السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

587

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

است كه در اين شهر در جستجويش بودم . « 1 » امام صادق عليه السّلام فرموده‌اند : روزى عيسى با سه تن از همراهانش از راهى مىگذشتند كه سه قطعه شمش طلا ديدند . عيسى به همراهانش گفت : اين طلاها عده‌اى را خواهد كشت . آن سه تن ( بىآنكه به سخن عيسى توجهى بكنند ) هريك به بهانه‌اى از عيسى جدا شدند و در مكانى گرد آمدند تا طلاها را ميان خود تقسيم كنند . يكى از آنان به شهر رفت تا غذايى فراهم آورد . او در غذايى كه تهيه كرده بود زهرى ريخت تا آن‌دو دوستش را بكشد . از سويى نيز آن‌دو نفر تصميم گرفتند كه هنگامىكه نفر سوم آمد او را بكشند . نفر سوم كه نزد دوستانش بازگشت آنان او را كشتند . سپس مشغول خوردن غذا شدند و غذاى زهرآلود آنان را نيز كشت . عيسى بر جنازه آن سه نفر حاضر شد و به اذن خداوند آنان را زنده كرد تا بدانند كه سخن عيسى بر حق بوده است . « 2 » امام باقر عليه السّلام فرموده‌اند : هنگامىكه عيسى هفت ساله شد مادرش او را به مكتب برد . معلم در آغاز درس به او گفت كه بگو : بسم اللّه الرحمن الرحيم . عيسى نيز چنين گفت : سپس استاد گفت كه بگو : « ابجد » . در اين هنگام عيسى به استادش گفت : آيا مىدانى كه ابجد به چه معناست ؟ استاد از سؤال عيسى برآشفت و خواست كه او را تنبيه كند . ولى عيسى گفت : دست نگه‌دار تا ابجد را معنا كنم ؛ آنگاه گفت : « الف ، يعنى آلاء و نعمت‌هاى خداوند ، « باء » يعنى بهجت و نشاط الهى ، « جيم » جمال خداوند و « دال » دين خداست . « هوز » نيز به اين معناست : « هاء » يعنى هول و ترس از دوزخ ، « واو » ويل و چاه دوزخ و « زاء » زفير و نعرهء دوزخ است .

--> ( 1 ) . بحار الانوار ج 14 ص 280 و ص 282 . ( 2 ) . امالى شيخ صدوق ص 152 .