ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

2

معجم البلدان ( فارسى )

زار الجبال بها من بعد ما رحلت * عنّا رحا جابر و الصّبح قد جشرا « 1 » جابروان [ ب ] نام شهرى در آذربايجان نزديك تبريز است . جابرس [ ب ] شهرى در خاور دور است . جهودان گويند كه خداوند ، فرزندان موسى ( ع ) را پس از گريختن در جنگ طالوت يا پس از جنگ بخت النصر در اين جايگاه فرود آورد تا دست هيچكس به ايشان نرسد . آنها باقيماندهء مسلمانان آن روز بودند و زمين براى ايشان درهم پيچيده شد و شبانه روز يكى گرديد تا به جابرس رسيدند و تا كنون در آنجايند و شمار ايشان را جز خداى كس نداند « 2 » و هرگاه يكى از جهودان به آنجا رود او را مىكشند و مىگويند كسى بدينجا نرسيده است تا سنّت خدا را فاسد كند و خون او را بدين گونه هدر دهند . و جز جهودان چنين گويند كه آن قوم باقيماندهء مؤمنان ثمود هستند چنان كه در « جابلق » باقيماندهء مؤمنان از فرزندان عاد باشند . جابرى [ ب ] جايگاهى در يمامه است . گويا منسوب به جابر باشد . جابق [ ب ] به گمان من ديهى در طوس باشد . بو القاسم حافظ دمشقى گويد : محمد پسر محمد پسر حسن پسر بو الحسن مكنى به بو عبد الله طوسى « 3 » مقرى از مردم ديه جابق بود و به دمشق فرود آمد و از بو على اهوازى حديث نقل كرد . عمر دهستانى و طاهر پسر بركات خشوعى و عبد الله پسر احمد پسر عمر سمرقندى از وى روايت دارند . جابلق « 4 » [ ب ] با فتح باى تك نقطه و سكون لام : بوروح از ضحاك از ابن عباس روايت كرده است كه جابلق شهرى در مغرب دور است و مردمش از فرزندان عاد مىباشند و مردم جابرس از مردم ثمودند . پس در هر يك از اين دو شهر باقيماندگانى از فرزندان موسى ( ع ) هستند [ 3 ] . هنگامى كه حسن پسر على بن ابى طالب ( ع ) با معاويه آشتى كرد عمر بن عاص به معاويه گفت اكنون مردم عراق و شام زير پرچم تو گرد آمده‌اند مىتوانى دستور دهى حسن براى همهء ايشان سخنرانى كند و با اين سخنرانى از چشم مردم بيفتد . پس معاويه گفت : اى برادر زادهء من ! خوب است كه بر منبر شوى و خودت مردم را از اين آشتى با خبر سازى . پس حسن ( ع ) بر منبر شد و گفت : پس از درود خداوند و صلوات بر پيامبر ( ص ) ، اى مردم ! هرگاه به جهان ميان « جابرس » و « جابلق » « 5 » - و در روايتى ديگر جابلص - بنگريد پيامبر زاده‌اى جز من و برادرم حسين نخواهيد يافت و من چنين ديدم كه ميان امت محمد ( ص ) آشتى برقرار كنم در حالتى كه خودم را محق‌تر مىدانستم با معاويه آشتى كردم ، هر چند مىدانم اين پيشامد ، امتحانى از براى شما هست . و ان ادرى لعلة فتنة لكم و مناع الى حين « 6 » . معاويه گفت : بس است ! بس است ! پائين بيا ! جابلق [ جاپلق ] نيز روستائى به اصفهان است كه نامش در تاريخ ، در جنگى كه ميان قحطبه و داود پسر عمر پسر هبيره در روياروئى با عبد الله پسر معاويه پسر عبد الله پسر جعفر بن ابى طالب روى داد آمده است زيرا كه اين عبد الله بر فارس و اصفهان چيره شده بود تا آن كه قحطبه پسر شبيب با سپاه خراسان بيامد و جنگيدند . پسر عامر پسر ضباره روز بيست و سوم رجب سال 131 كشته شد . و اين جابلق از روستاهاى اصفهان است . جابيه [ ب ى ] « 7 » : با ياى دو نقطهء بىتشديد ريشهء آن در لغت به معنى حوض است كه در آن براى شتران آب گرد آورند . اعشى چنين مىسرايد : كجابية الشّيخ العراقىّ تفهق « 8 »

--> ( 1 ) . پس از آن كه « رحا جابر » از ما دور شد و بامداد نمايان گشت به ديدار كوهستان رفت . ( 2 ) . قزوينى ، چيزى بر اين افسانهء جهودى افزوده گويد : جابرسا در خاور دور است و در برابر آن ، جابلق در باختر دور مىباشد . قزوينى روايتى نيز از ابن عباس در اين باره مىآورد كه پيامبر در شب معراج با جبرئيل بود و در ضمن گفتگو از وى خواست تا او را سوار براق كرد و بدانجا برد و آنجا را بديد ( آثار ع 27 ، جهانگير ص 65 ، مراد ج 1 ص 28 ) . ( 3 ) . طوسى بو عبد الله مقرى ( ش . ش : 2900 ) نقل از همين معجمد . ( 4 ) . آثار ، قزوينى ع ص 27 ، جهانگير ص 65 ، مراد ج 1 ص 28 ، قزوينى افسانهء جابرس و جابلق را يك جا آورده است . لسترنج 264 : Jabalk . ( 5 ) . دو شارستان است يكى به مشرق و يكى به مغرب آنكه به مشرق است جاپلق و آنكه به مغرب جابلص خوانند ( ترجمهء بلعمى به نقل لغتنامهء دهخدا حرف جيم ص 23 ستون 2 ) شهنشاهى كه شاهان را ز ديده خواب بر بندد * ز بيم نه منى گرزش به جابلقا و جابلسا ( فرخى ) سخن كز روى حق گوئى چه عبرانى چه سريانى * مكان كز بهر حق جوئى چه جابلقا چه جابلسا ( سنائى ) چنين مىنمايد كه اين افسانهء جهودى از همان سدهء نخست به اسلام وارد شده است . ( 6 ) . قرآن سورهء 21 آيت 111 . ( 7 ) . ن . ك : قزوينى . آثار ع ص 175 ، جهانگير ص 66 ، مراد ص 227 . ( 8 ) . مانند جابيهء شيخ عراقى پر آب شده است .