ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

410

معجم البلدان ( فارسى )

ابن عمرو نصيبين دارد كه روزهاى پنج‌شنبه و دوشنبه برپا مىشود و كاروانها در آن فرود آيند . در كنار تپه است و آبى روان دارد . باشغرد [ غ ] با شين و غين نقطه‌دار . برخى نيز آن را باشجرد ( باشگرد ) و برخى باشقرد با قاف گويند شهرهايى است ميان قسطنطنيه و بلغار . مقتدر بالله ، احمد پسر فضلان پسر عباس پسر راشد پسر حمّاد را ، كه مولاى امير مؤمنان و سپس مولاى محمد پسر سليمان بود ، به نزد شاه صقلاب ( - اسلاو ) كه خود و مردمانش مسلمانى پذيرفته بودند فرستاد تا قوانين اسلام را بديشان بياموزد و خلعتهاى خليفه را به آنان برساند . او هر چه را در اين سفر ديده بود از بيرون شدن از بغداد در صفر 309 تا بازگشت بدان همه را بنوشت . او دربارهء كشور باشغرد « 1 » گويد : به كشور گروهى از تركان درآمديم كه ايشان را « باشگرد » خوانند ، سخت از ايشان ترسيديم زيرا كه بدترين تركان ، نيرومندترين « 2 » و آدمكش‌ترين ايشانند ، يك مرد ، ديگرى را [ 469 ] بر زمين مىاندازد و سر از تنش جدا مىكند ، سر را برگيرد و تن را رها كند ، ريشهاى خود بتراشند ، شپش را مىخورند ، هر يك درزهاى جليقه را مىجويد و شپش را گرفته مىجود . يكى از ايشان را كه مسلمان شده بود و به ما خدمت مىكرد يك روز ديدم شپشى را از پيراهن خود گرفته با ناخن بكشت و آن را ليسيد و چون مرا ديد گفت : « خوش است » هر يك از ايشان تكه چوبى همانند نرگى « 3 » تراشيده به گردن آويخته ، هرگاه سفرى يا دشمنى در پيش دارد ، آن را سجده كند و ببوسد و بگويد : خدايا چنين و چنان كن ! من به ترجمان گفتم بپرس چرا چنين مىكنند ؟ چگونه اين را مىپرستند ؟ پاسخ داد : زيرا من از چنين چيزى بيرون آمده‌ام و سازنده‌اى جز اين نمىشناسم برخى از ايشان دوازده « 4 » خدا مىپرستند : خداى زمستان ، تابستان ، باران ، باد ، درخت ، مردم ، حيوان ، آب ، شب ، روز ، مرگ ، زندگى ، زمين . خدايى كه در آسمان است بزرگترين آنها است ولى با آنان سازش دارد و هر يك از ديگرى خشنود است ! برتر و بالاتر است خداى ما بزرگ و بلند مرتبه است از گفتهء ستمگران و منكران ! گروهى از ايشان را ديديم كه « مار » ها را مىپرستيدند و ديگرى ماهى را و ديگرى گرگ‌ها « 5 » را . ايشان مىگفتند : ما با گروهى در جنگ مىبوديم و شكست خورديم ناگهان « بدبده‌ها » از پس دشمن به جيرجير آغازيدنده دشمنان ترسيده ، پس از آنكه پيروز شده بودند بگريختند ، پس ياران ما گفتند اين كه ما را پيروز گردانيد و دشمن ما را گريزانيد شايستهء پرستش است . اين سخن فضلان بود كه از اينان روايت كرده است ، ولى من [ ياقوت ] در شهر حلب گروهى را به نام باشغرديان ؟ با روى سپيد و موى بور ديدم كه فقه مذهب ابو حنيفه مىخواندند يكى از ايشان را كه خردمند يافتم از كشور و زندگيشان پرسيدم ، گفت : كشور ما پشت قسطنطينيه ، در سرزمين فرنگان است و « هنگر » ناميده مىشود ، ما مسلمانيم و تبعهء شاه آنجاييم . ما در كنار كشور در پيرامن سى روستا هستيم كه هر يك شهركى به شمار آيد . شاه هنگر از ترس سركشى ما به ما اجازه نمىدهد كه گرد هيچ يك از آنها ديواره بنهيم . ما در ميان كشورهاى نصرانى هستيم در شمال ما كشور اسلاوها ( صقلبيان ) و در سوى قبلهء ما كشور پاپ است كه روميه [ رم ] باشد . و پاپ رهبر فرنگيان و نزد ايشان نمايندهء مسيح است مانند امير المؤمنين نزد مسلمانان ، دستور او دربارهء همهء مسائل [ 470 ] دينى اجرا مىشود . در باختر ما اندلس و در خاور ما روم قسطنطينيه و كارگزاريهايش است . او

--> ( 1 ) . سفرنامه ابن فضلان . ترجمه ابو الفضل طباطبائى ص 79 ن . ك : چ ع 1 پانوشت : 112 : 16 . ( 2 ) . متن : اقذرهم ؛ فضلان : اقدرهم . ( 3 ) . متن : اكليل ( احليل ) ( تصحيح از ابن فضلان ص 134 . ( 4 ) . متن : « اثنى عشر » ليكن 13 نام بر مىشمرد و فضلان ص 80 و 134 تنها نام شش خدا را مىآورد . ( 5 ) . متن كراكى ، بلدرچين ، بدبده ( ابن فضلان ص 135 ) .