ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
464
معجم البلدان ( فارسى )
آرند . نيز در آنجا سنگى هست كه در خانهء تاريك نهند و اندك روشنايى برافروزد . اينها سخنان به يارى « 1 » بود . بدخش [ ب د ] همان واژهء پيشين است . بدين تلفّظ نسبت دارد : بو اسحاق ابراهيم پسر هارون بدخشى بلخى . او از سليمان پسر عيسا شجرى احاديث « منكر » روايت مىكرد . على پسر سعيد پسر سنان نيز از او روايت دارد . اين گفتهء يحيا پسر مانده است . بذّ [ ب ذ ذ ] خورهاى ميان آذربايجان و ارّان است . بابك خرّمى به روزگار معتصم در اينجا سركشى آغازيد . حسين پسر ضحّاك چنين مىسرايد : لم يدع بالبذّ من ساكنه * غير امثال كامثال ارم « 2 » ابو تمّام چنين مىسرايد : فالبذّ اغبر دارس الاطلال * ليد الرّدى اكل من الآكال « 3 » نيز همو سرايد : و كم خيل بالبذّ منهم هددته * و غاو غوى حلّمته لو ثحلّما « 4 » بحترى نيز مىسرايد : للّه درّك يوم بابك فارسا * به طلا لابواب الحتوف قروعا حتّى طفرت ببذّهم فتركته * للذّلّ جانبه و كان منيعا « 5 » مسعر شاعر گويد : در « بذّ » جايگاهى به اندازهء سه جريب هست و گويند قدمگاه مردى در آن ديده مىشود كه هر كسى در آنجا بايستد و دعا كند مستجاب گردد . سرخ علمان كه به خرّميان شناخته شوند ، پرچمهاى خود ، در آن جايگاه برمىافرازند بابك از آن جايگاه به پا خاست . ايشان اميدوارند كه مهدى نيز از آنجا برخيزد . پايين بذّ رودخانهاى هست كه شستشو [ 530 ] در آن ، تب كهنه را بزدايد . رودخانهء « ارس » نزديك آنجا است ، أنارى شگفتانگيز و بىمانند و انجيرى نيز شگفت آورد دارد . مويز آن را در تنور خشك كنند زيرا به سبب ابر بسيار هيچگاه در آنجا آفتاب و آسمان صاف نباشد . اندكى كبريت دارند كه تكههاى آن را از روى آب برگيرند ، زنان چون نان در شربت آن تريد كنند و بخورند فربه شوند . بذّر [ ب ذ د ] بر وزن فعّل ، كه وزنى كم مانند است و عربها چنين وزن را در اسم به كار نبردهاند جز در ده واژهء : بذّر ، كه نام جائى است ، بقّم ، چوبى كه از آن رنگ گيرند ، شلّم ، نام شهر بيت المقدس ، عثّر ، نام جايگاهى در يمن ، خضّم نام جايگاهى ، و نام عنبر پسر عمر پسر تميم ، خوّد نام جايگاهى ، شمّر نام اسبى و نام قبيلهاى از طىّ ، نطّح نام جايى . بذّر از ريشهء تبذير به معنى تفريق و پراكنده كردن ، نام چاهى است ، شايد از آن رو كه آبش پراكنده ، از چند جا بيرون مىآمد ، نام چاهى در مكه از آن بنى عبد الدار است . شاعر چنين مىسرايد : سقى اللّه امواها عرفت مكانها * جرابا و ملكوما و بذّر و الغمرا « 6 »
--> ( 1 ) . متن : بشّارى . ( احسن التقاسيم ترجمه ص 441 - 442 ) . ( 2 ) . از مردم « بذ » چيزى برجا نگذارد جز تنديسهائى مانند : ارم . ( 3 ) . « بذ » با خانههاى ويران و خاك گرفتهاش لقمهاى براى خورندگان بود . ( 4 ) . چه انديشهها كه در « بذ » مىبود و تو نابودش كردى و چه بسا فريب خوردگان را كه بيدار كردى . ( 5 ) . بارك اللّه به تو ( معتصم ) پهلوان جنگ بابك كه دروازههاى مرگ را بركوفتى ! پس « بذ » را بگشودى و آن كاخ سربلند را به زبونى انداختى ! ( 6 ) . زنده باد آبهايى كه جايشان را مىشناسم ، در « جراب » « ملكوم » « بذر » و « غمر » است . اين شعر در چ ع 2 : 44 : 15 و 4 : 637 : 1 نيز آمده است .