السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
603
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
بخت نصر نيز اماننامهاى را به ارميا داد . روزگار سپرى شد و بخت نصر با هيزمفروشى زندگىاش را اداره مىكرد . رفتهرفته او سپاه بزرگى را فراهم آورد و سرانجام به بنى اسرائيل يورش برد . هنگامىكه ارميا اماننامه را به بخت نصر نشان داد بخت نصر از او در گذشت ولى دربارهء خانوادهاش گفت : من تيرى را به سوى بيت المقدس پرتاب مىكنم ، اگر تيرم به آنجا رسيد هيچكس از يورش من در امان نخواهد بود و حتى خانوادهات نيز قربانى خواهد شد . باد تير را به بام بيت المقدس رساند و بخت نصر به داخل شهر هجوم برد . ناگهان با تپهاى خاكى روبرو شد كه از آن خون فوران مىكرد . او در اينباره پرسيد و به او گفتند : اين خون يكى از پيامبران است كه بنى اسرائيل او را كشتند . بخت نصر سوگند خورد كه آنقدر از بنى اسرائيل را بكشد تا خون پيامبر از فوران بازايستد . آن خون يحيى بن زكريا بود كه با توطئهء زنى زناكار كشته شد . هنگامى كه سر بريده يحيى را درون تشتى گذاشته و در برابر پادشاه ستمپيشهء آن روزگار گذاشتند سر يحيى به سخن درآمد و به پادشاه گفت : از خدا بترس و با زنان بنى اسرائيل در نياميز . فاصلهء شهادت يحيى و يورش بخت نصر صد سال بود . هنگامىكه بخت نصر به بنى اسرائيل حمله كرد وارد هرشهرى كه مىشد مردمش را گردن مىزد و حتى حيوانات آن شهر را نيز مىكشت و رودى از خون جارى مىكرد . او حتى به آخرين فرد از بنى اسرائيل كه پيرزنى فرتوت بود رحم نكرد و او را نيز كشت . پس از چندى بخت نصر در بابل شهرى بنا كرد و دستور داد كه در آنجا چاهى عميق حفر كنند . پس آنگاه او ارميا را همراه شيرى درنده درون چاه افكند . ولى شگفت آنكه شير از گل و لاى عمق چاه غذا مىخورد و ارميا از شير آن