الشيخ حسين المظاهري

60

مقايسه اى بين سيستمهاى اقتصادى ( فارسى )

طماركس توجه نكرده است كه ارزش و ارزش اضافى از امور عقلى نيست تا براى آن استدلال عقلى و منطقى به كار رودهمان استدلالى كه ماركس از آن مىگريزد و در عين حال دچار آن است ، و همان وقتى كه استدلال منطقى را متافيزيكى و ذهن‌گرايى مىنامد خود دچار متافيزيك و ذهن‌گرائى است‌بلكه امرى عقلائى و عرفى و قراردادى است و در اين موارد عرف حاكم است ، و عرف همه‌ى مردم بر خلاف گفتار ماركس است ، و هم‌اكنون اگر حتّى به ميان مردم شوروى برويم ماشينى را كه با كار خود بدست آورده‌ايم يا زمينى را كه با زحمت خود آباد كرده‌ايم با مواد اوّليه براى آن ماشين و بذر براى آن زمين در اختيار چند نفر كارگر بگذاريم و براى آنان مزدى عادلانه تعيين كنيم و آنان آن زمين را كشت كنند يا آن موادّ اوّليه را با آن ماشين به كالا مبدّل سازند آيا نتيجه‌ى كار به ما تعلّق دارد يا به كارگر ؟ آيا اگر محصول و سود اضافى آن را به كارفرما بدهيم استثمار كرده‌ايم ؟ ! به گفته‌ى طلّاب « العرف ببابك » ، در اين‌گونه موارد مردم حاكم هستند نه ماركس و نه استدلال ، و قطعا مردم در قراردادهاى عقلائى عرفى خود سود اضافه را به كارفرما متعلّق مىدانند . شايد سرّ اين‌گونه قرارداد و اعتبارات عقلائى آن باشد كه آنچه در خارج موجود است و ما بإزاء دارد همان مواد اوّليه و حالتى كه پيدا كرده مىباشد ، و كار در خارج ما بازاء ندارد بلكه كار علّت آن حالت است ؛ به عبارت علمى كار علّت ارزش است نه مساوى باارزش ، كار علّت آن حالاتى است كه بر موادّ عارض شده نه آنكه خود آن حالات باشد . و اگر به آن حالات كار متجسّد و كار متجسّم مىگويند تسامحى بيش نيست يعنى مجازا اين گونه تعبير مىكنند و اسم مسبّب را بر سبب آن اطلاق مىنمايند ، و ما قبلا هم گفتيم كه اگر ماركس مىگويد واقعا كار مساوى باارزش است اشتباه كرده ، و اگر مراد آنست كه كار علت براى اثرى است كه آن اثر موجب ارزش است تسامح در تعبير خواهد بود و از تسامح و مجاز نمىتوان نتيجه‌يى