ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

411

معجم البلدان ( فارسى )

مىگفت : زبان ما فرنگى و پوشاك ما همانند ايشان است ، مانند ايشان خدمت سربازى انجام مىدهيم و با دشمنان مىجنگيم ، زيرا دشمنان ايشان دشمن اسلامند . من انگيزهء مسلمان شدن ايشان را كه در ميان كافرستانند پرسيدم . پاسخ داد : از گروهى از گذشتگان ، ما شنيديم مىگفتند : به روزگار گذشته هفت تن مسلمان به كشور بلغارها آمده ماندگار شدند و با نرمش اسلام را به ما شناسانيدند و از گمراهى به راه درست اسلام رهنمون شدند ، و سپاس خداى را كه همگى ما مسلمان شديم و خدا سينه‌هاى ما را براى ايمان بگشود . اكنون ما براى آموزش فقه بدينجا آييم و در بازگشت از سوى مردم آن كشور گرامى داشته مىشويم و كارهاى مذهبى ايشان را اداره كنيم . پرسيدم : چرا ريشهاى خود را مانند فرنگيان مىتراشيد ؟ گفت : كسانى كه از ما به سربازى روند و پوشش آن را پوشند همانند فرنگيان شوند و ديگران چنين نكنند . پرسيدم ميان ما و شما چقدر راه باشد ؟ پاسخ گفت : از اين جا تا قسطنطينيه نزديك دو ماه و نيم راه است و از آنجا تا كشور ما همين اندازه باشد . ولى استخرى گويد : از باشگرد تا بلغار بيست و پنج مرحله است و از باشگرد تا « بجناك » كه شاخه‌اى از تركانند ده روز راه باشد . باشك [ ش ] بخشى در اندلس از كارگزارى طلبيرة است . باشمنايا [ ش ] با ياء ميان دو الف . ديهى از موصل از كارگزارى نينوا در سمت خاورى آن است . از آنجا است : عثمان پسر معلّى باشمنانى . او از ابو بكر محمد پسر على حنّايى در موصل به سال 557 برشنود . باشّو [ ش شو ] ابن حوقل گويد : جزيرهء شريك اقليمى است داراى شهرى كه منزل « باشّو » خوانده مىشود كه كارگزارى گسترده و حاصلخيز دارد . از آنجا تا قيروان يك مرحله است و بارو دارد . باشيّا [ ش ى يا ] با الف كوتاه ، نام ديهى در شعر بحترى است . باشينان . ديهى از مالين ، از بخشهاى هرات . در آنجا مىزيست : عبد المعزّ پسر على پسر عبد اللّه [ 471 ] پسر يحيى پسر ابو ثابت فارسى ، ابو الفتح هراتى . او از دادرس ابو العلاى صاعد پسر سيّار پسر يحيى كنانى برشنود . ابو سعد در همان ديهش تنها يك حديث از وى شنيد . او در جمادى يكم 549 درگذشت . ( 5 ) باصر [ ص ] ديهى از ذمار در يمن است . باصفرا [ ص ] ديهى بزرگ در خاور موصل در لبهء كوه ، با بستانها و تاكستان بسيار كه انگور آن در ميان زمستان مىرسد . باصلوخان [ ص ل ] « 1 » با خاى نقطه‌دار . شهرى كهن سال ميان « نعمانيه » و مداين بود كه مدتها است ويران شده است و تنها برخى آثار از آن برجا است . باضع [ ض ] با ضاد نقطه‌دار و عين بىنقطه . جزيرتى است در درياى يمن كه نامش در داستان عبد اللّه و عبيد اللّه دو پسر مروان پسر محمد حمار آخرين پادشاه مروانى آمده است ، كه به « نوبه » درآمدند ، زنان مردم باضع چندين سوراخ كه گاه به بيست تا مىرسد در گوشهاى خود مىنمايند . زبان اين مردم حبشى است ، جثيان دندان فيل و تخم شتر مرغ و جز آن بدين كشور مىآورند ، و مىفروشند و از مردم باضع قسط ( دارويى ) ، اظفار ( بوى خوش ) ، شانه ، و كاردستىهاى زيبا مىخرند و مىبرند . امروز باضع ويرانه است . بو الفتح « 2 » نصر اللّه پسر عبد اللّه ابن قلاقس اسكندريه‌اى در قصيده‌اى در وصف

--> ( 1 ) . باصلوى ، صولى ( لسترنج 64 ) . ( 2 ) . ابو الفتح . قلاقسى شاگرد سلفى ، زادهء اسكندريه 532 و در گذشتهء عيذاب 567 . زندگينامه و سفرهايش از سيسيل تا يمن را خلكان در ( ج ، 5 ص -