السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
305
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
در چاه بيفكنيد . هنگامى كه آنان يوسف را در چاه افكندند پنداشتند كه يوسف مرده است ولى ناگهان صداى يوسف از چاه بلند شد كه سلام مرا به پدرم يعقوب برسانيد . آنان مدتى را در كنار چاه ماندند و شب هنگام نزد پدرشان بازگشتند و گفتند كه يوسف را گرگ دريده است . يعقوب با گفتن انا للّه و انا اليه راجعون در فراق يوسف شكيبايى پيشه ساخت و صبورانه به فرزندانش گفت : يوسف را گرگ ندريده است بلكه نفس شما براى آزار يوسف شما را فريفته است . يعقوب مىدانست تا هنگامى كه خواب يوسف تحقق نيابد يوسف طعمه گرگ نخواهد شد . چون صبح شد برادران گفتند : برويم و ببينيم كه يوسف مرده است يا زنده مانده است . چون به آنجا رفتند كاروانى را ديدند كه كنار چاه هستند و مردى سطلى را به درون چاه افكند و يوسف را بالا كشيد و آنگاه شگفتزده گفت : مژده باد كه اين غلام است . در اين هنگام برادران يوسف آمدند و به كاروانيان گفتند : اين غلام ماست كه ديروز در چاه افتاد و امروز آمده بوديم تا او را از چاه بيرون آوريم . آنگاه به يوسف گفتند : يا به كاروانيان بگو غلام ما هستى تا تو را بفروشيم و يا اگر چنين نكنى تو را خواهيم كشت . يوسف با شنيدن سخنان برادرانش گفت : مرا نكشيد و آنچه را كه مىگويد انجام مىدهم . آنگاه برادران يوسف او را نزد كاروانيان بردند و گفتند چه كسى اين غلام را مىخرد . مردى يوسف را به بيست درهم خريد و به مصر برد و به عزيز مصر فروخت . هنگامى كه يوسف به سن بلوغ رسيد زليخا دلباختهاش شد و او را نزد خود فرا خواند ولى يوسف گفت : به خدا پناه مىبرم . من از خانوادهاى هستم كه هرگز زنا نمىكنند زليخا درها را بست و او را به سوى خود خواند ولى يوسف هراسان دويد و زليخا از پشت ، پيراهنش را گرفت و دريد . ناگهان عزيز مصر سر رسيد و زليخا با ديدن همسرش گفت : جزاى كسى كه به خانوادهات نظر بدى داشته باشد چيست جز آنكه او را به زندان افكنى و يا او را به سختى عذاب كنى . در اين هنگام يوسف گفت : من نظر بدى به خانوادهات نداشتم بلكه زليخا بود كه مرا به سوى خود خواند . از اين كودك بپرس تا به سخنانم گواهى دهد ناگهان آن نوزاد به خواست خداوند