ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
471
معجم البلدان ( فارسى )
لمن الظّعن بالضّحى طافيات * شبهها الدّوم او خلايا سفين جاعلات بطن الضّباع شمالا * و براق النّعاف ذات اليمين « 1 » براق [ ب ] با افزودن « ذات » در آغاز آن . جايگاهى در سرزمين كلاب است ، حكيم پسر عيّاش گويد : هل تبلغينها على نأى دارها * بذات البراق اليعملات العرامس « 2 » براق [ ب ] با افزودن « ذو » در شعر حميد چنين آمده است : اربّت رياح الاخرجين عليهما * و مستجلب من ذى البراق غريب « 3 » براق [ ب ] ديهى از حلب فاصلهء آنها نزديك يك فرسنگ است . از چند كس شنيدم كه در آنجا پرستشگاهى هست كه بيماران زمينگير ، شب در آنجا مىمانند و بهبود يابند . بيمار در آنجا كسى را مىبيند كه به دو گويد : داروى تو چنين و چنان است ، يا دستى بر جاى بيمار كشد تا بهبود يابد ، گزارش آن نزد مردم حلب فراوان است و خداوند داناتر است . شايد اخطل آن را خواسته كه گويد : و ماء تصبح القلصات منه * كخمر براق قد فرط الاجونا « 4 » براق [ ب ر را ] كوهى ميان « سميرا » و حاجر است و « مشرف » نزديك آن باشد . چنين گفتهاند . براقه [ ب ق ] ديهى در سمت راست « بلاد » در « يمامه » است . [ 538 ] براكد [ ب ك ] ديهى در بخارا است . از آنجا است : ابو العباس فضل پسر محمد پسر سون براكدى . از بحير پسر نصر روايت دارد . برام [ ب ] و [ ب ] نصر گويد : كوهى است در سرزمين بنى سليم نزديك حرّه در بخش بقيع و گويند در بيست فرسنگى مدينه است . زبير دربارهء درههاى عقيق گويد : سپس دژ برام است كه محرّق مزنى خواهرزاده معن پسر اوس مزنى دربارهء آن گفته است : و انّى لاهوى من هوى بعض اهله * براما و اجزاعا بهنّ برام « 5 » اوس پسر حارثه پسر لام طائى بر زمين هوازن تاخته گروهى را اسير كرده بود . پس ابو براء عامر پسر مالك سوى وى آمد و اسيران را آزاد كرد و پوشاك داد پس بو براء چنين سرود : الم ترنى رحلت العيس يوما * الى اوس بن حارثة بن لام الى ضخم الدّسيعة مذحجىّ * نماه من جديلة خير نام و فى اسرى هوازن ادركتهم * فوارس طيىء بلوى برام تقرّب ما استطاع ابو بجير * و فكّ القوم من قبل الكلام
--> ( 1 ) . اين كاروان كيست كه چاشتگاه همانند درختهاى كوكل يا همچون كشتيهاى رونده ديده مىشود ؟ « بطن ضباع » را دست چپ و « براق نعاف » را دست راست نهاده است ( چ ع 1 : 666 : 20 ) . ( 2 ) . آيا با آن راه دور كه دارد با شتران درشت به دو مىرسى ؟ ( 3 ) . باد اخرجان بر آن دو مىوزيد و غريبان « ذو البراق » را بدانجا مىخواند . اين شعر در چ ع ، ج 1 ، ص 61 ، س 1 فارسى ص 155 به صورتى ديگر ديده مىشود . ( 4 ) . آبى كه مانند خمر « براق » بىبو شده باشد . ( 5 ) . من كسى را دوست دارم كه « برام » يا درهاى را كه « برام » در آنجاست دوست بدارد .