السيد جعفر السجادي
46
فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )
آن همهء موجودات عقلى و معانى جمع باشند . « 1 » پس هر نفسى كه صور عقليه را ادراك مىكند با عقل فعال متحد مىشود به نحو اتحاد عقلى و چون همهء معانى در عقل فعّال موجود است به وجود واحد ، عقل انسان در هنگام اتصّال به آن مىتواند هر چه خواست دريابد . ملا صدرا گويد بحث اصلى اين است كه شىء چگونه به ذات خود عالم مىشود و فرض اين كه علم از مقولهء اضافه باشد ، اضافه بين دو امر است و بين نفس و خود او دوئيت وجود ندارد و نتيجه گرفته است كه علم عبارت از وجود شىء است براى شىء بالفعل و بلكه علم عبارت از وجود مجرّد از ماده است حال لنفسه باشد و يا براى چيز ديگر . وى انواع ادراكات را چهار نوع مىداند : 1 - حسّى 2 - تخيلى 3 - وهمى 4 - عقلى . در همهء ادراكات قايل به اتحاد مدريك با مدرك است . ادراكات حسّى شرطش حضور ماده و عوارض آن به نزد مدرك حسّى است و تأثير آن در حاسه به نوعى از تجريد ناقص است و ادراكات خيالى در مرتبهء بعد از ادراكات حسّى است كه تجريد در مدركات آن كاملتر است و ادراكات وهمى كلا مربوط به معانى است و تعقل عبارت از ادراك امور كامل التجريد است . عقل مراتب دارد ، بالقوه يا بالملكه ، بالفعل و بالمستفاد ، نفس در مرتبهء كمال به عقل فعال اتصال مىيابد و معلومات را از عقل فعّال دريافت مىكند . « 2 » وى بر آن است كه حواس گوناگون آدمى در حكم جواسيس اخبارند كه اخبار را به آگاهى نفس مىرسانند و تكثر احساسات جزئى به واسطهء اختلاف حركات بدنى است در جهت جلب منافع و دفع مضار و بالأخره حصول تصورات و تصديقات متكثر اوليه در اثر اختلاف و تكثر آلات حسّى است و حصول تصوّرات و تصديقات اوليه ناشى از امتزاج علوم اوليه است . « 3 » علم داراى اقسامى است : 1 - علم واجب به ذات خود كه عين ذات او است . 2 - علم ممكن به ذات خود كه بر چند نوع است . الف : علمى كه عرض است و شامل همهء علوم مكتسبه است كه قائم به ذهناند . و علم به جواهر كه جوهرند . 3 - علم فعلى كه علم خداوند است به غير ذات خود كه موجب وجود موجودات است . 4 - علم انفعالى مانند علم ممكنات به امور كه به انفعال ذات آنها است . 5 - علمى كه نه فعلى است و نه انفعالى كه علم نفوس به ذات خود باشد . « 4 » اشاره شد كه ملا صدرا جهت اتحاد هر دو متحدى را وجود مىداند اعم از آنكه از نوع اتحاد بالذات باشد مانند اتحاد انسان به وجود ( انسان و وجود اتحاد دارند ) يا اتحاد انسان با حيوان و يا از نوع اتحاد بالعرض باشد مانند انسان با ابيض . زيرا جهت اتحاد انسان و وجود نفس وجود است . و جهت اتحاد بين انسان و ابيض عبارت از وجود منسوب به انسان بالذات و منسوب به ابيض بالعرض است و ترديدى
--> ( 1 ) اسفار ، ج 3 ، سفر 1 ، ص 339 . ( 2 ) همان ، ص 337 . ( 3 ) همان ، ص 382 . ( 4 ) همان ، ج 3 ، سفر 1 ، ص 383 .