مركز اطلاعات و مدارك اسلامى

767

فرهنگ نامه اصول فقه ( فارسى )

است نه از نظر قلت ؛ براى مثال ، مفهوم اين جمله كه : « حد اكثر سى روز به عنوان ماه رمضان بايد روزه بگيرى » اين است كه بيش از سى روز واجب نيست حتى اگر هلال رؤيت نشود ؛ 3 . گاهى به دليل خاص ثابت شده كه آن عدد تنها براى بيان موضوع از نظر قلت است ، و از لحاظ كثرت لا به شرط مىباشد ، براى مثال ، جمله : « تصدق بخمسة دراهم لا اقل » به اين معنا است كه كمتر از پنج درهم كافى نيست ، ولى درباره بيشتر از آن ؛ ساكت است ؛ 4 . گاهى هيچ‌گونه قرينه‌اى مبنى بر اينكه عدد مذكور براى محدود كردن موضوع است ، وجود ندارد ، مثل : « صم ثلاثة ايّام من كل شهر » ، كه در اين مورد بيشتر اصولىها مىگويند مفهوم ندارد ، چون اثبات شىء نفى ما عدا نمىكند . اما در عالم اثبات : برخى معتقدند ظهور يا انصراف عدد اين است كه در مقام تحديد ، هم از نظر قلت و هم از نظر كثرت ، مىباشد ؛ پس در هر دو طرف مفهوم دارد ، مگر اينكه قرينه‌اى بر خلاف آن اقامه شود ، مانند عدد در آيه : الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ ، كه در تحديد از نظر قلت و كثرت ظهور دارد ؛ يعنى صد ضربه بايد زده شود نه 101 و نه 99 ضربه . برخى معتقدند ظاهر كلمات بيشتر اصوليون اين است كه جمله عدديه مفهوم ندارد . آنها مىگويند هرچند جمله عدديه بر اين مطلب دلالت مىكند كه به‌جا آوردن اقل مجزى نيست ، امّا اين بدين دليل نيست كه بر مفهوم دلالت دارد ، بلكه به اين علت است كه عنوان اقل در اين خطاب خاص ، مأمور به نيست ، ولى اين امر مانع از آن نيست كه در خطاب ديگرى اقل ، مأمور به باشد . به همين بيان روشن مىشود كه جمله عدديه نمىتواند طبيعى حكم را از عدد اكثر نيز نفى نمايد . سبحانى تبريزى ، جعفر ، الموجز فى اصول الفقه ، ص ( 177 - 176 ) . خضرى ، محمد ، اصول الفقه ، ص 144 . آخوند خراسانى ، محمد كاظم بن حسين ، كفاية الاصول ، ص 250 . ابو زهره ، محمد ، اصول الفقه ، ص 144 . اسنوى ، عبد الرحيم بن حسن ، التمهيد فى تخريج الفروع على الاصول ، ص 252 . فيض ، على رضا ، مبادى فقه و اصول ، ص 247 . خويى ، ابو القاسم ، محاضرات فى اصول الفقه ، ج 5 ، ص 150 . محمدى ، على ، شرح اصول فقه ، ج 1 ، ص 281 . مظفر ، محمد رضا ، اصول الفقه ، ج 1 ، ص 129 . عراقى ، ضياء الدين ، نهاية الافكار ، ج 1 ، ص 503 . مفهوم غايت بحث از انتفا يا عدم انتفاى سنخ حكم مغيّا از ما بعد غايت مفهوم غايت ، به معناى انتفاى سنخ حكم مغيا از ما بعد غايت است ؛ براى مثال ، در قرآن كريم آمده است : فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ ، « 1 » كه از آن وجوب شستن دست‌ها در وضو تا آرنج ، استفاده مىشود . در اين آيه « أَيْدِيَكُمْ » مغيّا ، « الْمَرافِقِ » غايت ، و « وجوب شستن » حكم مغيّا است و در صورت مفهوم داشتن ، بر عدم وجوب شستن بالاتر از آرنج دلالت مىكند . لازم به ذكر است كه از جملات غايى به دو صورت بحث مىشود : أ ) آيا غايت در مغيّا داخل است يا خير ؟ به عبارت ديگر ، آيا « حكم مغيّا » براى غايت هم ثابت است يا نه ؟ در اين باره پنج ديدگاه وجود دارد : 1 . غايت مطلقا در مغيّا داخل است ؛ 2 . غايت مطلقا در مغيّا داخل نيست ؛ 3 . اگر غايت از جنس مغيّا باشد در مغيّا داخل است ، و گرنه نيست ؛ 4 . اگر غايت بعد از كلمه « الى » باشد در مغيّا داخل نيست و اگر بعد از كلمه « حتى » باشد در مغيّا داخل است ؛ 5 . جمله غايى به‌خودىخود بر داخل بودن يا نبودن غايت در مغيّا دلالت نمىكند ، مگر اينكه دليلى از خارج بر هريك اقامه شود . ب ) بحث درباره مفهوم داشتن يا نداشتن جملات غايى . در اين باره سه ديدگاه وجود دارد : 1 . بيشتر قدما و متأخران معتقدند جمله غايى ، مفهوم دارد ؛ 2 . جمعى مانند مرحوم « شيخ طوسى » و « سيد مرتضى » معتقدند جمله غايى مفهوم ندارد ؛ 3 . برخى به تفصيل روى آورده و گفته‌اند اگر غايت ، قيد حكم باشد ، مفهوم دارد و اگر قيد موضوع باشد ، مفهوم ندارد . در توضيح نظر سوم گفته شده است : درباره قضيه معروف » كل شىء طاهر حتى تعلم انه قذر » ، دو احتمال وجود دارد : 1 . قيد « حتى تعلم انه قذر » غايت براى « طاهر » باشد كه « حكم » قضيه است ؛ 2 . قيد براى « كل شىء » باشد كه موضوع قضيه است . تنها در صورت اول كه غايت ، قيد براى حكم باشد ، مفهوم دارد ، زيرا نشان مىدهد كه حكم به طهارت در فرض نبود علم به نجاست ، ثابت است و در فرض علم به نجاست ، ثابت نيست . نكته اول : اگر غايت در مغيّا داخل باشد ، مفهوم ، شامل بعد از غايت مىشود و خود غايت به منطوق ملحق مىگردد ، اما اگر غايت ، از مغيّا خارج باشد ، هم خود غايت و هم پس از آن در دايره مفهوم واقع مىشود . بنابراين ، داخل بودن يا نبودن غايت در مغيّا ، به مفهوم داشتن يا نداشتن جمله غايى ارتباطى ندارد ، بلكه فقط در توسعه و تضييق دايره مفهوم اثر دارد . نكته دوم : « حتى » دوگونه است : جاره ؛ عاطفه .

--> ( 1 ) . مائدة ( 5 ) ، آيه 6 .