ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

436

معجم البلدان ( فارسى )

باب باء و حا و آنچه پس از آن‌هاست بحار [ ب ] هموزن جمع بحر . اصمعى گفته است : مجاور زمينى است كه دور آن را كوه گرفته باشد و اين شعر نمر پسر تولب را بگواه آرد : و كانها دقرى تخيّل نبتها * انف يغمّ الضّال نبت بحارها « 1 » [ 498 ] به گفته اسماعيل پسر حمّاد « دقرى » به معنى مرغزار شاداب است و « ذوبحار » دو كوه در پشت حرّهء بنى سليم است . نصر « ذو بحار » را آبى از آن غنى در خاور « نير » داند و گفته‌اند كه در كشور يمن است . ديگرى از گفتهء نابغهء جعدى دربارهء پيشامد شعب جبله چنين مىسرايد : و نحن حبسنا الحىّ عبسا و عامرا * بحسّان و ابى الجون اذ قيل اقبلا و قد صعدت عن ذى بحار نساؤهم * كاصعاد نسر لا يرومون منزلا عطفنا لهم عطف الضّروس فصادفوا * من الهضبة الحمراء عزّا و معقلا « 2 » ابو زياد گويد : « ذو بحار » دره‌اى است در بالاى تسرير ، و به تسرير مىريزد كه از آن عمر پسر كلاب است و اين شعر را مىآورد : عفا ذو بحار من اميمة فالهضب * و اقفر الّا ان يلمّ به ركب « 3 » غورى آن را با فتح با آورده اين شعر بشر پسر ابو حازم را به گواه آورد : لليلى على بعد المزار تذكّر * و من دون ليلى ذو بحار فمنور « 4 » بحار [ ب ] سكّرى در اين شعر بريق هذلى آن را به ضم باء روايت مىكند : و مرّ على القرائن من بحار * فكاد الوبل لا يبقى بحار « 5 »

--> ( 1 ) . گويى « دقرى » مرغزارى است كه گياهش گم شده را به ياد گياه « بحار » مىآورد . ( 2 ) . ما قبيلهء عبس و عامر را در « حسان » و « ابو الجون » بازداشتيم . به ايشان گفته شد بيائيد ! زنانشان از « ذو بحار » مانند نسرها هجوم آوردند و ما جلو ايشان را گرفتيم . ( 3 ) . ذو بحار ، از « اميمه » تا تپه‌اش خاموش و خشكيده است مگر قافله‌اى از آنجا بگذرد . ( 4 ) . ياد ليلى با همهء دورى برجا است . پيش از ليلى « ذو بحار » و « منور » هست . اين شعر در چ ع 4 : 672 : 4 نيز ديده مىشود . ( 5 ) . ابر از « بحار » به « قراين » رفت ، نزديك بود باران « بحار » را نابود سازد . اين شعر در چ ع 4 : 51 : 22 تكرار شده است .