ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

148

معجم البلدان ( فارسى )

ديگر يورش آورند . نيز گويند حجون به معنى دور باشد . حجون نيز كوهى در بالاى مكه است كه گورستان مردم آنجاست . سكّرى گويد : نام جايگاهى است كه يك ميل و نيم از خانه ( كعبه ) به دور است . سهيلى گويد : دورى آن يك فرسنگ و يك سوم فرسنگ باشد . سقيفهء آل زياد پسر عبد الله حارثى در آنجاست . او كارگزار مكه به روزگار خليفگى سفاح و اندكى از روزگار منصور بود . اصمعى گويد : حجون كوه مشرف است كه در كنار « مسجد بيعه » به درهء جزّارين است . مضّاض پسر عمر جرهمى به روزگارى كه خزاعه ايشان را از آنجا رانده بود در آرزوى مكّه چنين مىسرايد : كأن لم يكن بين الحجون إلى الصّفا * أنيس و لم يسمر بمكّة سامر بلى نحن كنّا أهلها ، فأبادنا * صروف اللّيالى و الجدود العواثر فأخرجنا منها المليك بقدرة * كذلك ، يا للّناس ، تجرى المقادر فصرنا احاديثا و كّنا بعبطة * كذالك غضتّنا السّنون الغوابر و بدّلنا كعب بها دار غربة * بها الذئب يعوى و العدوّ المكاشر فسحّت دموع العين تجرى لبلده * بها حرم أمن و فيها المعاشر « 1 » حجّة [ ح ج ج ] نام كوهى در يمن است كه شهرى بدين نام نيز در آنجا هست . [ 216 ] حجيّان [ ح ج ى ى ] ديهى از « جند » در يمن است . حجيب [ ح ] با ياى دو نقطه و باى تك نقطه در پايان : جايگاهى است كه در شعر افوه أودى چنين ديده مىشود : فلمّا أن رأونا فى وغاها * كآساد الغريفة و الحجيب « 2 » حجيرا [ ح ] با الف كوتاه پايانين : ديهى از غوطهء دمشق است كه گور مدرك پسر زياد صحابى ( رض ) در آنجاست . حجيريّات [ ح ج ى يا ] به وزن كوچك نما : تپه‌هائى است كه از آن مردى از بنى سعد به نام حجير بود . او به سوى پيامبر هجرت كرد و پيامبر ( حجيريات » و پيرامون آن را به او واگذار كرد كه زيستگاه اوس پسر مغراى شاعر بود . ديگرى چنين مىسرايد : لقد غادرت أسياف زمّان غدوة * فتى ، بالحجيريّات ، حلو الشّمائل « 3 » حجيل [ ح ] نام آبى است در صمّان ، افوه اودى چنين مىسرايد : و قد مرّت كماة الحرب ، منّا * على ماء الدّفينة و الحجيل « 4 » حجيلاء [ ح ج ] كوچك نماى حجلاء است كه پيش از اين ياد شد . نام چاهى در يمامه است . يحيا پسر طالب حنفى چنين مىسرايد : ألا هل إلى شمّ الخزامى و نظرة * الى قرقرى ، قبل الممات ، سبيل فأشرب من ماء الحجيلاء شربة * يداوى بها ، قبل الممات ، عليل ؟ احدّث عنك النّفس أن لست راجعا * اليك ، فهمّى في الفؤاد دخيل « 5 » باب حاء و دال و آنچه پس از آن‌هاست حدّاء [ ح د دا ] با تشديد دال و الف كشيده : دره‌اى كه دژى و نخلستانى دارد و ميان مكّه و مدينه واقع شده و امروزش ( قرن هفتم ) حدّه

--> ( 1 ) . گوئى ميان « حجون » و « صفا » شب زنده‌دارى وجود ندارد آرى ! ما ساكنان آنجا بوديم كه روزگار ما را از آنجا دربدر كرد . شاه ما را با زور براند . اى مردم ! قضا و قدر چنين است اكنون گزارش دردناك ما به داستانها سپرده شده است . از آنجا ما را به ديار غربت فرستادند كه زوزهء گرگ و دشمنان را بشنويم و براى شهر خودمان بگرييم كه مردم ما و حرم در آنجا قرار دارد . ( چ ع 3 : 593 : 19 ، 4 : 379 : 7 و 4 : 623 : 11 ) . ( 2 ) . چون در آن جنگ : ما را همچون هژبران « غريفه » و « حجيب » ديدند . ( 3 ) . شمشيرهاى زمّآن ، جوانى خوش اندام را در حجيريات برانداخت . ( 4 ) . جنگاوران ما از آب « دفينه » و « حجيل » گذشتند . ( 5 ) . آيا بازهم مىتوانم پيش از مرگ ، گل خزامى را ببويم و به قرقرى نظرى افكنم . از آب حجيلاء بياشامم كه بيمارى را از من بزدايد ؟ دلم مىگويد كه نمىتوانم به سوى تو بازگردم و اين آرزو در دل من خواهد ماند . اين سه بيت با چهار بيت ديگر در چ ع 4 : 64 هست .