ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

446

معجم البلدان ( فارسى )

پسر عاصى را به جاى وى بر بحرين و عمان بگمارد ، پس چون علاء به مدينه رسيد عمر او را بر جاى عتبه پسر غزوان به فرماندارى بصره گمارد ولى وى به بصره نرسيده به سال 14 يا 15 درگذشت و در راه به خاك شد پس عمر قدامه پسر مظعون جمحى را بر دارائى بحرين و ابو هريره را براى نماز و احداث بگمارد ، سپس قدامه را براى شرابخوارى بر كنار كرده حدّ بزد و ابو هريرة را بر دارايى و احداث گمارد ولى او را نيز بر كنار كرد و نيمى از دارائى را كه گرد آورده بود مصادرت كرد و عثمان پسر ابو العاصى را بر عمان و بحرين بگمارد . او تا مرگ عمر در اين كار بماند . عثمان بر فارس نيز يورش برده آن را بگشود و در اين هنگام كه به فارس بود به جاى خود در عمان و بحرين [ 510 ] برادر خود مغيرة پسر ابو العاص را نهاده بود . محمد سيرين از ابو هريرة نقل كند كه عمر خطّاب مرا فرماندار بحرين كرد ، پس دوازده هزار دينار براى من فراهم شد ، چون به نزد عمر خطاب آمدم گفت : اى دشمن خدا و مسلمانان يا « اى دشمن كتاب خدا و . . . » دارائى خدا را برداشته‌اى ؟ من گفتم : نه دشمن خدا و نه دشمن مسلمانانم من دشمن دشمنان ايشانم ! گفت : پس از كجا اين همه دارائى گرد آورى ؟ گفتم : زايمان چارپايانم و انباشته شدن بهره‌كشىهايم » او دوازده هزار را از من بستاند و من پس از نماز گفتم : خدايا عمر را بيامرز ! او گفت : عمر از ياران مىگرفت و بيشتر از آن را بديشان مىرسانيد . مدتى پس از آن به من گفت : اى ابو هريره كارگزار نمىشوى ؟ گفتم : نه ! گفت : چرا ؟ مگر نه كسانى به از تو كارگزارى كردند همچون يوسف كه گفت : [ قال اجعلنى على خزآئن الارض انّى حفيظ عليم - ( يوسف ) به شاه گفت مرا كارگزار گنجينه‌هاى زمين ( مملكت ) بنه كه من نگهبانى دانا هستم ! « 1 » ] گفتم : يوسف پيامبر پسر پيامبر بود و من ابو هريره پسر اميمه هستم ! من از شما سه ، برد و مىترسم ! گفت : چرا نمىگوئى « پنج » ؟ گفتم : زيرا كه مىترسم 1 ) مرا شلاق بزنى 2 ) به من ناسزا بگويى ! 3 ) دارائى مرا بگيرى ! و من نمىخواهم 1 ) نادانسته سخن بگويم ! 2 ) و ناسنجيده فرمان بدهم ! منذر پسر ساوى اندكى پس از پيامبر ( ص ) درگذشت و مردم بحرين از اسلام رو گردانيدند ، قبيلهء قيس پسر ثعلبة پسر عكابة و حطم كه همان شريح پسر ضبيعه پسر عمر پسر مرثد يكى از بنى قيس پسر ثعلبة است . و نيز هر كس از ربيعه كه در بحرين بود همه مرتد شدند بجز جارود پسر بشر عبدى و خويشاوندان پيرو او . اينان يكى از فرزندان نعمان منذر را كه منذر نام داشت به رهبرى گزيدند ، پس قبيله حطم به قبيلهء ربيعه بپيوست و علاء با كسانى از تازيان و عجمان كه با وى بودند به پا برخاسته با ايشان جنگيدند ، تا او و مسلمانان به دژ « جواثا » پناه بردند و دشمن ايشان را در ميان گرفت . عبد اللّه پسر حذف كلابى در اين باره گويد : الا ابلغ ابا بكر الوكا * و فتيان المدينة اجمعينا فهل لك فى شباب منك امسوا * اسارى فى جواث محاصرينا « 2 » سپس علاء با حطم و يارانش كه به همان اندازه ايستادگى مىكردند از در دوستى درآمد . شبى از اردوگاه حطم سر و صدا شنيد ، كسى براى خبرگيرى فرستاد و چون بازآمد گفت ايشان [ 511 ] در پى مىخوارگى ، بدمستى مىكنند . پس علاء بر ربيعه شبيخون زد و پس از جنگى سخت حطم كشته شد . گويند منذر پسر نعمان « غرور » خوانده مىشد و چون

--> ( 1 ) . سورهء يوسف : 12 : 55 . ( 2 ) . از ابو بكر و همهء جوانان مدينه بپرسيد : آيا همانند اين جوانان كه در « جواثا » محاصره و اسير شده‌اند باز هم داريد ؟ اين شعر در چ ع 2 ص 136 س 21 نيز ديده مىشود .