السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

457

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

عابد را نيز كشت . در اين گيرودار الياس به پيامبرى رسيد ولى مردم او را دروغ انگاشتند . الياس آن قوم را نفرين كرد و خود به كوه‌ها و جنگل‌ها پناه برد و هفت سال اين گونه زندگى كرد . روزگار سپرى شد و روزى فرزند پادشاه بيمار شد و طبيبان شفاى او را در دست الياس دانستند . پادشاه كسى را فرستاد تا پيام پادشاه را به الياس برساند ولى الياس به فرستاده چنين پاسخ گفت : به پادشاه بگو به‌جاى اين‌كه شفاى پسرش را از بنده ناتوانى همچون من بخواهد از خداوند يارى خواهد . پادشاه با شنيدن پيام الياس خشمگين شد و دستور داد كه پنجاه نفر به سوى الياس بروند و چنين وانمود كنند كه مىخواهند به او ايمان آورند ولى هنگامى كه به او نزديك شدند او را بكشند . آنان به راه افتادند و پايين كوهى رسيدند كه الياس در آنجا بود . از سويى نيز الياس از خداوند خواسته بود كه اگر آنان در گفتار خويش راستگو نيستند شعله آتشى به سويشان بفرستد . چندى نگذشت كه شعله آتشى آن دروغ گويان را سوزانيد . پادشاه تصميم گرفت دوباره كاتبش را به سوى الياس فرستد ولى حكيمى كه در دربار بود پادشاه را از اين كار منصرف كرد . در اين گيرودار فرزند پادشاه از دنيا رفت . پس از آن ، الياس نزد مادر يونس بن متى رفت و شش ماه را پنهانى در خانه آنها به سر بود . روزى يونس كه نوزادى شير خوار بود از دنيا رفت . مادر يونس از الياس خواست كه دعا كند و فرزندش را به دنيا بازگرداند . يونس به دعاى الياس ديگر باز زنده شد و در اوان چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد . هفت روز از زنده شدن يونس به دعاى الياس مىگذشت كه خداوند به الياس وحى فرمود : از من چيزى بخواه تا برآورم . الياس از خدا خواست كه او را به پدران پاكش ملحق كند ؛ چرا كه از كينه‌توزىهاى قومش به ستوه آمده بود . خداوند به او فرمود : ثبات قومت به تو بستگى دارد كه اگر تو نباشى وجود آنان ثمرى نخواهد داشت . آنگاه الياس از خدا خواست كه هفت سال باران را از قومش باز دارد . خشكسالى و گرسنگى مردم را فراگرفت و سرانجام آنان در برابر خواسته‌هاى الياس سر فرود آوردند . الياس به همراه شاگردش اليسع به