السيد جعفر السجادي

435

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

مىشود و بنابر اين ، ماهيت يك مفهوم عام و معناى كلى است ( زيرا ماهيت ، مبين ذات و حقيقت هر چيزى است و ذات و حقيقت هر چيزى در حد ذات ، با قطع نظر از خصوصيات ، معناى عام و كلى و شامل كليهء افراد است ) . گاهى ماهيت ، به كلمهء « ما به الشىء هو هو » يعنى چيزى كه حقيقت شىء به وسيلهء او است تفسير مىشود و اين تفسير ، شامل وجود هم مىگردد ( زيرا وجود ، چيزى است كه حقيقت هر چيزى بسته به او است و تا چيزى وجود نداشته باشد حقيقتى ندارد ) . « 1 » ( بعضى چنين تصور كرده‌اند كه تعريف و تفسير ماهيت به هر يك از آن دو عبارت ، مشتمل بر دور است زيرا كلمهء « ماهيت » ، تركيبى است از لفظ « ما هو » به اضافهء « ياى نسبت » و « تاء » كه حرف نقل است . پس تعريف آن به كلمه « ما به الشىء هو هو » تعريف شىء است به خود شىء و اين تعريف ، دور است ) . ولى ما مىگوييم كه اين تعريف و تفسير ، تعريف و تفسير لفظى است مانند تعريف انسان به لفظ بشر و بالعكس . و در تعريف و تفسير لفظى ، دور نيست ( بلكه دور در تعريف حقيقى است يعنى در آن مقام كه بخواهيم حقيقت چيزى را با جنس و فصل و ساير خصوصيات آن تعريف كنيم ) . و بايد دانست كه چون ماهيت انسان مثلا هم به صورت يك فرد خاص شخصى در خارج موجود مىگردد و هم به صورت يك معناى عام كلى در ذهن تجلى مىكند ، بنابر اين ، ماهيت انسان و يا هر ماهيت ديگرى در حد ذات نه مشروط به اين است كه فرد خاص جزئى و يا معنى عام كلى باشد و نه مشروط به اين است كه واحد و يا كثير و متعدد باشد . و چون ماهيت ، در واقع و نفس الامر همواره يا واحد است و يا كثير و يا عام است و يا خاص و هيچ‌گاه از يكى از اين اوصاف بيرون نيست ، نبايد گفت كه ماهيت در حد ذات و حقيقت خويش يا واحد است و يا كثير و يا عام و يا خاص . ( زيرا اين اوصاف ، اوصافى است كه در يكى از ظروف و مراتب واقع و نفس الامر بر وى عارض مىگردد ولى همگى از مرتبهء ذات و حقيقت اصليهء ماهيت خارجند ) و سلب اتصاف از حيثيتى از جنس ، منافى با اتصاف از حيثيت ديگرى نيست . ( پس سلب اتصاف ماهيت به اوصاف نامبرده از حيث ذات ، منافى با اتصاف ماهيت بدان اوصاف از حيث واقع و نفس الامر نيست . و نيز بايد دانست كه نقيض هر چيزى فقط رفع و نفى آن چيز است نه اثبات امرى كه مقابل او است . مثلا نقيض سفيدى رفع و نفى سفيدى است نه اثبات وجود سياهى ، هر چند ممكن است وجود سياهى توأم با نفى سفيدى باشد ) . و بنابر اين ، نقيض اقتضا نمودن چيزى چيز ديگرى را ، فقط عدم اقتضاى او است نه اقتضاى امرى مقابل آن تا كه از عدم اقتضاى احد متقابلين ، اقتضاى مقابل ديگر ، لازم آيد . ( پس اين حكم عينا در مورد ماهيت ، نسبت به وجود و عدم جارى است . يعنى سلب هر يك از طرفين از مرتبهء ذات ماهيت ، مستلزم ثبوت ديگرى نيست ) . و بنابر اين هر گاه وجود را از مرتبهء ذات و ماهيت ممكن الوجود سلب نموديم ، سلب وجود ، مستلزم ثبوت عدم در مرتبهء ذات و ماهيت او نيست ( و مرتبهء ذات و ماهيت ممكن الوجود ، از هر دو نقيض ، يعنى از وجود و عدم ، خالى است ) . زيرا خالى بودن

--> ( 1 ) ترجمه شواهد ، ص 176 .