مجتبى ملكى اصفهانى
273
فرهنگ اصطلاحات اصول ( فارسى )
باشد . پس حسن و قبح به معناى سازگارى و ناسازگارى با نفس ، صفت واقعى اشيا نيستند . و همچنين حسن و قبح به معناى سوم ، يعنى حسن به معناى آنچه شايسته و سزاوار انجام است و قبح به معناى آنچه سزاوار ترك است ، هيچكدام واقعيتى جز ادراك عقلا و مطابقت آراى عقلا ندارند . حسن در اين معنا يعنى اتفاق نظر عقلا بر شايسته و سزاوار بودن انجام فعل و قبح يعنى درك و اتفاق عقلا بر شايسته و سزاوار بودن ترك فعل . - عقل عملى و عقل نظرى : اگر چيزى كه عقل درك مىكند ، از امورى باشد كه سزاوار و شايسته دانستن است ، ادراك عقل را نظرى گويند . مانند : كل بزرگتر از جزء است . در اين مثال ، ادراك هيچ ارتباطى به عمل ندارد . ولى اگر چيزى را كه عقل درك مىكند از امورى باشد كه سزاوار و شايسته فعل يا ترك است ، ادراك عقل را عملى گويند ، مانند حسن عدل و قبح ظلم . بعد از روشن شدن معناى عقل عملى و عقل نظرى ، مىگوييم : مراد از عقل در معناى سوم حسن و قبح ، عقل عملى است . بنابراين ، در دو معناى اول و دوم حسن و قبح ، مراد از عقل ، عقل نظرى است ، و در معناى سوم ، مراد عقل عملى است . بلى ! بعد از اينكه عقل نظرى حكم كرد كه مثلا فلان صفت موجب كمال است و فلان صفت موجب نقص ، آنگاه عقل عملى حكم مىكند كه اين صفت مستلزم كمال ، شايسته تحصيل است و آن صفت موجب نقص ، شايسته ترك .