السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
604
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
حيوان تغذيه مىكرد . پس از مدتها ، خداوند به يكى از پيامبران بيت المقدس فرمان داد تا مقدارى آب و غذا براى ارميا ببرد و سلام خدا را نيز به او برساند . آن پيامبر به راه افتاد و به كنار چاه آمد و آب و غذا را درون سطلى گذاشت و به درون چاه فرستاد و سلام خدا را نيز به ارميا رساند . آنگاه ارميا چنين با خدا رازونياز كرد : « الحمد للّه الذى لا ينسى من ذكره ، الحمد للّه الذى لا يخيب من دعاه ، الحمد للّه الذى من توكل عليه كفاه ، الحمد للّه الذى من وثق به لم يكله الى غيره ، الحمد للّه الذى يجزى بالاحسان احسانا ، الحمد للّه الذى يجزى با الصبر نجاة ، و الحمد للّه الذى يكشف ضرنا عند كربتنا ، و الحمد للّه الذى هو ثقتنا حتى ينقطع الحيل منا ، و الحمد للّه الذى هو رجاءنا حين ساء ظنّنا بأعمالنا . » شبى بخت نصر در خواب ديد كه سرش از آهن و پاهايش از مس و سينهاش از طلا پر شده است . منجمان نتوانستند پاسخى دربارهء خواب او دهند و بخت نصر دستور داد تا همگى آنان را گردن زدند . پس آنگاه يكى از اطرافيان بخت نصر پيشنهاد كرد كه دانيال را از درون چاه بيرون آورند تا او خواب بخت نصر را تعبير كند . هنگامىكه دانيال نزد پادشاه حاضر شد گفت : تعبير روياى تو چنين است كه پس از سه روز مردى از اهل فارس تو را مىكشد و پادشاهىات پايان مىيابد . بخت نصر گفت : تو بايد نزد من بمانى كه اگر گفتهات درست نبود تو را خواهم كشت . از سويى نيز او دستور داد كه بر هفت دروازهء شهر نگهبانانى بايستند و مرغابىهاى پيرى نيز بر دروازههاى شهر آويزان كردند تا آن حيوانات با ديدن هرغريبهاى به سروصدا پردازند . شامگاه روز موعود فرا رسيد . بخت نصر فرزندى نداشت و پسرى را به فرزندى پذيرفته بود و علاقهء بسيارى به او داشت ولى نمىدانست كه آن پسر اهل سرزمين فارس است .