السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

586

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

مىخواهى به خواستگارى دختر پادشاه به روى . فردا وزيران با شنيدن سخن جوان ريشخندى زدند و پادشاه را از اين خبر آگاه كردند . پادشاه ، جوان را به حضور فرا خواند و با تمسخر گفت : در صورتى دخترم را به تو مىدهم كه فلان مقدار ياقوت و مرواريد و سنگ‌هاى قيمتى بياورى . جوان از پادشاه فرصتى خواست و نزد عيسى بازگشت و ماجرا را براى او بازگفت . عيسى نشانى خرابه‌اى را به او داد و گفت : خداوند در گوشهء آن خرابه ، سنگ‌ها را به جواهرات تبديل ساخته است . جوان به آنجا رفت و جواهرات را برداشت و نزد پادشاه برد . پادشاه با ديدن جواهرات شگفت‌زده شد و براى آنكه دوباره او را بيازمايد خواهان جواهرات بيشترى شد . جوان دوباره بازگشت و جواهراتى را از آنجا برداشت و نزد پادشاه برد . پادشاه از كار جوان در حيرت فرومانده بود و سرانجام دريافت كه او از عيسى بن مريم كمك گرفته است . پادشاه عيسى را به همراه آن جوان دعوت كرد و دخترش را به همسرى او درآورد . از سويى نيز پادشاه پسرى نداشت و دامادش را جانشين خود ساخت . دست تقدير چنان بود كه پادشاه دو روز ديگر از دنيا رفت و جوان به پادشاهى رسيد . هنگامىكه عيسى با جوان وداع مىكرد جوان از او پرسيد : من در شگفتم كه اگر تو چنان توانى دارى كه مرا از فقر به پادشاهى رسانى چرا خود از اين توان بهره نمىجويى ! عيسى گفت : كسى كه دانشش الهى است و از فناى دنيا آگاهى دارد هرگز به زرق و برق دنيا دل نمىسپارد . من در نزديكى به خداوند لذتى يافته‌ام كه دنيا برايم ارزشى ندارد . آنگاه جوان گفت : پس اگر دنيا بىارزش است چرا مرا به چنين مهلكه‌اى گرفتار ساختى ؟ عيسى گفت : مىخواستم ديگران عبرت گيرند . آنگاه جوان تاج و تخت پادشاهى را به كنارى نهاد و همراه عيسى رفت . عيسى به حواريون رسيد كه در جستجوى گنج بودند و به آنان فرمود : اين جوان همان گنجى