ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

149

معجم البلدان ( فارسى )

خوانند . بو جندب هذلى چنين سرايد : بغيتهم ما بين حدّاء و الحشاء * و اوردتهم ماء الأثيل فعاصما « 1 » حداب [ ح ] با ياى تك نقطه در پايان : جمع حدب به معنى تپه است و از آن است گفته خداوند : و هم من كلّ حدب ينسلون « 2 » - و ايشان از پشت هر تپه بيرون آيند . و گفته شده است كه « حدب » به معنى سرازيرى باشد و از آن است : « حدب الريح - وزشگاه باد » و « حدب الرمل - سرازيرى شنزار » و « حدب الماء - سرازيرى موج » . « حداب » نام جايگاهى در [ 217 ] « حزن بنى يربوع » است كه در آنجا قبيلهء بكر بن وائل بر بنى سليط يورش بردند و زنانشان را اسير كردند . پس بنى رباح و بنى يربوع به ايشان تاخته زنان اسير را آزاد كردند و هر چه برده بودند پس گرفتند . جرير چنين مىسرايد : لقد جرّدت يوم الحداب نساؤهم * فساءت مجاليها و قلّت مهورها « 3 » حدّادة [ ح د دا د ] با تشديد دال اول و الف ميان دو دال : نام ديهى بزرگ ميان دامغان « 4 » و بسطام در سرزمين قومس است . از آنجا تا دامغان هفت فرسنگ راه است كه حاجيان در آنجا ايست كنند . بدانجا نسبت دارد : 1 - محمد پسر زياد حدادى « 5 » كه او را قومسى نيز گويند . او از احود پسر منيع و جزوى روايت دارد . 2 - على پسر محمد پسر حاتم پسر دينار پسر عبيد بو الحسن يا بو الحسن قومسى حدادى مولاى بنى هاشم بود . در بيروت از عباس پسر وليد و در حمص از بو عمر و احمد پسر معمر و در عسقلان از محمد پسر حماد طهرانى و از بو قرفاضه محمد پسر عبد الوهاب و از احمد پسر زيرك صوفى ، و در قيساريه و رمله و منبج و ايله نيز بر شنود . و در مصر از ربيع پسر سليمان مرادى و جزوى ، و در مكه و جز آنجا از شهرها ، حديثها برشنود . او مردى راستگو بود . بو بكر اسماعيلى از وى روايت مىكرد و او را به درستى مىستود . حمزه پسر يوسف سهمى گويد : او در ماه رمضان سال 322 در گذشت . حدّاديّه [ ح داد ى ى ] نسبت به ديهى بزرگ در مردابهاى واسط است ، كه در تاريخ ، نامش بسيار مىآيد . حدارّه [ ح ر ر ] با تشديد راء مضموم : واژه‌اى اعجمى از اندلس است كه به زبان شرقيان وارد شده است . برخى از مردم اندلس آن را « هدرّه » با راى مضموم آرند . نام نهر غرناطه در اندلس است كه در غرناطه آن را ياد كرديم . حدالى [ ح لا ] با الف كوتاه پايانين و برخى آن را حداله بىالف آرند به معنى درختى در بيابان است . نام جايگاهى ميان شام و بيابان بنى كلب است كه به « سماوه » شهرت دارد . و از آن بنى كلب باشد . متنبى چنين مىسرايد : و للّه سيرى ما أقل تئيّة * عشيّة شرقيّ الحدالي و غرّب « 6 » ثعلب نيز از گفته راعى چنين مىسرايد : [ 218 ] يا اهل ! ما بال هذا اللّيل فى صفر * يزداد طولا ، و ما يزداد من قصر في إثر من قطعت مني قرينته * يوم الحدالى ، باسباب من القدر « 7 » حدّان [ ح د دا ] ذو حدان نام جايگاهى است . حدّان [ ح د دا ] يكى از كويهاى كهن بصره است كه آن را « بنو حدان » گويند كه به نام قبيلهء حدان پسر شمس پسر عمر پسر غنم پسر غالب پسر عثمان پسر نصر پسر زهران پسر كعب پسر حارث پسر كعب عبد الله پسر مالك پسر نصر پسر أزد ناميده شده است . گروهى از دانشمندان از آنجا برخاسته بدان نسبت يافتند ، مانند بو مغيره قاسم پسر فضل حدانى « 8 » ، مسلم پسر ابراهيم از وى روايت دارد .

--> ( 1 ) . ايشان را ميان « حداء » و « حشا » يافتم و به « آب اثيل » و سپس « عاصم » آوردن اين شعر در چ ع ج 1 ، ص 122 : 15 و 43 : 16 و 272 س 1 و ج 3 : 588 : نيز هست . ( 2 ) . قرآن 21 : 96 . ( 3 ) . به روز « حداب » زنانشان اسير شدند و دارائيشان به تاراج رفت . ( 4 ) . منزل بعد از دامغان « حداد » ، نام داشت ( لسترنج ص 393 ) . ( 5 ) . ش . ش 2611 ، از انساب 159 لباب 364 . ( 6 ) . خوشا رفتار تند من در خاور « حلالى » و غرب آن . چ ع 3 : 783 : 5 . ( 7 ) . اى مردم ! چرا شب در صفر دراز مىشود و كوتاه نمىگردد . قضا و قدر سبب جدائى او از همانندش در حدالى گشته است . چ ع 2 : 248 : 13 . ( 8 ) . ش . ش : 2250 ، انساب : 159 ، لباب 1 : 347 ، لسان الميزان 7 : 339 ، شذرات 1 : 264 ، تهذيب التهذيب 8 : 329 ، مشتبه 1 : 221 ، ميزان الاعتدال 3 : 377 ، عبر 1 : 251 ، تقريب التهذيب 2 : 119 ، تاريخ بخارى 4 بخش اول : 169 ، تاريخ الثقات ص 386 .