السيد جعفر السجادي
72
فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )
در نظر عقل تجسم مىيابد و بدين جهت ، صورت عقليهء حاصل در نظر عقل ، كلى ناميده مىشود . ) ايشان معتقدند كه كليهء علوم ( اعم از تصورات كليهء حاصل در ذهن به صورت حدود و رسوم و يا تصديقات كليه در قالب براهين و ادله ) همگى براى درك حقيقت صور افلاطونيه و تصديق به وجود و اوصاف آنان و ناظر بر آنها است ( حدود و رسوم ، براى درك ذات و حقيقت آنها و تصديقات براى اقامهء دليل بر وجود آنها و نيل به صفات آنهاست . مثلا تصور انسان در قالب حد و يا رسم در حقيقت ، تصور انسان عقلانى و مثال افلاطونى انسان موجود در عالم مثال است و همچنين تصديق به وجود انسان و اقامه دليل بر وجود و اوصاف و نعوت وى در حقيقت ، تصديق به وجود و اوصاف و نعوت انسان عقلانى و مثال افلاطونى او است . زيرا انسان موجود در عالم طبيعت و سراى فانى ، انسان جزئى و مولود در طبيعت ناپايدار است و امر جزئى از نظر حكيم و فيلسوف الهى شايستهء فهم و ادراك نيست ، مگر در حد وجود خاص و محدود او ) و شخص معروف به افلاطون و استاد او سقراط حكيم ، در اين گفتار يعنى اعتقاد به وجود مثل ، بسيار اصرار مىورزيدند و مىگفتند كه براى حقيقت انسانيت ( كه در عالم طبيعت ، در مظاهر گوناگون افراد و اشخاص مشاهده مىگردد ) يك معنى و حقيقت واحدى است موجود ( در عالم ديگرى ) كه كليهء اشخاص و افراد انسان در وى مشتركند و او جاويد است در حالى كه اشخاص و افراد همگى زايل و فانى مىباشند . و مسلم است كه آن معنا و حقيقت جاويد انسانى ، همين معناى محسوس متكثر فاسد نخواهد بود . پس او معناى معقول و مجرد از ماده و علايق مادى است . « 1 » تا بدين جا سخنان شيخ خاتمه يافت ( تا ما به زودى در مورد سخنان او و سخنان ديگران دربارهء وجود مثل بحث كنيم ) و اگر شما ( در مقام ايراد بر وجود مثل ) بگوييد معناى انسانيت ، بر زيد و عمر و ساير افراد انسان حمل مىگردد و اگر اين معنا داراى وجودى مفارق و جدا از وجود اشخاص بود ، چگونه حمل آن بر افراد انسان ممكن بود ، در حالى كه حمل ، عبارت است از اتحاد در وجود ، ما در پاسخ اين سؤال مىگوييم معنايى كه داراى وجود مفارق عقلانى است ، ملاك و مناط حمل آن معنى بر افراد و همچنين جهت اتحاد آن معنا با ساير افراد ، وجود مفارق عقلانى او نيست . بلكه ملاك و مناط حمل معنا بر افراد و اتحاد وى بر افراد اتفاق و اشتراك هر دو در يك ذات و حقيقت واحد و مشتركى است ( به نام كلى طبيعى ) پس هر دو امرى كه در معناى واحدى كه مقوم هر دو است مشتركند ، هر دوى آنان در آن معنا متحدند و حمل آن معنا بر هر دو امر جايز و روا است . و اما كلى بودن يكى از آن دو امر و جزئى بودن ديگرى ، يا به علت اين است كه يكى از آن دو امر در وجود خارجى ، متقوم به عوارض حسيهاى است كه به وسيلهء آنها تشخص و تعين مىيابد و با زوال آن عوارض معدوم و نابود مىگردد ؛ مانند انسان طبيعى جسمانى و ديگرى در وجود خارجى متقوم با آن عوارض نيست مانند انسان عقلى . و يا به علت اين است كه يكى
--> ( 1 ) ترجمه شواهد الزبوبيه ، ص 238 .