السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

647

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

جريح آمد و به دروغ گفت : فرزندى كه در شكم من است ، از آن توست . شايعه چنان در ميان مردم شهر پيچيد كه پادشاه دستور داد او را به دار آويزند . هنگامىكه عابد را به دار مىآويختند ، مادرش در ميان مردم بر سر و صورت مىزد . عابد در آن ميان به مادرش گفت : همهء اين گرفتارىها از نفرين توست . مردم با شنيدن اين سخن ، ماجرا را از جريح پرسيدند . جريح گفت : آن طفل نامشروع را كه به دنيا آمده است بياوريد تا خود سخن گويد . آن كودك به اذن خداوند به سخن درآمد و گفت : پدرم فلان چوپان است . از آن پس عابد با خود پيمان بست كه پيوسته در خدمت مادرش باشد . « 1 » امام باقر عليه السّلام فرمودند : در ميان بنى اسرائيل مردى بود كه يكى از دختران خود را به ازدواج كشاورزى درآورده بود و داماد ديگرش خشت درست مىكرد . او روزى نزد دخترش اولش رفت و از حال و روزش پرسيد . دختر گفت : ما امسال زمين‌هاى بسيارى را به زير كشت برده‌ايم : اگر باران بسيارى ببارد ، از خوشبخت‌ترين مردم بنى اسرائيل خواهيم شد . پدر از دخترش جدا شد و نزد دختر دومش رفت و حال و روز او را نيز پرسيد . دخترش گفت : شوهرم خشت‌هاى بسيارى ساخته است . اگر آسمان همچنان آفتابى بماند ، ماب از ثروتمندترين مردم بنى اسرائيل خواهيم شد . پدر از دختر دومش وداع كرد و آنگاه به آسمان نگريست و گفت : خدايا تو خود بهتر مىدانى كه چگونه دعاى متناقض آنان را برآورى . « 2 » امام صادق عليه السّلام فرمودند : مردى در ميان بنى اسرائيل بود كه همواره زير لب ذكر « الحمد للّه ربّ العالمين و العاقبة للمّتقين » را مىگفت . شيطان از آن مرد به خشم آمد و يكى از شياطين زيردست خود را با چهره‌اى مبدّل به نزد او

--> ( 1 ) . قصص راوندى ص 177 . ( 2 ) . قصص راوندى 178 .