السيد جعفر السجادي

345

فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )

منعدم مىگردد . پس علت چيزى است كه به سبب وجود او وجود ديگرى واجب و با عدم او و يا عدم جزيى از اجزا و يا شرطى از شروط او ممتنع مىگردد . ( و اين تعريف ، تعريف علت تامه است كه وجود او مستلزم وجود معلول و عدم او مستلزم عدم معلول و تخلف معلول از چنين علتى محال است . و علت تامه يا بسيط و يا مركب است و علت تامهء مركب ، هنگامى علت تامه است كه كليهء اجزا و شرايط در وى موجود باشند . ولى براى علت ، تعريف ديگرى است كه شامل علت ناقصه هم مىشود كه ذيلا بيان خواهيم كرد ، ضمنا بايد دانست كه همان‌طور كه وجود علت تامه ، علت وجود معلول است ، همين‌طور عدم علت تامه و يا عدم جزيى از اجزاى آن ، علت عدم معلول است ) و بايد دانست كه در انعدام معلول به سبب انعدام هر جزيى از اجزاى علت ، توارد علل مستقله ، بر معلول واحد شخصى لازم نمىآيد ( چنان كه بعضى چنين تصور كرده‌اند كه انعدام هر جزيى از اجزاى علت تامه ، علت مستقلى است براى انعدام معلول كه در اين فرض ، عدم معلول است كه امرى است واحد ) و براى دفع اين اشكال و تصور باطل ، نيازى به تحملات و تكلفاتى كه بعضى گفته‌اند نيست زيرا علت ، در اين حالت مفروض ، امر واحدى است و آن عبارت است از عدم علت تامه از آن جهت كه علت تامه است ( و عدم علت تامه - بما هى علة تامه - در ضمن عدم هر جزيى از اجزا ، صدق مىكند همان‌طور كه با عدم كليهء اجزا نيز صدق مىكند و بنابر اين ، عدم هر جزيى از اجزا ، خود علت مستقل براى عدم معلول نيستند بلكه اصولا علت نيستند ، زيرا علت عدم معلول ، عدم علت تامه است نه عدم هر يك از اجزا و عدم علت تامه امرى است واحد ) . « 1 » و گاهى ( در تعريف علت عبارت ديگرى به كار برده و ) گفته مىشود علت ، چيزى است كه مدخليت در وجود معلول داشته باشد و وجود معلول بدون وجود آن ممتنع باشد ، هر چند وجود معلول با وجود آن علت ، واجب و لازم نباشد ( و اين تعريف هم شامل علت تامه و هم شامل علت ناقصه است . زيرا اگر وجود معلول با وجود آن علت نيز واجب گردد ، همان‌طور كه معلول با عدم آن علت ممتنع مىگردد ، اين علت ، علت تامه است و اگر وجودش مدخليت در وجود معلول دارد ولى نه مدخليت تام ، اين علت ، علت ناقصه است ) و علت بدين معنى شامل چهار چيز است : فاعل و غايت كه هر دو ، علت وجود معلولند و ماده و صورت كه هر دو ، علت قوام و تقرر ماهيت‌اند . پس فاعل ، چيزى است كه به سبب او معلول ، موجود مىگردد مانند نجار براى سرير ، و غايت چيزى است كه وجود معلول براى او و به خاطر او است . مانند احتياج به نشستن بر روى سرير . و غايت در حقيقت ، از حيث ذات و ماهيت وى ( كه قبل از شروع در فعل و عمل ، در ذهن فاعل خطور مىكند ) علت فاعليهء فاعليت فاعل و مقدم است ولى در وجود و تحقق در خارج ، در خاتمهء فعل و عمل ، معلول فاعل و متأخر است . پس اين علت از جهتى غايت و از جهتى ديگر علت غائيه ناميده مىشود و همان‌طور كه علت غائيه ، همان معنا و مفهومى است كه ( در آغاز امر و قبل از شروع در عمل صورتى از آن )

--> ( 1 ) ترجمه شواهد ، ص 113 .