميان دو شتر بسته با رم دادن شتران او را به دو تكه كرده و خودش را به عائشه بخشيده بودند ( طبرى ص 1557 ترجمه 1131 و ص 1901 ترجمه 1393 ) . ( 3 ) . هوج يمنى چنان با او بازى كرد كه آشنايان را مىبيند و نمىشناسد از عدن بازگشته به « حوار » و « بشر » رسيده است .