ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
217
معجم البلدان ( فارسى )
و لعمري ، لو ذقتما ألم الفر * قة أبكاكما الذي أبكاني اسعدانى ، و أيقنا ان نحسا * سوف ياتيكما فتفترقان كم رمتنى صروف هذي الليالي * بفراق الأحباب و الخلّان غير أني لم تلق نفسى كمالا * قيت من فرقة ابنة الدهقان جارة لى بالريّ تذهب همّى * و يسلّى دنوهّا أحزاني فجعتني الأيام ، أغبط ما كن - * ت ، بصدع للبين غير مدان و بزعمى أن أصبحت لا تراها ال - * - عين مني ، و أصبحت لا تراني « 1 » و نيز سعيد بن سلم از مطيع روايت كند كه گفت : هنگامى كه در رى با سلم بن قتيبه مىزيستم براى پرده پوشى كنيزكى داشتم و با زنى دهقان زاده كه همسايهء او بودم عشقبازى مىكردم ، پس چون از رى بيرون آمديم كنيزك را بفروختم و عشق آن زن در دل من پايدار مانده بود . پس چون در گردنهء حلوان نشسته بر يكى از دو نخل آنجا تكيه داده بودم شعرى بسرودم . پس همان شعر را بخواند . سلم از من پرسيد اين شعر را دربارهء چه كسى سرودهاى ؟ براى كنيز خودت ؟ من شرم كردم كه راست بگويم پس گفتم آرى . پس وى همانگاه به جانشين خود در رى دستور نوشت تا كنيزك را بخريد و چيزى نگذشت كه نامهء او برسيد كه نوشته بود كنيزك را يافتم كه چندين دست ، مردانى او را خريد و فروش كردهاند و بهاى او به پنج هزار درم رسيده است اگر دستور مىدهى او را بخرم . سلم نيز داستان را به من باز گفت و پرسيد اين كنيزك را بيشتر دوست دارى يا پنج هزار درم را ؟ من پاسخ گفتم : اگر چندين مرد او را دست به دست دادهاند دل من از او برگشته است به خدا كه من از آغاز عشقى به او نداشتم كه اگر عشقى در دل خود از او داشتم بر جاى مىماند هر چند تمام زائران منى با او همبستر شده باشند . مدائنى گويد : هنگامى كه منصور برد و نخل حلوان گذشت كه يكى از آن دو در كنار راه مزاحم كاروان و باربران بود دستور بريدن آن را داد . پس گفتهء مطيع بن اياس را به ياد آورد كه : [ 320 ] و اعلما إن بقيتما أن نحسا * سوف يلقاكم فتفترقان « 2 » پس منصور گفت : نه به خدا حاضر نيستم من آن خبيث باشم ! پس نخلها را رها كرده از آنجا دور شد . احمد بن ابراهيم از پدر از جدش اسماعيل پسر داود روايت كند كه مهدى ( خليفه ) گفت شاعران دربارهء دو نخل حلوان شعر بسيار سرودهاند و من مىخواهم آنها را ببرم . اين سخن من به منصور رسيد و به من نوشت شنيدهام خيال بريدن دو نخل حلوان دارى . اين كار براى تو سودى ندارد ماندن آن دو نيز زيانى به تو نمىرساند و من از اين كار تو به خدا پناه مىبرم . مبادا آن « خبيث » تو باشى ! كه اشارتى به شعر مطيع دارد . بو نمير عبد الله پسر ايوب گويد : هنگامى كه مهدى بيرون آمد و به گردنهء حلوان رسيد هواى آنجا را خوش آمد و به غذا خوردن پرداخت و دختركى زيبا روى را بخواست و از او پرسيد ترا به جان من آوازى مناسب خوبى آب و هواى اينجا بخوان تا من چند قدح شراب بنوشم . پس دختر ، خود را بر ران مهدى تكيه داد و دستمال را از دست او بر گرفت و چنين برخواند : أيا نخلتي و ادي بوانة حبّذا * إذا نام حرّاس النخيل ، جناكما « 3 » مهدى گفت : آفرين ! زه ! زه ! من در انديشهء آن شده بودم كه اين دو نخل ( دو نخل حلوان ) را ببرم و اين آواز زيبا مرا از آن بازداشت . دخترك گفت پناه بر خدا مبادا تو آن « خبيث » پيشبينى شده باشى كه بايستى ميان اين دو نخل جدائى اندازد و آن شعر مطيع را برخواند . مهدى گفت : به خدا سوگند نيكوكارى كردى كه مرا به ياد اين شعر آوردى .
--> ( 1 ) . اى دو نخل حلوان ! مرا يارى كنيد و براى من بگرييد تا بدانيد كه روزگار ميان دوستان جدائى مىاندازد . به جان خودم اگر شما هم مانند من گرفتار جدائى شده بوديد شما را نيز مانند من مىگريانيد . بدانيد كه يك خبيث مىتواند شما دو تا را نيز از يكديگر دور كند . روزگار هميشه مرا به جدائى تهديد مىكرده است ولى هيچگاه آنچه كه جدائى اين دخترك دهقان به سر من آورده نديده بودم . اين دخترك در رى ، اندوه را از دل من مىبرد و من اكنون افسوس آن روزگار را مىخورم . . . اكنون چشم من او را نمىبيند و او نيز مرا نمىبيند . ( 2 ) . و بدانيد كه يك خبيث مىتواند شما دو تا را از يكديگر جدا سازد . ( 3 ) . اى دو نخل « بوانه » خوشا هنگامى كه نگهبانان نخلستان خفته باشند . چ ع 1 : 754 : 16 با يك بيت ديگر .