ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

216

معجم البلدان ( فارسى )

جرير ، حلوان را با آشتى بگرفت و به ايشان دربارهء سرزمين و دارائيشان امان نامه داد ، سپس به دينور رفت و آنجا را نگشوده قرميسين ( كرمانشاه ) را با همان شرايط حلوان بگشود ، و به حلوان بازگشت و به امارت آنجا گمارده شد تا عمار ياسر فرا رسيد . پس از كوفه براى او بنوشت كه : عمر به من دستور داده است كه ترا به كمك بو موسى اشعرى به اهواز فرستم . پس او به سال 19 به سوى بو موسى اشعرى رفت . واقدى گويد : پس ماندگان جرير بن عبد الله بجلى ، در حلوان به جا مانده‌اند [ 318 ] حلوان به سال 19 گشوده شده بود و در كتاب سيف سال 16 ديده مىشود . قعقاع پسر عمر تميمى چنين سروده است : و هل تذكرون ، إذ نزلنا و انتم * منازل كسرى ، و الامور حوائل فصرنالكم ردا بحلوان بعدما * نزلنا جميعا و الجميع نوازل فنحن الاولى فزنا بحلوان بعدما * أرنّت ، على كسرى ، الإما و الحلائل « 1 » برخى از متأخران در نكوهش مردم حلوان چنين مىسرايد : ما أن رأيت جواميسا مقرّنة * إلا ذكرت تناء عند حلوان قوم اذا ما أتى الأضياف دارهم * لم ينزلوهم و دلوهم الى الخان « 2 » گروهى بسيار از دانشمندان به اين حلوان نسبت دارند : 1 - بو محمد حسن پسر على خلال حلوانى « 3 » . او از يزيد پسر هارون و از عبد الرزاق و جز اين دو روايت دارد . بخارى و مسلم در دو صحيح خود از وى روايت دارند . او به سال 242 درگذشت . يك عرب چنين سروده است : تلفّتّ من حلوان ، و الدمع غالب * الى روض نجد ، أين حلوان من نجد ؟ لخصباء نجد ، حين يضربها النّدى * ألذّ و أشفى للعليل من الورد ألا ليت شعري هل اناس بكيتهم * لفقدهم هل يبكينّهم فقدي ؟ أداوي ببرد الماء حرّ صبابة * و ما للحشا و القلب غيرك من برد « 4 » تا آنجا كه من مىدانم نخستين كسى كه در شعر از دو نخل حلوان ياد كرده است مطيع بن اياس ليثى از مردم فلسطين و از ياران حجاج بن يوسف است . بو الفرج از بو الحسن اسدى نقل مىكند كه حماد بن اسحاق از پدرش از سعيد پسر سلم نقل مىكرد كه مطيع بن اياس گفت : من با سلم پسر قتيبه در رى بوديم . پس چون ابراهيم بن حسن قيام كرد منصور به سلم دستور نوشت كه كسى را بر جاى خود بگمارد و با ياران نزديك خود به نزد من آى . مطيع بن اياس گويد : من كنيزكى به نام « جوزابه » داشتم كه او را بسيار دوست مىداشتم . سلم به من دستور داد تا با او بروم و من ناگزير شدم كنيزك خود را بفروشم و پس از بيرون آمدن از آنجا پشيمان شدم كه دل من هميشه روى به سوى او داشت . پس ما به حلوان در آمديم و در گردنهء آنجا به انتظار اثاثيه و بارهاى خود به نخلى تكيه داده بودم كه نخل ديگرى پهلوى آن بود و [ 319 ] افسار چارپاى خود را به دست داشتم . پس به ياد كنيزك افتادم و دل هواى او كرد . پس اين شعر بسرودم : أسعداني يا نخلتي حلوان * وابكياني من ريب هذا الزمان و اعلما ان ريبه لم يزل يف - * رق بين الالاف و الجيران

--> ( 1 ) . آيا به ياد داريم كه ما و شما به كاخهاى كسرى در آمديم و در حلوان به كمك شما رسيديم . ما همان كسانيم كه در حلوان پيروز شديم و كسرى بيچاره شد . . . . ( 2 ) . هيچوقت گاوميشهاى شاخدار را نمىبينم مگر اين كه به ياد بوميان حلوان مىافتم اينان مردمى هستند كه چون مهمان برايشان فرود آيد راه نمىدهند و او را به كاروانسرا مىفرستند . ( 3 ) . ش . ش : 865 از انساب 173 ، تاريخ بغداد 7 : 365 ، لباب 1 : 380 ، تهذيب التهذيب 2 : 302 ، تذكرة الحفاظ 2 : 522 ، عبر 1 : 437 ، طبقات الحفاظ 228 ، شذرات 2 : 100 . ( 4 ) . اشك ريزان از حلوان به سوى نجد پيچيدم ، نجد كجا و حلوان كجا ؟ سبزه‌زار نجد كه شبنم بر آن باشد براى بيمار از گل شفا دهنده‌تر است . نمىدانم آيا كسانى كه من براى دورى ايشان گريستم براى دورى من گريه خواهند كرد . . . .