السيد جعفر السجادي

77

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

پس هيچ موجودى در سرتاسر عالم وجود از غيب تا شهود پا در دايرهء هستى نگذارد و خودنمايى نكند مگر آن‌كه براى او در حضرت الهيت صورتى است مشابه و مشاكل با او . و اگر صورت كليهء اشيا در حضرت الوهيت نبود هيچ موجودى در عالم وجود قدم نمىگذاشت و خودنمايى نمىكرد زيرا وجود معلول چنان كه خواهيم گفت ناشى از وجود علت است . پس هر چه در عالم وجود قدم مىنهد همانا سايه و نمونه‌اى است از آن‌چه كه در عالم عقلى است و هر چه در عالم عقلى است او نيز سايه و مثالى است از آن‌چه در حضرت الوهيت است ؛ و ليكن بايد معتقد بود به اين‌كه آن‌چه كه در حضرت ذات الوهيت است در حد اعلى و اشرف مراتب وجود است و گرنه ذات الوهيت در غايت احديت و جلالت است به حيثتى كه او با هيچ چيزى از موجودات عالم شباهت ندارد و هيچ چيز نيز با او در هيچ جهتى شباهت ندارد . پس وجود واجب ، جوهر نيست و الا داراى ماهيت بود و نيز اگر جوهر بود هر آينه با ساير جواهر در مفهوم جوهر مشاركت داشت پس ناچار مىبايست به وسيلهء انضمام فصل با وى از ساير جواهر ممتاز گردد ؛ و در اين صورت ذات او از جنس و فصل تركيب مىيافت و تركيب در ذات واجب الوجود محال است . و نيز ذات واجب الوجود متصف به صفات زايد بر ذات نيست . پس ذات او اجل و ارفع از آن است كه داراى كيف يا كم يا وضع و يا اين و يا متى و يا جده و يا فعل و انفعال و مقارن با اين اوصاف و اعراض باشد . و فعل او نيست مگر اضافه و نسبت قيوميت كه مصحح كليهء اضافت و نسب است از قبيل عالميت و قادريت و مريديت و تكلم و رازقيت و سمع و بصر و ساير اوصاف . براى واجب الوجود فقط اضافه و نسبت واحدى است كه مصحح و مبين جميع اضافات و نسب نام برده است كه هر يك حاكى از يك فعل خاصى است ، همان‌طور كه براى او ذات واحدى است كه مصحح و منشأ جميع كمالات وجوديهء او است . « 1 » اشراق هشتم : در فرق ما بين اسم و صفت مفهوم مشتق ( مانند عالم ، قائم ، ابيض ، موجود و نظاير آن‌ها ) نزد جمهور علماى كلام مفهومى است متقوم به سه چيز : ذات و صفت و نسبت ( يعنى نسبت صفت به ذات ) ، و نزد بعضى از محققين ( يعنى علامه دوانى ) عين صفت است زيرا به عقيدهء او عرض ( يعنى علم و قيام ، بياض و وجود ) بالذات متحد است با عرضى ( يعنى عالم و قائم و ابيض و موجود ) . و فرق ما بين عرض و عرضى اين است كه صفت علم و يا قيام مثلا عرض است و غير قابل حمل بر موصوف اگر آن را در عقل « به شرط لا » اعتبار كنيم و همين صفت عرضى و قابل حمل بر موصوف است كه در صورتى كه ما آن را « لا به شرط » لحاظ كنيم . نظير فرق ما بين جزء صورى ( يعنى صورت ) و فصل و فرق بين جزء مادى ( يعنى ماده ) و جنس ( كه صورت ، بالذات متحد است با فصل كه مأخوذ « به شرط لا » است و فصل ماخوذ « لا به شرط » و همچنين ماده بالذات متحد است با جنس ولى ماده مأخوذ « به شرط لا » است و جنس ماخوذ « لا به شرط » و شايد بتوان در توجيه و تفسير نظريهء علامه دوانى چنين گفت كه غرض و هدف اصلى از ذكر هر مشتقى بيان اتصاف و

--> ( 1 ) ترجمهء شواهد الربوبيه ، صص 67 - 71 .