ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
463
معجم البلدان ( فارسى )
باب باء و ذال و آنچه پس از آنهاست بذان [ ب ] بخشى در اهواز است . بذّان [ ب ذ ذا ] تثنيت بذّ كه پس از اين ياد خواهد شد . و گاه در شعر چنين آمده است . ابو تمّام گويد : كانّ بابك بالبذّين بعدهم * نوى اقام خلاف الحىّ او وتد « 1 » بدخشان [ ب د ] با خاى و شين نقطهدار . تودهء مردم آن را « بلخشان » بالام خوانند ، جايگاه كان « بلخش » كه گوهرى پايدارتر از ياقوت است ، چنان كه برايم گفتهاند ؛ رگههايى در كوه است ولى نيكوى آن اندك است . من به نزد آن گوينده سبدى كه از ناسودمند آن پر بود ديدم . در اين كوه كان لاژورد نيز هست كه با آن نقاشى نمايند و نگين انگشترى سازند . از اين جايگاه ، بازرگانان به سرزمين تبت درآيند . بدخشان شهرى است در بالاى طخارستان كه هممرز سرزمين تركستان است ، ميان آنجا تا بلخ به گفتهء بشّارى و استخرى « 2 » سيزده مرحله است و همين اندازه دورى ميان آنجا و ترمذ است . در آنجا رباطى هست كه زبيدة دختر جعفر پسر منصور [ 529 ] مادر محمد امين همسر رشيد « 3 » ساخته بود و در آن دژى با ساختمانى شگفتانگيز هست كه مانند آن را مردم كمتر ديدهاند . نيز در آنجا كان بيجاد ( سنگى همانند ياقوت و جزبلخش ) و بلور ناب هست كه همگى در رگههاى آن كوه باشد . نيز در آنجا فتيله سنگى « 4 » يافت شود كه چيزى همانند پيرز « 5 » است و توده آن را پر پرنده پندارند و بدان « طلق » گويند كه آتش آن را نسوزد ، از آن فتيله ساخته در روغن نهند و ونگ آن را به آتش روشن كنند ، روغن اندك اندك سوخته شود و فتيله بىتغيير بماند و هر چه بدان روغن دهند چنان خواهد بود . و هرگاه آن را در آتش افروخته اندازند سوخته نگردد . از اين فتيله سنگى حولههايى كلفت براى پيشخدمتان سازند كه چون چركين گردد به جاى شست و شو ، آن را در آتش اندازند تا چركىها بسوزد و حوله را پاكيزه از آتش بيرون
--> ( 1 ) . درگاه تو در « بذان » پس از ايشان همچون ستاره در پشت ديه يا كوهى است . ( 2 ) . متن : البشارى و الاصطخرى . گويا بشّارى تصحيف شدهء به يارى باشد . ن . ك پيشگفتار احسن التقاسيم ترجمهء منزوى . ( 3 ) . هارون رشيد خليفهء عباسى ( 170 - 193 ) . ( 4 ) . متن : حجر الفتيله . پنبهء نسوز . طلق ( لغتنامه دهخدا « ح » ص 352 ) . ( 5 ) . متن : يشبه البردى ؛ گياهى كه در آب رويد و از آن كاغذ سازند . ( لغتنامهها ) .