ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

472

معجم البلدان ( فارسى )

فما اوس بن حارثة بن لام * يغمّر فى الحروب و لا كهام « 1 » عبد اللّه زبير ، هر كس از بنى اميه را كه در مدينه مىزيست بيرون راند ، يكى از ايشان ابو قطيفه عمر پسر وليد پسر عقبه پسر ابو معيط پسر عمر پسر اميّه پسر عبد شمس پسر عبد مناف بود كه به شام رفت و چون براى زادگاهش دلتنگ شد چنين سرود : ليت شعرى و اين منّى ليت * اعلى العهد يلبن فبرام ام كعهدى العقيق ام غيّرته * بعدى الحادثات و الايّام و بقومى بدّلت لخما و عكّا * و جذاما و اين منّى جذام و تبدّلت من مساكن قومى * و القصور الّتى بها الآطام كلّ قصر مشيّد ذى اواسى * يتغنّى على ذراه الحمام اقر منّى السّلام ان جئت قومى * و قليل لهم لدىّ السّلام اقطع اللّيل كلّه باكتئاب * و زفير فما اكاد انام [ 539 ] نحو قومى اذ فرّقت بيننا الدا . . . * روحادت عن قصدها الاحلام خشية ان يصيبهم عنت الدّهر * و حرب يشيب فيها العلام و لقد حان ان يكون لهذا * البعد عنّا تباعد و انصرام « 2 » چون گزارش اين شعر و مانندش به عبد اللّه زبير رسيد گفت : ابو قطيفه نرم شده است ، هر كس او را ديد بگويد : من به دو امان دادم كه باز گردد . او بازگشت ولى پيش از رسيدن به مدينه درگذشت . برامكه [ ب م ك ] گويا به وزيران آل برمك نسبت داشته باشد مانند « مهالبه » ، « مرازبه » نام بخشى از بغداد و ديهى در آنجا است . ابو سعد گويد « 3 » : از آنجا است : 1 ) ابو حفص عمر پسر احمد پسر ابراهيم پسر اسماعيل برمكى . او از احمد پسر عثمان پسر يحيا آدمى و از اسماعيل خطبى و جز ايشان برشنود . فرزندش على نيز از وى روايت مىنمود . درستكار بود و در جمادى الاول 389 درگذشت . 2 ) ابو اسحاق ابراهيم پسر عمر پسر احمد برمكى بغدادى ، ابو سعد گويد : گذشتگان او در محلّتى از بغداد مىزيستند كه « برامكه » خوانده مىشد . نيز گفته‌اند كه در ديه برامكه مىزيستند . اديب ، راستگو فقيه مذهب حنبلى بود . حلقه‌اى براى فتوا در مسجد جامع منصور مىداشت . قاضى ابو بكر محمد پسر عبد الباقى دادرس بيمارستان ، و ابو بكر خطيب و جز ايشان از وى روايت دارند . او به سال 441 يا 445 درگذشت زاد روز او به سال 361 بود . 3 ) برادر او على پسر عمر ابو الحسن برمكى كه جوانتر مىبود . او از ابو القاسم پسر حبّابه و از يوسف پسر عمر قوّاس و

--> ( 1 ) . مرا نديدى كه روزى به سوى اوس بن حارثه پسر لام رفتم ، بزرگترين بخشش را به مذحجى نمودم ، به اسيران هوازن كه سواران طى گرفته بودند رسيدگى كرده آزادشان كردم . اوس پسر حارثه ديگر پا به جنگ نخواهد نهاد . ( 2 ) . اى كاش مىدانستم - گرچه سود ندارد - آيا « بلبن » « برام » « عقيق » همچنانند كه من مىديدم يا كه دست روزگار آنها را دگرگون كرده . لخم وعك و جذام جاى خويشان مرا گرفتند . مرا با جذام چه كار ؟ خانه‌هاى خويشانم به كاخهاى اينجا تبديل شده است ! اگر به خويشاوندانم رسيدى سلام مرا برسان . شبها همه بيدارم و براى ايشان مىنالم كه روزگارشان از من دور كرد . از آن ترسم كه رنج روزگار يا اين جنگ پير كنندهء جوانان ، دامنشان را بگيرد . وقت آن رسيده است كه اين دورى پايان يابد . ( 3 ) . واژهء « ابو سعد گويد » در چاپ بيروت و از چ وستنفلد افتاده است .